{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

فیک تهیونگ

دوباره، تو
part: 3
✧درخواستی✧
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
بعد از حدود نیم ساعت، صدای آرامی از سمت اتاق‌ها اومد.مرت خواب‌آلود از روی شونه‌های ا/ت تکون خورد و چشم‌هاشو باز کرد.

♡ مامان..

+جان مامان؟

مرت دست‌هاشو دور گردن ا/ت حلقه کرد و سرشو روی شونه‌اش گذاشت.

♡ اینجا کجاست؟

ا/ت قبل از اینکه چیزی بگه، صدای تهیونگ از روی مبل بلند شد.

_خونه‌ی منه.

مرت سرشو از روی شونه‌ی ا/ت بلند کرد و با تعجب به اطراف نگاه کرد.

♡ اینجا خونه‌ی باباست؟

تهیونگ برای چند ثانیه هیچ جوابی نداد.

_آره.

مرت با چشم‌های خواب‌آلود بهش نگاه کرد و بعد دوباره خودش رو توی بغل ا/ت جمع کرد.

♡ من می‌خوام برگردیم خونه.

تهیونگ نگاهش رو از مرت گرفت و به ا/ت دوخت.

_دیگه قراره اینجا بمونید.

+تهیونگ، من...

_اتاقتون آماده‌ست.

+اتاقمون؟

_آره. اتاقی که قبلاً مال تو بود.

ا/ت چند ثانیه خیره نگاهش کرد.

+هنوز همون اتاقه؟

_همه‌چیز همونجاست.

ا/ت چیزی نگفت.

تهیونگ از جاش بلند شد و به سمت راهرو رفت.

_بیا.

+کجا؟

_می‌خوام اتاق مرت رو نشونت بدم.

ا/ت بدون حرف دنبالش راه افتاد.وقتی در اتاق باز شد، ا/ت خشکش زد.اتاقی با تخت کوچیک، چند تا اسباب‌بازی و دیوارهایی که با رنگ‌های ملایم تزئین شده بود.روی یکی از قفسه‌ها چند عروسک و ماشین کوچیک قرار داشت.
مرت با دیدن اتاق از بغل ا/ت پایین پرید.

♡ وااای!

برای اولین بار از وقتی وارد عمارت شده بودند، لبخند کوچیکی روی صورتش نشست.دوید سمت تخت و رویش پرید.

♡ مامان نگاه کن!

ا/ت لبخند زد.

+خوشت اومد؟

♡ خیلی!

تهیونگ کنار در ایستاده بود و فقط نگاه می‌کرد. مرت یکی از ماشین‌ها رو برداشت و به سمت تهیونگ گرفت.

♡ بابا، این مال منه؟

تهیونگ برای لحظه‌ای ماتش برد.
بابا.
کلمه‌ای که پنج سال بود حتی تصور شنیدنش رو هم نکرده بود.آروم نزدیک شد و ماشین رو از دست مرت گرفت.

_آره. مال توئه.

مرت لبخند زد.

تهیونگ روشا کرد به ا/ت و گفت:
_و خب این خونه سه تا اتاق بیشتر نداره و میدونی تو کدوم اتاق باید بری

+اره اتاق مهمون

_نه اونجا مال منه، باید بری تو همون اتاقی که همیشه میبودی.

دیگه حرفی نزد و رفت، رفتم پیش مرت

♡مامان من خوابم میاد.

میدونستم وقتی اینا میگه یعنی باید برم پیشش و براش لالایی بخونم. خوابیدم کنارش و اونم اومد توی بغلم. شروع کردم براش لالایی خوندن.

ویو تهیونگ

رفتم توی اتاق و بعد خواستم برم پیش مرت رسیدن پشت در اتاق که دیدم ا/ت داره میخابونتش. همون لالایی بود، لالایی که بعضی وقتا حالم بد بود برام میخوند. بغض کردم. رفتم توی اتاق که دیگه اون صدا را نشنوم.

وقتی ایا خاطره ها هم میتونم پاکشون کنم و بهشون بگم نیاین تو ذهنم؟ نه. مرت خوابیده بود منم گرفتم خوابیدم چون کاری نداشتم ولی بعد از یه دو ساعت وول خوردن خوابم نمیبرد. چون دوباره با گذشته روبه رو شدم. بعد از سال ها اشیونم برگشت ولی ویران بود.

ویو ا/ت

بعد از اینکه مرت خوابید رفتم توی اتاق درا باز کردم، همه خاطرات توی چند ثانیه از جلو چشمم رد شدن، قلبم تیر کشید. رفتم خوابیدم روی تخت ولی خوابم نمیبرد.

خاطرات گذشته خیلی وحشی تر از اون چیزی بودن که فکر میکردم. کم کم حالم داشت بد میشد، سختی هایی که توی اون یک روز(روز انفجار) و بعدش اون پنج سال کشیدم بهم حمله کردن.

پنیک شدخ بودم، نفس تنگی داشتم چشمام تار میدید، نمیتونستم چیزی حس کنم جز صدای نفس کشیدنم، گرمم شده بود، هوا خفه بود نباز به هوای تازه داشتم، با یه بدبختی رفتم توی حیاط پشتی، وقتی هوای تازه رسید بهم با زانو ول شدم روی زمین و پستام هام را گذاشتم روی زمین و تند تند نفس میکشیدم و بعد سیاهی....

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شرط برای پارت بعدی:
۴٠ تا لایک🙃
۱۵ تا کامنت🎀

#تابع_قوانین_ویسگون
دیدگاه ها (۲۷)

فیک تهیونگ

فیک تهیونگ

فیک تهیونگ

فیک تهیونگ

نام: قرارداد نفرتPart:⁵³چند ساعت بعد...بالاخره همه به هتل رس...

《برادره ناتنیم》(پارت ۵)ویو ا/تمن همون جا خشکم زده بود که افت...

True Love②④ا/تا/ت: امیدوارم دیگه هیچوقت نبینمت تهیونگ: مراقب...

نام: قرارداد نفرتPart:²⁶چند دقیقه از آخرین حرف جونگکوک گذشته...

پارت. ۳۱

《برادره ناتنیم》(پارت ۲)ویو ا/توقتی تهیونگ اون حرف هارو زد ضر...

نام: قرارداد نفرتPart:68جونگکوک کتش رو روی شونه‌های ا/ت اندا...

True Love②⑤تهیونگ: نه نرو من دو روز پیش درخواست پرستار دادم ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط