{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

_«درِ سیزدهم» 🗝️🕯️

_«درِ سیزدهم» 🗝️🕯️
یک دایره‌ی خالی.
پاندورا نزدیک‌تر شد.
«این نشان چیه؟»
اِلین جواب داد:
«نشان کسی که قرار بود چهارمین خاندان باشه.»
لورنزو آرام پرسید:
«و چرا اسمش حذف شده؟»
اِلین به او نگاه کرد.
«چون کسی از سه خاندان تصمیم گرفت که اون خاندان هیچ‌وقت وجود نداشته.»
انزو اخم کرد.
«کی؟»
اِلین لبخند تلخی زد.
«همین رو باید پیدا کنید.»
در سنگی آهسته باز شد.
پشت آن اتاقی تاریک بود.
وسط اتاق، یک میز سنگی قرار داشت.
و روی میز...
سیزده شمع.
دوازده شمع خاموش بودند.
اما شمع سیزدهم روشن بود.
کنار آن، یک تکه کاغذ قرار داشت.
پاندورا جلو رفت.
روی کاغذ نوشته شده بود:
«اولین دروغ را چه کسی گفت؟»
پایین جمله، چهار اسم ظاهر شد:
والبورگا بلک
ریگیلوس بلک
لورنزو برکشایر
اِلین وِیل
انزو با دیدن اسم اِلین گفت:
«پس جواب یکی از این چهارنفره.»
اِلین سرش را تکان داد.
«نه.»
او به شمع سیزدهم نگاه کرد.
«جواب... کسیه که اسمش اینجا نیست.»
و ناگهان تمام شمع‌ها روشن شدند.
در آخرین لحظه، روی دیوار روبه‌رو یک تصویر شکل گرفت.
تصویر یک کودک.
کودکی که پشت سرش نشان خاندان چهارم دیده می‌شد.
و کنار تصویر، یک اسم ظاهر شد:
«روزیر.»
دیدگاه ها (۰)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط