#جمهوری اسلامی ایران
#جمهوری اسلامی ایران
وآقعیَت سَرد
p¹²
لایان با دیدن تهیونگ...سریع خودشو پرت کرد روی کناپه و...شروع کرد به ناله کردن...
پسرک بدون توجه به لایان...به سمت پله ها رفت که...
لایان:دَدی؟!!!(جیغ)
دخترک به سمت نورا برگشت..قیافه دوتاشون از چندشی...جمع شده بود...اویی زیر لب همدیگه گفتنو..تو گلو خندیدن...
دختر ادای لایان رو در اورد و اوقی کرد...نوار هم با خنده تایید میکرد...
پسرک با ابرویی بالا برگشتو همینجوری..یخ به لایان خیره شد...
تهیونگ:؟؟؟؟!!!!
لایان:پام..میشه منو ببری اتاقم؟؟
پسرک بدون توجه تا خواست بره برگشتو به ا.ت خیره شد...
دخترک یهو صاف وایساد...یا خدایی توی دلش گفت..چرا یهو به دخترک خیره شد؟؟
رفت سمت لایان.....و بغلش کرد..لایان نیشخندش باز شدو دستاش رو دور گردن تهیونگ...قفل کرد...
دوباره برگشتو به ا.ت خیره شد...و به سمت پله ها رفت...
نورا سریع به سمت دختر رفتو بازوش رو گرفت...
نورا:چرا یهو ارباب به تو نگاه کرد؟؟؟
ا.ت:بخدا که اگه بدونم چشه؟؟؟
نورا:شاید میخواست حسودی کنی
دخترک پوفی خندیدو گفت.
ا.ت:وا؟ به اون دوتا حسودی کنم.؟اصلا بزار لایان ببرتش.شَرش کم..
ساعت ۵ونیم"
مهمون ها یکی یکی وارد عمارت شدن...
خانواده کیم دور میزی بزرگ نشستنو با خنده به برنامه های جشن خیره شده بودنو می خندیدن...داخل این جشن مادر بزرگ تهیونگ برای اولین بار بود...
دخترک توی آشپز خونه بود. لحظاتی...روی انگشت های پاش می ایستادو به...خانواده کیم خیره شده بود...
چقدر خفننننن....
(تهیونگ)
مامان ت:مامان بزرگ...ممنون بلاخره داخل جشن حاضر شدید.
مادر ب تهیونگ لبخندی زدو گفت... خوب...عروسمون کجاست؟؟
همه نفس هاشون توی سینشو حبس شد..ولی تهیونگعادی..لیوانِ شرابش رو میخورد...
لایان:خوب...حالش بد بود و خوابی...
تهیونگ:توی آشپزخونس..داره کار میکنه...
همه به تهیونگ خیره شدن...
مادر ب ت:منظورت چیه؟اون خانوم این خونست...
تهیونگ:برم بیارمش....
پسرک به سمت آشپزخونه رفت...دخترک غرق در خواب بود...روی زمین نشسته بودو...به دیوار تکیه دادو بودو خوابیده بود...
تهیونگ به سمتش رفت.. دستش رو به سمت کتف دخترک برد...
خوب نمیتونست بگه...زیبا نبود.
میدونست که حاضره تا آخر عمرش ...بشینو بهش خیره بشه...
دخترک چشم هاشو باز کرد...
نمیتونست اون فرد رو ببینه.
ا.ت:چقدر درازی بیا پایین
تهیونگ:پاشو بیا دنبالم...
دخترک با شنیدن صدا سریع از جاش پاشد..
سرش رو پایین انداختو تعظیمی کرد....لباش رو از خنگ بازی قبلش فشار داد.
دخترک روی صندلی کناره تهیونگ نشست..
واقعا الان پیشه خانواده ی کیمه؟؟
مامان ب ت:خوب انگار درست فکر میکردم عروسه زیبایی دارم
ا.ت:مم..مرسی.
وآقعیَت سَرد
p¹²
لایان با دیدن تهیونگ...سریع خودشو پرت کرد روی کناپه و...شروع کرد به ناله کردن...
پسرک بدون توجه به لایان...به سمت پله ها رفت که...
لایان:دَدی؟!!!(جیغ)
دخترک به سمت نورا برگشت..قیافه دوتاشون از چندشی...جمع شده بود...اویی زیر لب همدیگه گفتنو..تو گلو خندیدن...
دختر ادای لایان رو در اورد و اوقی کرد...نوار هم با خنده تایید میکرد...
پسرک با ابرویی بالا برگشتو همینجوری..یخ به لایان خیره شد...
تهیونگ:؟؟؟؟!!!!
لایان:پام..میشه منو ببری اتاقم؟؟
پسرک بدون توجه تا خواست بره برگشتو به ا.ت خیره شد...
دخترک یهو صاف وایساد...یا خدایی توی دلش گفت..چرا یهو به دخترک خیره شد؟؟
رفت سمت لایان.....و بغلش کرد..لایان نیشخندش باز شدو دستاش رو دور گردن تهیونگ...قفل کرد...
دوباره برگشتو به ا.ت خیره شد...و به سمت پله ها رفت...
نورا سریع به سمت دختر رفتو بازوش رو گرفت...
نورا:چرا یهو ارباب به تو نگاه کرد؟؟؟
ا.ت:بخدا که اگه بدونم چشه؟؟؟
نورا:شاید میخواست حسودی کنی
دخترک پوفی خندیدو گفت.
ا.ت:وا؟ به اون دوتا حسودی کنم.؟اصلا بزار لایان ببرتش.شَرش کم..
ساعت ۵ونیم"
مهمون ها یکی یکی وارد عمارت شدن...
خانواده کیم دور میزی بزرگ نشستنو با خنده به برنامه های جشن خیره شده بودنو می خندیدن...داخل این جشن مادر بزرگ تهیونگ برای اولین بار بود...
دخترک توی آشپز خونه بود. لحظاتی...روی انگشت های پاش می ایستادو به...خانواده کیم خیره شده بود...
چقدر خفننننن....
(تهیونگ)
مامان ت:مامان بزرگ...ممنون بلاخره داخل جشن حاضر شدید.
مادر ب تهیونگ لبخندی زدو گفت... خوب...عروسمون کجاست؟؟
همه نفس هاشون توی سینشو حبس شد..ولی تهیونگعادی..لیوانِ شرابش رو میخورد...
لایان:خوب...حالش بد بود و خوابی...
تهیونگ:توی آشپزخونس..داره کار میکنه...
همه به تهیونگ خیره شدن...
مادر ب ت:منظورت چیه؟اون خانوم این خونست...
تهیونگ:برم بیارمش....
پسرک به سمت آشپزخونه رفت...دخترک غرق در خواب بود...روی زمین نشسته بودو...به دیوار تکیه دادو بودو خوابیده بود...
تهیونگ به سمتش رفت.. دستش رو به سمت کتف دخترک برد...
خوب نمیتونست بگه...زیبا نبود.
میدونست که حاضره تا آخر عمرش ...بشینو بهش خیره بشه...
دخترک چشم هاشو باز کرد...
نمیتونست اون فرد رو ببینه.
ا.ت:چقدر درازی بیا پایین
تهیونگ:پاشو بیا دنبالم...
دخترک با شنیدن صدا سریع از جاش پاشد..
سرش رو پایین انداختو تعظیمی کرد....لباش رو از خنگ بازی قبلش فشار داد.
دخترک روی صندلی کناره تهیونگ نشست..
واقعا الان پیشه خانواده ی کیمه؟؟
مامان ب ت:خوب انگار درست فکر میکردم عروسه زیبایی دارم
ا.ت:مم..مرسی.
- ۳.۶k
- ۲۲ خرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط