رمان: آخرین رقص در قصر

رمان: آخرین رقص در قصر
#𝗧𝗵𝗲_𝗟𝗮𝘀𝘁_𝗗𝗮𝗻𝗰𝗲_𝗶𝗻_𝘁𝗵𝗲_𝗣𝗮𝗹𝗮𝗰𝗲
Part_5
فصل دوم: شاهزاده‌ای با دردسرهای تازه
The Prince and His Troubles
━━━━━━━━━━━━━━━━━━
صبحی که با بازخواست شروع شد
نور طلایی خورشید از پنجره‌های بلند قصر عبور می‌کرد و روی کف مرمری اتاق سونگمین می‌افتاد.
شاهزاده‌ی کوچک‌تر، زیر پتوی سفیدش خوابیده بود.
یا بهتر بود بگوییم تلاش می‌کرد بخوابد.
چون صدای ضربه‌های مداوم در اتاقش، اجازه‌ی این کار را نمی‌داد.
ـ شاهزاده سونگمین!
سونگمین بالش را روی سرش گذاشت.
ـ نیستم!
ـ اعلی‌حضرت کیمین منتظر شما هستند.
ـ بهش بگید من مُردم!
چند ثانیه سکوت شد.
سپس صدای آشنای کیمین از پشت در بلند شد.
ـ چه جالب. پس من باید برای مراسم خاکسپاری برادرم آماده بشم؟
سونگمین چشم‌هایش را باز کرد.
ـ اوه.
پتو را کنار زد و نشست.
ـ صبح بخیر، برادر عزیزم.
در باز شد.
کیمین وارد اتاق شد.
لباس رسمی ولیعهد را بر تن داشت؛ کت سفید با دوخت‌های طلایی ظریف و شنلی که روی شانه‌هایش قرار گرفته بود.
او دست‌هایش را پشت کمرش قفل کرد.
ـ دیشب کجا بودی؟
سونگمین نگاهش را به پنجره دوخت.
ـ باغ.
ـ باغ؟
ـ باغ بیرونی.
ـ باغ بیرونی؟
ـ باغ بیرونی شهر.
کیمین لبخندش را پنهان کرد.
ـ سونگمین.
شاهزاده‌ی کوچک‌تر آهی کشید.
ـ باشه. رفتم شهر.
ـ بدون نگهبان؟
ـ با شنل.
کیمین چند لحظه سکوت کرد.
سپس دستش را روی پیشانی گذاشت.
ـ شنل؟
ـ بله.
ـ سونگمین، شنل جای نگهبان رو نمی‌گیره!
سونگمین لبخند زد.
ـ ولی خیلی خوب مخفی می‌کنه.
کیمین نتوانست جلوی خنده‌اش را بگیرد.
ـ تو واقعاً یه دردسر متحرکی.
ـ از محبت شما سپاسگزارم.
کیمین روی صندلی کنار پنجره نشست.
ـ مادر هنوز چیزی نمی‌دونه. پدر هم فعلاً درگیر جلسه‌ی شورای سلطنتیه.
سونگمین با آسودگی نفس کشید.
ـ پس همه‌چی خوبه.
ـ نه دقیقاً.
ـ چرا؟
کیمین لبخندی شیطنت‌آمیز زد.
ـ چون امروز باید با من به جلسه‌ی بررسی بازارهای مرزی بیای.
سونگمین خشکش زد.
ـ چی؟
ـ ساعت ده.
ـ ولی...
ـ لباس رسمی بپوش.
ـ کیمین!
ولیعهد از اتاق خارج شد.
ـ ساعت ده، برادر عزیزم.
سونگمین به در بسته خیره ماند.
سپس زیر لب گفت:
ـ من باید اون شنل رو نگه دارم.
━━━━━━━━━━━━━━━━━━
خانه‌ای که هیچ‌وقت آرام نبود
در شهر مرزی، خانه‌ی کوچک بنگ‌چان با صدای کوبیدن در از خواب بیدار شد.
ـ چان!
ـ هیونجین!
ـ آی‌ان!
ـ یکی در رو باز کنه!
بنگ‌چان که روی مبل خوابیده بود، چشم‌هایش را باز کرد.
نگاهی به ساعت انداخت.
هشت صبح.
ـ لعنتی...
در را باز کرد.
هان پشت در ایستاده بود.
با موهای قندقی نامرتب و چهره‌ای که نشان می‌داد از چیزی بسیار ناراحت است.
بنگ‌چان به او نگاه کرد.
ـ چی شده؟
هان وارد خانه شد.
ـ شما سه نفر دیوونه‌اید؟
هیونجین از اتاق بیرون آمد.
ـ صبح بخیر.
هان به او اشاره کرد.
ـ تو!
سپس به بنگ‌چان.
ـ و تو!
بعد به آی‌ان که با موهای آشفته از اتاقش بیرون آمده بود.
ـ و تو!
آی‌ان خمیازه کشید.
ـ من هنوز بیدار نشدم. لطفاً بعداً دعوام کن.
هان دستش را روی صورتش گذاشت.
ـ دیشب وقتی رفتید، نصف سفارش‌های من رو جا گذاشتید!
بنگ‌چان به میز نگاه کرد.
چند کیسه‌ی خالی و یک سبد کوچک روی آن قرار داشت.
ـ خب؟
هان نفس عمیقی کشید.
ـ خب؟! من به خاطر شما مجبور شدم خودم برم بازار!
هیونجین لبخند زد.
ـ چه فداکاری بزرگی.
هان به او خیره شد.
ـ هیونجین.
ـ بله؟
ـ امروز تمام غذاهات پولیه.
هیونجین فوراً صاف ایستاد.
ـ هان، بیا درباره‌ی دوستی‌مون صحبت کنیم.
آی‌ان خندید.
بنگ‌چان دستش را روی شانه‌ی هان گذاشت.
ـ باشه. امروز خودمون می‌ریم بازار.
هان با رضایت سر تکان داد.
ـ عالیه.
سپس به سمت در رفت.
اما پیش از خروج، برگشت.
ـ راستی...
سه نفر هم‌زمان نگاهش کردند.
ـ امشب هم می‌تونید بیاید.
هیونجین لبخند زد.
ـ می‌دونستم دوستمون داری.
هان در را بست.
بنگ‌چان به دو دوستش نگاه کرد.
ـ من واقعاً نمی‌فهمم چرا با شما زندگی می‌کنم.
آی‌ان شانه بالا انداخت.
ـ چون من جذابم؟
هیونجین گفت:
ـ چون ما خانواده‌ایم.
چان چند لحظه به آن‌ها نگاه کرد.
سپس لبخند زد.
ـ متأسفانه.
دیدگاه ها (۰)

رمان : فقط به من نگاه کن#𝗝𝘂𝘀𝘁_𝗹𝗼𝗼𝗸_𝗮𝘁_𝗺𝗲Part_60فصل بیست‌وهفت...

𝑺𝑪𝑬𝑵𝑻𝑬𝑫 𝑫𝑬𝑺𝑻𝑰𝑵𝑰𝑬𝑺پارت ۴۰ صبح آخرین روز مدرسه بود.حیاط خلوت‌ت...

فقط بنگ چان اون پشت 🤭🤭🤭🤭#استری کیدز #بنگچان #لینو#مینهو #چا...

آپدیت توییتر @.wowo2_mjاز اعضای استری کیدز پیام‌هایی دریافت ...

#my.sexy.toy. psrt 8 فیلیکس سرش رو از روی شانه‌ی هی...

پارت ۴۵ نور صبح از لای پرده افتاده بود روی صورت تهیونگ.آروم ...

#سناریو #درخواستی #اد__jennie ☘️🌱وقتی باهاشون قهریم و شب میر...

the end-part 3

رمان : فقط به من نگاه کن#𝗝𝘂𝘀𝘁_𝗹𝗼𝗼𝗸_𝗮𝘁_𝗺𝗲Part_52فصل بیست‌وسوم...

#درخواستی_هیونلیکس_چانمین#چند_پارتیPart:4#انتخاب_امنخونه‌ی ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط