{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

جهانگردی به دهکده ای رفت تا زاهد معروفی را زیارت کند و دی

جهانگردی به دهکده ای رفت تا زاهد معروفی را زیارت کند و دید که زاهد در اتاقی ساده زندگی می کند. اتاق پر از کتاب بود و غیر از آن فقط میز و نیمکتی دیده می شد.
جهانگرد پرسید: لوازم منزلتان کجاست؟...
زاهد گفت: لوازم منزل تو کجاست؟
جهانگرد گفت:من اینجا مسافرم.
زاهد گفت: من هم....
دیدگاه ها (۳۲)

لحظات شادی ، خدا را ستایش کن لحظات سختی ، خدا را جستو کن لحظ...

سلام من به آن پرند سپیده وشادمان كه در سپیده با نسیم ترانه س...

امروز نه تنها کسی تولدمو تبریک نگفت....:-(.....................

سلامممممممن برگشتممممممواییییییییی بهترین خبر دنیااااااااااا...

سایه‌های عمارت سیاه — پارت ۵۰سامان در آستانه‌ی در ایستاده بو...

سایه‌های عمارت سیاه — پارت ۱۵همه با شنیدن صدای قفل شدن در به...

🖤 پارت ۳۹ | «آخرین دیدار»چند ساعت بعد...لانا، کوک و تهیونگ ب...

پارت ۳: اتاقِ کنترلماشینِ مشکی بی‌صدا روی سنگ‌فرش‌هایِ حیاطِ...

پارت ۵۰ — بعد از اویونگی بعد از برگشتن به پایتخت، تقریباً هی...

اسم: آوایِ عشق در پسِ سکوتپارت دومسیاهیِ چشمانِ ات، با صدایِ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط