رمان : فقط به من نگاه کن
رمان : فقط به من نگاه کن
#𝗝𝘂𝘀𝘁_𝗹𝗼𝗼𝗸_𝗮𝘁_𝗺𝗲
Part_53
فصل بیستوسوم: خاطرهای که مال من نبود
ناگهان صدای زنگ ساعت بلند شد.
همه به سمت دیوار برگشتند.
عقربهها روی دوازده و هفده دقیقه بودند.
اما این بار، حرکت میکردند.
ثانیهشمار یک دور کامل زد.
بعد دور دوم.
و دور سوم.
زمان در این خانه دوباره به حرکت افتاده بود.
لینو به ساعت خیره شد.
ـ این خوبه یا بده؟
سونگمین جواب داد:
ـ با توجه به تجربهمون، احتمالاً بده.
ساعت یک دقیقه جلو رفت.
۰۰:۱۸
درست در همان لحظه، در اتاق اول بهآرامی بسته شد.
صدای قفل شدنش در راهرو پیچید.
تق.
فلیکس به طرف در دوید و دستگیره را پایین کشید.
قفل بود.
ـ باز نمیشه!
چانگبین به او کمک کرد، اما در تکان نخورد.
بعد صدای خشخش کاغذ از پشت سرشان آمد.
روی تخت، دفترچهی «انتظار» دوباره باز شده بود.
صفحهی آخر تغییر کرده بود.
جملهی قبلی ناپدید شده بود.
و جای آن نوشته شده بود:
«خاطرهی سوم بازیابی شد.»
زیرش، جملهای تازه ظاهر شد:
«اما این خاطره متعلق به فلیکس نیست.»
فلیکس آهسته عقب رفت.
هیونجین به صفحه نزدیک شد.
ـ پس متعلق به کیه؟
چند ثانیه هیچ اتفاقی نیفتاد.
بعد نامی زیر جمله ظاهر شد.
هان.
همه به طرف هان برگشتند.
هان رنگش پرید.
ـ نه.
بنگچان یک قدم جلو آمد.
ـ هان؟
هان سرش را تکان داد.
ـ نه، نه، نه... این امکان نداره.
لینو با دقت نگاهش کرد.
ـ تو چیزی میدونی؟
هان به همهی آنها نگاه کرد.
چشمهایش پر از ترس بود.
ـ من...
صدایش لرزید.
ـ من فقط یه بار این خونه رو قبل از امشب دیده بودم.
سکوت سنگینی همهجا را گرفت.
چانگبین آرام پرسید:
ـ کی؟
هان نگاهش را به هیونجین دوخت.
ـ شش سال پیش.
هیونجین بیحرکت ماند.
هان لبهایش را به هم فشرد.
ـ و اون شب...
مکث کرد.
ـ من تنها کسی بودم که دید هیونجین از این خونه بیرون رفت.
فلیکس بهآرامی گفت:
ـ ولی تو گفتی هیچوقت اینجا نیومده بودی.
هان چشمهایش را بست.
وقتی دوباره آنها را باز کرد، دیگر سعی نکرد انکار کند.
ـ میدونم.
صدایش به زمزمه تبدیل شد.
ـ و بابتش متأسفم.
در همان لحظه، از پشت در قفلشده صدای سه ضربه آمد.
تق.
تق.
تق.
و صدای ضبطصوت، از جایی که هیچ دستگاهی وجود نداشت، در اتاق پیچید:
«دروغ اول آشکار شد.»
مکث.
«حالا نوبت حقیقت دوم است.»
ادامه دارد......
#𝗝𝘂𝘀𝘁_𝗹𝗼𝗼𝗸_𝗮𝘁_𝗺𝗲
Part_53
فصل بیستوسوم: خاطرهای که مال من نبود
ناگهان صدای زنگ ساعت بلند شد.
همه به سمت دیوار برگشتند.
عقربهها روی دوازده و هفده دقیقه بودند.
اما این بار، حرکت میکردند.
ثانیهشمار یک دور کامل زد.
بعد دور دوم.
و دور سوم.
زمان در این خانه دوباره به حرکت افتاده بود.
لینو به ساعت خیره شد.
ـ این خوبه یا بده؟
سونگمین جواب داد:
ـ با توجه به تجربهمون، احتمالاً بده.
ساعت یک دقیقه جلو رفت.
۰۰:۱۸
درست در همان لحظه، در اتاق اول بهآرامی بسته شد.
صدای قفل شدنش در راهرو پیچید.
تق.
فلیکس به طرف در دوید و دستگیره را پایین کشید.
قفل بود.
ـ باز نمیشه!
چانگبین به او کمک کرد، اما در تکان نخورد.
بعد صدای خشخش کاغذ از پشت سرشان آمد.
روی تخت، دفترچهی «انتظار» دوباره باز شده بود.
صفحهی آخر تغییر کرده بود.
جملهی قبلی ناپدید شده بود.
و جای آن نوشته شده بود:
«خاطرهی سوم بازیابی شد.»
زیرش، جملهای تازه ظاهر شد:
«اما این خاطره متعلق به فلیکس نیست.»
فلیکس آهسته عقب رفت.
هیونجین به صفحه نزدیک شد.
ـ پس متعلق به کیه؟
چند ثانیه هیچ اتفاقی نیفتاد.
بعد نامی زیر جمله ظاهر شد.
هان.
همه به طرف هان برگشتند.
هان رنگش پرید.
ـ نه.
بنگچان یک قدم جلو آمد.
ـ هان؟
هان سرش را تکان داد.
ـ نه، نه، نه... این امکان نداره.
لینو با دقت نگاهش کرد.
ـ تو چیزی میدونی؟
هان به همهی آنها نگاه کرد.
چشمهایش پر از ترس بود.
ـ من...
صدایش لرزید.
ـ من فقط یه بار این خونه رو قبل از امشب دیده بودم.
سکوت سنگینی همهجا را گرفت.
چانگبین آرام پرسید:
ـ کی؟
هان نگاهش را به هیونجین دوخت.
ـ شش سال پیش.
هیونجین بیحرکت ماند.
هان لبهایش را به هم فشرد.
ـ و اون شب...
مکث کرد.
ـ من تنها کسی بودم که دید هیونجین از این خونه بیرون رفت.
فلیکس بهآرامی گفت:
ـ ولی تو گفتی هیچوقت اینجا نیومده بودی.
هان چشمهایش را بست.
وقتی دوباره آنها را باز کرد، دیگر سعی نکرد انکار کند.
ـ میدونم.
صدایش به زمزمه تبدیل شد.
ـ و بابتش متأسفم.
در همان لحظه، از پشت در قفلشده صدای سه ضربه آمد.
تق.
تق.
تق.
و صدای ضبطصوت، از جایی که هیچ دستگاهی وجود نداشت، در اتاق پیچید:
«دروغ اول آشکار شد.»
مکث.
«حالا نوبت حقیقت دوم است.»
ادامه دارد......
- ۱۰۸
- ۱۰ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط