بچگیا فکر میکردیم اون وقتاییه که کسی خونه نیست تنهاییم، و

بچگیا فکر میکردیم اون وقتاییه که کسی خونه نیست تنهاییم، ولی یه وقتی یه جایی تو کافه، خیابون، سالن تاریک سینما، تو جمعی که همه داشتن میخندیدن، میون انبوه تن‌ها حس کردیم یه چیزی کمه. یه چیزی جور نیست انگار ...
اون موقع بود که فهمیدیم تنهایی واقعی یعنی چی و رفتیم تو دنیای آدم بزرگا
که کاش هیچوقت نمی‌رفتیم ...
#موژان_نوشت #شبانه_ها
دیدگاه ها (۱)

سناریو آکوتاگاوا

True Love③①ا/ت: تهیونگتهیونگ: جانما/ت: من الان لباسی ندارم ه...

**پارت ۱۹**جونگکوک تو رو به اتاقِ بزرگ و باشکوهِ خودش برد؛ ا...

پارت: 15 (بخش3) **زاویه دید: هیزل*تو چشم‌هام زل زد و خیلی آر...

رقص مرگ و عشقp¹³وقتی درِ سنگینِ ورودیِ خونه باز شد، انگار که...

پارت: 16 (بخش4) **زاویه دید: هیزل*ساعت ۹ شب. هوا به قدری سرد...

زیبای کوچک فریبکار

وقتی مجبور بودی نقش معشوقه اش رو بازی کنی💚پارت۴(the last par...

#مافیا_عزیز_من#Part۳۱ تو اون لحظه دوباره بوسه ای روی لبات گذ...

پارت ۴= اووووووووومممم صد درصد + خب الهی شکر + راستی لیا تو ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط