پارت ۵۰ — بعد از او
پارت ۵۰ — بعد از او
یونگی بعد از برگشتن به پایتخت، تقریباً هیچچیز نگفت.
نه دربارهی سفرش.
نه دربارهی روستا.
نه دربارهی آخرین باری که یورا را دیده بود.
وقتی از او میپرسیدند چرا فرمان پادشاه را شکسته، فقط میگفت:
«لازم بود برم.»
همین.
اما جینوو متوجه تغییر دیگری شده بود.
یونگی دیگر کمتر به قصر میرفت، کمتر در جلسات حرف میزد و بیشتر وقتش را در محل تمرین سربازها میگذراند.
نه برای اینکه خودش را مشغول کند.
انگار میخواست کاری را که بلد بود، ادامه بدهد؛ همان چیزی که قبل از یورا هم بخشی از زندگیاش بود.
یک شب، جینوو وارد اتاقش شد و دید چراغ هنوز روشن است.
روی میز، همان تکه پارچهای بود که یورا ماهها قبل در بازار همراهش داشت.
یونگی آن را دور ننداخت.
فقط گاهی نگاهش میکرد.
جینوو پرسید:
«هنوز نمیخوای استراحت کنی؟»
یونگی جواب نداد.
چند لحظه بعد گفت:
«اون از زندان میترسید.»
جینوو چیزی نگفت.
«هیچوقت بهم نگفت، ولی میفهمیدم.»
یونگی نگاهش را به پنجره دوخت.
«من باید زودتر میفهمیدم.»
سکوت دوباره اتاق را پر کرد.
جینوو نزدیکتر آمد.
«تو هر کاری تونستی کردی.»
یونگی آرام گفت:
«برای نجاتش دیر رسیدم.»
و دیگر چیزی نگفت.
---
ماهها گذشت.
نام یورا کمکم از حرفهای مردم افتاد.
شهر به زندگی معمولش برگشت.
اما برای یونگی، هیچچیز واقعاً معمولی نشد.
گاهی هنگام عبور از بازار، ناخودآگاه سرعت قدمهایش کم میشد؛ همان جایی که اولین بار با او دعوا کرده بود.
گاهی کنار رودخانه میایستاد.
نه برای اینکه منتظر کسی باشد.
فقط چون یک زمانی آنجا، برای چند دقیقه، زندگی سادهای را تصور کرده بود که دیگر هیچوقت به آن نرسید.
و هر بار که به آن فکر میکرد، یک چیز را به یاد میآورد:
یورا گفته بود زندگیای میخواهد که دیگران برایش تصمیم نگیرند.
اما آخرین تصمیمی که دربارهی زندگی او گرفته شد، تصمیم خودش نبود.
---
یک شب، یونگی نامهای قدیمی را از صندوقش بیرون آورد.
نامهای که هیچوقت به دستش نرسیده بود.
خط یورا بود.
فقط چند جملهی کوتاه.
او نامه را کامل نخواند.
همانجا بستش و دوباره داخل صندوق گذاشت.
بعد چراغ را خاموش کرد.
اتاق در تاریکی فرو رفت.
و برای اولین بار، هیچ صدایی از یونگی شنیده نشد.
نه حرفی.
نه گریهای.
فقط سکوتی که انگار قرار نبود دیگر تمام شود.
---
آن طرف، در دنیایی کاملاً متفاوت...
صدای ممتد دستگاهی در اتاقی سفید شنیده میشد.
انگشتهای یورا کمی تکان خورد.
پلکهایش لرزید.
بعد، بعد از ماهها بیهوشی، چشمهایش آرام باز شدند.
نور سقف مستقیم جلوی چشمش بود.
چند ثانیه فقط خیره ماند.
پزشکها سریع بالای سرش آمدند.
«صدای منو میشنوی؟»
یورا چیزی نگفت.
فقط به اطراف نگاه کرد.
هیچچیز را به خاطر نمیآورد.
نه آن خانه.
نه هانول.
نه سوآ.
نه یونگی.
فقط میدانست کجاست.
در دنیای خودش.
و هنوز نمیدانست چرا وقتی چشمهایش را میبندد، حس میکند چیزی را گم کرده که حتی اسمش را هم به یاد نمیآورد.
یونگی بعد از برگشتن به پایتخت، تقریباً هیچچیز نگفت.
نه دربارهی سفرش.
نه دربارهی روستا.
نه دربارهی آخرین باری که یورا را دیده بود.
وقتی از او میپرسیدند چرا فرمان پادشاه را شکسته، فقط میگفت:
«لازم بود برم.»
همین.
اما جینوو متوجه تغییر دیگری شده بود.
یونگی دیگر کمتر به قصر میرفت، کمتر در جلسات حرف میزد و بیشتر وقتش را در محل تمرین سربازها میگذراند.
نه برای اینکه خودش را مشغول کند.
انگار میخواست کاری را که بلد بود، ادامه بدهد؛ همان چیزی که قبل از یورا هم بخشی از زندگیاش بود.
یک شب، جینوو وارد اتاقش شد و دید چراغ هنوز روشن است.
روی میز، همان تکه پارچهای بود که یورا ماهها قبل در بازار همراهش داشت.
یونگی آن را دور ننداخت.
فقط گاهی نگاهش میکرد.
جینوو پرسید:
«هنوز نمیخوای استراحت کنی؟»
یونگی جواب نداد.
چند لحظه بعد گفت:
«اون از زندان میترسید.»
جینوو چیزی نگفت.
«هیچوقت بهم نگفت، ولی میفهمیدم.»
یونگی نگاهش را به پنجره دوخت.
«من باید زودتر میفهمیدم.»
سکوت دوباره اتاق را پر کرد.
جینوو نزدیکتر آمد.
«تو هر کاری تونستی کردی.»
یونگی آرام گفت:
«برای نجاتش دیر رسیدم.»
و دیگر چیزی نگفت.
---
ماهها گذشت.
نام یورا کمکم از حرفهای مردم افتاد.
شهر به زندگی معمولش برگشت.
اما برای یونگی، هیچچیز واقعاً معمولی نشد.
گاهی هنگام عبور از بازار، ناخودآگاه سرعت قدمهایش کم میشد؛ همان جایی که اولین بار با او دعوا کرده بود.
گاهی کنار رودخانه میایستاد.
نه برای اینکه منتظر کسی باشد.
فقط چون یک زمانی آنجا، برای چند دقیقه، زندگی سادهای را تصور کرده بود که دیگر هیچوقت به آن نرسید.
و هر بار که به آن فکر میکرد، یک چیز را به یاد میآورد:
یورا گفته بود زندگیای میخواهد که دیگران برایش تصمیم نگیرند.
اما آخرین تصمیمی که دربارهی زندگی او گرفته شد، تصمیم خودش نبود.
---
یک شب، یونگی نامهای قدیمی را از صندوقش بیرون آورد.
نامهای که هیچوقت به دستش نرسیده بود.
خط یورا بود.
فقط چند جملهی کوتاه.
او نامه را کامل نخواند.
همانجا بستش و دوباره داخل صندوق گذاشت.
بعد چراغ را خاموش کرد.
اتاق در تاریکی فرو رفت.
و برای اولین بار، هیچ صدایی از یونگی شنیده نشد.
نه حرفی.
نه گریهای.
فقط سکوتی که انگار قرار نبود دیگر تمام شود.
---
آن طرف، در دنیایی کاملاً متفاوت...
صدای ممتد دستگاهی در اتاقی سفید شنیده میشد.
انگشتهای یورا کمی تکان خورد.
پلکهایش لرزید.
بعد، بعد از ماهها بیهوشی، چشمهایش آرام باز شدند.
نور سقف مستقیم جلوی چشمش بود.
چند ثانیه فقط خیره ماند.
پزشکها سریع بالای سرش آمدند.
«صدای منو میشنوی؟»
یورا چیزی نگفت.
فقط به اطراف نگاه کرد.
هیچچیز را به خاطر نمیآورد.
نه آن خانه.
نه هانول.
نه سوآ.
نه یونگی.
فقط میدانست کجاست.
در دنیای خودش.
و هنوز نمیدانست چرا وقتی چشمهایش را میبندد، حس میکند چیزی را گم کرده که حتی اسمش را هم به یاد نمیآورد.
- ۶۹
- ۱۷ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط