{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

‌

‌
به غم خویش چنان شیفته کردی بازم
کز خیال تو به خود نیز نمی‌پردازم

هر که از نالهٔ شبگیر من آگاه شود
هیچ شک نیست که چون روز بداند رازم

گفته بودی: خبری ده، که ز هجرم چونی؟
آن چنانم که ببینی و ندانی بازم

عهد کردی که: نسوزی به غم خویش مرا
هیچ غم نیست، تو می‌سوز، که من میسازم

بعد ازین با رخ خوب تو نظر خواهم باخت
گو: همه شهر بدانند که: شاهد بازم

آن چنان بر دل من ناز تو خوش می‌آید
که حلالت نکنم گر نکشی از نازم

اگر از دام خودم نیز خلاصی بخشی
هم به خاک سر کوی تو بود پروازم

اوحدی گر نه چو پروانه بسوزد روزی
پیش روی تو چو شمعش به شبی بگدازم

#اوحدی
دیدگاه ها (۱)

به غم خویش چنان شیفته کردی بازمکز خیال تو به خود نیز نمی‌پرد...

به غم خویشچنان شیفته کردی بازمکز خیال توبه خود نیز نمی‌پرداز...

خدا کُند که ندانی چه با دلم کردیکه گر شود، سرِ قبرم به شرم ب...

غلامعباس ضیغمی

شمع و سایه ...

خدایا جهان پادشاهی تو راستز ما خدمت آید خدائی تو راستپناه بل...

خدا یا جهان پادشاهی توراست زما خدمت آید خدائی تو راستپناه بل...

نخستین بار گفتش کز کجائی<بگفت از دار ملک آشنائیبگفت آنجا به ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط