{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Season Two | 𝑯𝒊𝒅𝒅𝒆𝒏 𝑴𝒂𝒔𝒌

Season Two | 𝑯𝒊𝒅𝒅𝒆𝒏 𝑴𝒂𝒔𝒌

ᴘᴀʀᴛ ² 🖤

ساعت ۹ صبح | خانه‌ی تهیونگ و مانلی

نور آفتاب از لای پرده‌ها وارد اتاق شده بود. مانلی هنوز خواب بود و پتو رو تا زیر چونه‌اش بالا کشیده بود.

تهیونگ که زودتر بیدار شده بود، چند لحظه بهش نگاه کرد. موهای مانلی روی بالش پخش شده بود و خودش هم با خیال راحت خوابیده بود؛ انگار نه انگار دیشب تا نصفه‌شب منتظر برگشتن شوهرش مونده بود.

آروم خم شد و پیشونی‌اش رو بوسید.

ـ مانلی... بیدار شو.

مانلی صورتش رو توی بالش پنهون کرد.

ـ پنج دقیقه دیگه...

تهیونگ لبخند زد.

ـ این پنج دقیقه‌هات از دیشب شروع شده.

ـ تهیونگ، اگه دوباره حرف بزنی، خودت تنهایی صبحونه بخور!

تهیونگ دست‌هاش رو بالا برد و از تخت بلند شد.

ـ چشم، خانم!

مانلی بالاخره چشم‌هاش رو باز کرد و دید که تهیونگ به سمت در می‌ره.

ـ کجا؟

ـ صبحونه آماده کنم.

مانلی با تعجب نشست.

ـ تو؟

تهیونگ برگشت و با جدیت ساختگی گفت:

ـ بله، من. مگه فقط تو بلدی؟

ـ آخرین باری که تخم‌مرغ درست کردی، نصف آشپزخونه رو دود برداشته بود!

ـ اون اتفاق مال گذشته‌ست. آدم باید فرصت جبران داشته باشه.

مانلی خندید و بالش رو به سمتش پرت کرد. تهیونگ جاخالی داد و از اتاق بیرون رفت.

---

چند دقیقه بعد، مانلی با موهای نامرتب و لباس راحتی وارد آشپزخونه شد.

تهیونگ جلوی اجاق ایستاده بود و با دقت به ماهیتابه نگاه می‌کرد.

مانلی دست به سینه بهش خیره شد.

ـ چرا حس می‌کنم قراره امروز بدون صبحونه بمونیم؟

ـ اگه به‌جای حرف زدن کمک کنی، شاید نجات پیدا کنیم.

مانلی کنارش ایستاد و نگاهی به ماهیتابه انداخت.

ـ تهیونگ... این دیگه چیه؟

ـ تخم‌مرغ.

ـ مطمئنی؟

تهیونگ خنده‌اش گرفت.

ـ خیلی خب، خودت درست کن!

مانلی کنترل آشپزخونه رو به دست گرفت و چند دقیقه بعد، صبحونه‌شون آماده بود.

وقتی پشت میز نشستن، تهیونگ گوشی‌اش رو برداشت. پیامی از جیمین داشت:

«امروز جلسه رو یادت نره. جونگ‌کوک می‌گه اگه باز دیر کنی، خودش میاد دنبالت.»

تهیونگ جواب داد:

«بهش بگو نگران خودش باشه.»

جیمین تقریباً بلافاصله جواب داد:

«باشه، پس به مانلی می‌گم امروز هم دیر میای.»

تهیونگ پوزخندی زد و گوشی رو کنار گذاشت.

مانلی که متوجه شده بود، پرسید:

ـ کی بود؟

ـ جیمین. می‌گه امروز باید برم کمپانی.

ـ امروز هم؟

ـ فقط یه جلسه‌ست. سعی می‌کنم زود برگردم.

مانلی با لبخند گفت:

ـ من به این «سعی می‌کنم»هات عادت کردم!

تهیونگ دستش رو گرفت و پشت دستش رو بوسید.

ـ این بار جدی می‌گم.

ـ باشه، آقای کیم. ببینیم و تعریف کنیم.

---

نزدیک ظهر، تهیونگ آماده‌ی رفتن شد. مانلی تا دم در همراهیش کرد.

قبل از اینکه از خونه بیرون بره، تهیونگ برگشت و از پشت بغلش کرد. چونه‌اش رو روی شونه‌ی مانلی گذاشت و چند لحظه همون‌طور موند.

مانلی خندید.

ـ چی شده؟ نمی‌خوای بری؟

ـ چرا. فقط دارم از سهم امروزت استفاده می‌کنم.

ـ کدوم سهم؟

تهیونگ گونه‌اش رو بوسید.

ـ این یکی.

مانلی سرش رو تکون داد.

ـ برو دیگه، دیرت شد!

تهیونگ بالاخره رهاش کرد و از خونه بیرون رفت.

مانلی در رو بست و به سمت آشپزخونه برگشت. روزش مثل همیشه شروع شده بود؛ یه صبحونه‌ی معمولی، چند تا شوخی و خداحافظی با مردی که دوستش داشت.

اما بیرون از اون خونه، منتظر تهیونگ جلسه‌ای بود که هیچ شباهتی به جلسه‌های معمول شرکتش نداشت.

و این بار، موضوع فقط تجارت نبود.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پارت 3 تازه شروع میشه
اسلایس دوم صبحانشون
دیدگاه ها (۰)

خــــورشــــــیــــد شـــبــــهــامــــ🌗ᴘᴀʀᴛ 47[راوی]جمعه با...

𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒕𝒉𝒆 𝑴𝒂𝒔𝒌𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟏𝟕ویو اِریاصدای قدم‌ها هر لحظه نزدیک‌تر ...

پارت ۳۲ تهیونگ بعد از برگشتن به خونه، سعی کرد خودش رو با کار...

رمان « دختر کوچولوی من » پارت ۳

خونه‌ی سه شیطونپارت ۱ — قانون اول: به جونگکوک اعتماد نکن!ساع...

خونه‌ی سه شیطونپارت ۵ — انتقام جونگکوکجونگکوک کنترل تلویزیون...

چند پارتی تهیونگ

😂 پارت چهاردهم | «رئیس مافیا علیه بالش‌ها»ساعت ۱۰ صبح.عمارت ...

تک‌پارتی تهکوک | «عملیات نجات کیک»جونگکوک با قیافه‌ای کاملاً...

چند پارتی جیمین

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط