{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

🖤 عقد با رئیس مافیا — پارت 25

🖤 عقد با رئیس مافیا — پارت 25

تهیونگ هنوز به صفحه‌ی خاموش گوشی خیره بود.

اسم کیم سوهو همچنان در ذهنش می‌چرخید.

ات آرام گفت:

— یعنی پدرت می‌خواسته من با سوهو ازدواج کنم؟

تهیونگ جواب نداد.

چند ثانیه بعد، فلش را برداشت و دوباره فایل را بررسی کرد.

— یه چیزی درست نیست.

ات نزدیک‌تر شد.

— چی؟

— اگه این نقشه از سال‌ها قبل وجود داشته، چرا هیچ‌کس تا الان چیزی نگفته؟

کانگ جون که کنار پنجره ایستاده بود، ناگهان گفت:

— شاید چون کسی نمی‌خواسته شما بفهمید.

تهیونگ برگشت.

— یا شاید اصلاً این نقشه واقعی نیست.

ات با تعجب نگاهش کرد.

— یعنی فکر می‌کنی ویدئو جعلیه؟

— نه.

تهیونگ صفحه را بزرگ کرد.

— ویدئو واقعیه. ولی ممکنه چیزی ازش حذف شده باشه.

همان لحظه کانگ جون متوجه چراغ کوچکی روی فلش شد.

— رئیس... این فلش هنوز به شبکه وصله.

تهیونگ سریع آن را از لپ‌تاپ جدا کرد.

اما دیر شده بود.

صفحه‌ی لپ‌تاپ روشن شد و یک پیام ظاهر شد:

«اگر این پیام را می‌بینید، یعنی وارد مرحله دوم شدید.»

ات با نگرانی گفت:

— مرحله دوم؟

پیام بعدی آمد:

«فردا ساعت ۹ صبح، به هتل هان‌سونگ بروید. ات باید تنها وارد شود.»

تهیونگ فوراً گفت:

— نه.

ات برگشت.

— هنوز نگفتم قبول می‌کنم.

تهیونگ محکم جواب داد:

— چون از الان جوابم نهه.

ات دست به سینه ایستاد.

— ولی اگه این تنها راه فهمیدن حقیقت باشه؟

تهیونگ چند لحظه سکوت کرد.

بعد آرام گفت:

— پس راه دیگه‌ای پیدا می‌کنیم.

ناگهان گوشی کانگ جون زنگ خورد.

او تماس را جواب داد.

چهره‌اش بعد از چند ثانیه تغییر کرد.

— رئیس...

تهیونگ نگاهش کرد.

— چی شده؟

کانگ جون گوشی را پایین آورد.

— هتل هان‌سونگ... همین الان تخلیه شده.

ات پرسید:

— چرا؟

کانگ جون به آرامی گفت:

— چون پلیس اونجا یک جسد پیدا کرده.

سکوت سنگینی اتاق را گرفت.

تهیونگ به صفحه‌ی لپ‌تاپ نگاه کرد.

پیام آخر هنوز روی صفحه بود:

«این فقط شروعشه.»

تهیونگ لپ‌تاپ را بست.

— فردا صبح، قبل از اینکه کسی بفهمه، می‌ریم هتل.

ات گفت:

— با هم؟

تهیونگ نگاه کوتاهی به او انداخت.

— این بار هیچ‌کس تنها نمی‌ره.

اما هیچ‌کدام متوجه نشدند که در همان لحظه، پشت پنجره‌ی خانه، یک ماشین مشکی آرام از کنار ساختمان عبور کرد.

داخل ماشین، مردی گوشی‌اش را پایین آورد.

روی صفحه، تصویری از تهیونگ و ات دیده می‌شد.

مرد لبخند زد.

— بالاخره دارن نزدیک می‌شن...

و زیر لب اضافه کرد:

— دقیقاً همون‌طور که می‌خواستم.

ادامه دارد... 🖤🔥
#فیک
#فیک_تهیونگ
#فن_فیکشن
#فن_فیکشن_کره_ای
#داستان
#داستان_عاشقانه
#مافیا
#رئیس_مافیا
#عشق_اجباری
#عشق_مافیایی
#کاپل
#رمان_قسمتی
دیدگاه ها (۱)

ببخشید بچه ها امشب نتونستم 2پارت رو واستون گذاشتم💜✨️

🖤 عقد با رئیس مافیا — پارت ۲4سوهو یک قدم از تاریکی بیرون آمد...

سلام به همه عزیزان خوشکلای من تا شب 2 تا 3 پارت دیگه سعی میک...

𝒫𝒶𝓇𝓉 22عقد با رئیس مافیا ات به کانگ جون نگاه کرد.کانگ جون که...

🖤 عقد با رئیس مافیا — پارت 23ساعت ۱۲ شب شد.تهیونگ، ات و کانگ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط