{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

🍷 شراب قرمز

🍷 شراب قرمز

پارت ۱۹ | کنار تو

صبح هنوز کامل روشن نشده بود.

رینا روی مبل نشسته بود و به اتفاقات شب قبل فکر می‌کرد.

صدای قدم‌های جونگکوک از راهرو آمد.

دو فنجان نوشیدنی گرم روی میز گذاشت.

— نخوابیدی؟

رینا سرش را تکان داد.

— نتونستم.

جونگکوک روبه‌رویش نشست.

— به خاطر تماس مادرت؟

— به خاطر همه‌چی.

رینا لحظه‌ای مکث کرد.

— هرچی بیشتر می‌فهمم، بیشتر حس می‌کنم هیچ‌کس رو نمی‌شناسم.

جونگکوک آرام گفت:

— منو می‌شناسی.

رینا نگاهش کرد.

— مطمئنی؟

— نه.

رینا کمی تعجب کرد.

جونگکوک ادامه داد:

— ولی می‌خوام کم‌کم بشناسی.

این جمله برای چند ثانیه رینا را ساکت کرد.

بعد پرسید:

— پس یه چیز واقعی درباره خودت بهم بگو.

جونگکوک فکر کرد.

— از تنهایی بدم میاد.

رینا انتظار چنین جوابی را نداشت.

— تو؟

— آره.

لبخند محوی زد.

— فقط هیچ‌وقت نشونش ندادم.

رینا آرام گفت:

— منم از تنهایی می‌ترسم.

جونگکوک سرش را بالا آورد.

برای اولین بار، هر دو بدون پنهان کردن احساسشان به هم نگاه کردند.

نه نیازی به توضیح بود.

نه به حرف اضافه.

هر دو فهمیده بودند که چیزی بینشان تغییر کرده.

---

چند ساعت بعد، آنها دوباره دفترچه را باز کردند.

این بار رینا متوجه علامتی در گوشه‌ی یکی از صفحات شد.

— صبر کن...

جونگکوک نزدیک شد.

— چی پیدا کردی؟

رینا انگشتش را روی علامت گذاشت.

— اینجا یه اسم نوشته شده.

جونگکوک نگاه کرد.

«پارک هانول.»

رینا گفت:

— این اسم رو می‌شناسی؟

جونگکوک رنگش پرید.

— آره.

— کیه؟

چند لحظه سکوت کرد.

— بهترین دوستم در کودکی.

رینا با تعجب گفت:

— پس چرا هیچ‌وقت اسمش رو نشنیدم؟

جونگکوک آهسته جواب داد:

— چون هانول سال‌ها پیش ناپدید شد.

رینا دفترچه را بست.

— فکر می‌کنی به مادرم مربوطه؟

جونگکوک به او نگاه کرد.

— احتمالاً.

رینا نفس عمیقی کشید.

— پس پیداش می‌کنیم.

جونگکوک لبخند کوتاهی زد.

— بازم «ما»؟

رینا لبخند زد.

— همیشه «ما».

جونگکوک برای لحظه‌ای ساکت ماند.

بعد گفت:

— رینا...

— هوم؟

— هر اتفاقی افتاد، یادت باشه که لازم نیست همه‌چیز رو تنهایی تحمل کنی.

رینا آرام جواب داد:

— تو هم همین‌طور.

آن دو به دفترچه نگاه کردند.

در آخرین صفحه، زیر نام هانول، یک آدرس ظاهر شده بود.

اما چیزی که بیشتر از آدرس توجهشان را جلب کرد...

یک جمله‌ی کوتاه بود:

«اگر هانول را پیدا کنید، حقیقتِ رینا را پیدا کرده‌اید.»

رینا به جونگکوک نگاه کرد.

این بار ترس در چشمانش کمتر بود.

چون می‌دانست یک نفر کنار او ایستاده.

و آن یک نفر، جونگکوک بود.

ادامه دارد... 🍷
دیدگاه ها (۲)

🍷 شراب قرمزپارت ۲۰ | هانولآدرس روی کاغذ، آنها را به یک کافه‌...

🍷 شراب قرمزپارت ۲۱ | آقای اخمورینا هنوز به پیام آخر خیره بود...

🍷 شراب قرمزپارت ۱۸ | چیزی بیشتر از اعتماداتاق دوباره در سکوت...

🍷 شراب قرمزپارت ۱۷ | آخرین نشانیباران شدیدتر شده بود.رینا کن...

🍷 شراب قرمزپارت ۱۵ | انتخابرینا به صفحه‌ی گوشی خیره شده بود....

🍷 Red Wineپارت ۲۶ — علامتماشین با سرعت از جاده‌ی خیس دور می‌...

🍷 Red Wineپارت ۲۵ — نامهرینا چند بار جمله‌ی روی کاغذ را خوان...

🍷 شراب قرمزپارت ۳۵ — پایان شراب قرمزرینا در را باز کرد.پشت د...

🍷 Red Wineپارت ۲۲ — رفیق قدیمیصدای زنگ در عمارت باعث شد رینا...

بریم پارت ۱۰:🍷 شراب قرمزقسمت دهم: آدرسرینا هنوز کاغذ را در د...

🍷 Red Wineپارت ۲۳ — حقیقت نیمه‌کارهصدای موتور ماشین در جاده‌...

🍷 شراب قرمزپارت ۳۳ — روبه‌رو شدنرینا و جونگکوک به عمارت برگش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط