پارت سوم
سوکوکو
"زندگی دوباره"
#Part: 3.
دازای: چی شده؟...
چویا بلند شد و کلاهشو رو سرش صاف کرد و بعد با صدای آروم زمزمه کرد: نمیخوای بلند شی عشق خودکشی؟ امروز اصلا حالت خوب نیس...مریضی یا چیزیت شده؟
دستی به موهاش کشید و آهی از سر ناامیدی بیرون داد: نه...فقط دیشب نخوابیدم...
چویا ابرویی بالا انداخت و به دازای نگاهی زیر چشمی انداخت: تچ...امشب باهام بیا...
دازای یهو بلند شد و با چشمای قهوه ای که حالا از تعجب گرد شده بود به چویا نگاه کرد: امشب؟...با تو؟...چرا؟
چویا: همین که گفتم...
دازای سرش رو خاروند و موبایلش رو در آورد تا تماس بگیره و صدای تلفن بعد چند ثانیه ای کوتاه جواب گرفت.
-بله ارباب؟ امری دارید؟
دازای با صدای آرومی حرف زد: لوئیس...امشب نمیام خونه پس حواست باشه.
-بله متوجه ام ولی مشکلی پیش اومده؟
دازای نگرانی صدا رو حس کرد و خنده ای کرد: مثل همیشه نگران...نه مشکلی نیست فقط امشب با کس دیگه ای هستم پس حواست به خودت و خونه باشه.
-باشه نگران نباشید.
دازای تلفن رو قطع کرد و اونو آروم توی جیبش گذاشت و به سمت چویا اومد: خب...
چویا دستاش رو توی جیبش برد و آروم با دازای به سمت خیابون رفت و درحالی که حواسش جمع شلوغ و مغازه های شهر بود با کنجکاوی پرسید: ولی هنوز نفهمیدم چرا با اون بچه زندگی میکنی.
دازای خندید: خب اون به من خدمت میکنه استخدامش کردم که مراقب خونه باشه و توی مسائل خاص کمکم کنه
چویا: و اون چند سالشه؟
دستی به چونش گرفت: فکر کنم حدودا ۱۴ سالشه.
چویا: هنوز جوونه...یه بچه ای مثل اون الان باید درس بخونه و بازی کنه نه اینکه توی خونه آدم خلافکار و عجیبی مثل تو پرسه بزنه.
دازای: درسته حرفت کاملا منطقیه ولی چویا...زندگی همیشه با تصمیمات خودمون جلو نمیره.
چویا آهی کشید: زندگی شاد برای خیلیا میتونه توهم باشه...ذات کثیف آدما و کابوس ها میتونه سرنوشت هر انسانی رو تغیر بده.
چویا اینو گفت و آروم به موتورش رسید: بپر بالا میریم خونه من.
حمایتا کم باشه پارت نمیدم بنده حرصش در میاد🥲
۲۰ لایک تا پارت بعد
"زندگی دوباره"
#Part: 3.
دازای: چی شده؟...
چویا بلند شد و کلاهشو رو سرش صاف کرد و بعد با صدای آروم زمزمه کرد: نمیخوای بلند شی عشق خودکشی؟ امروز اصلا حالت خوب نیس...مریضی یا چیزیت شده؟
دستی به موهاش کشید و آهی از سر ناامیدی بیرون داد: نه...فقط دیشب نخوابیدم...
چویا ابرویی بالا انداخت و به دازای نگاهی زیر چشمی انداخت: تچ...امشب باهام بیا...
دازای یهو بلند شد و با چشمای قهوه ای که حالا از تعجب گرد شده بود به چویا نگاه کرد: امشب؟...با تو؟...چرا؟
چویا: همین که گفتم...
دازای سرش رو خاروند و موبایلش رو در آورد تا تماس بگیره و صدای تلفن بعد چند ثانیه ای کوتاه جواب گرفت.
-بله ارباب؟ امری دارید؟
دازای با صدای آرومی حرف زد: لوئیس...امشب نمیام خونه پس حواست باشه.
-بله متوجه ام ولی مشکلی پیش اومده؟
دازای نگرانی صدا رو حس کرد و خنده ای کرد: مثل همیشه نگران...نه مشکلی نیست فقط امشب با کس دیگه ای هستم پس حواست به خودت و خونه باشه.
-باشه نگران نباشید.
دازای تلفن رو قطع کرد و اونو آروم توی جیبش گذاشت و به سمت چویا اومد: خب...
چویا دستاش رو توی جیبش برد و آروم با دازای به سمت خیابون رفت و درحالی که حواسش جمع شلوغ و مغازه های شهر بود با کنجکاوی پرسید: ولی هنوز نفهمیدم چرا با اون بچه زندگی میکنی.
دازای خندید: خب اون به من خدمت میکنه استخدامش کردم که مراقب خونه باشه و توی مسائل خاص کمکم کنه
چویا: و اون چند سالشه؟
دستی به چونش گرفت: فکر کنم حدودا ۱۴ سالشه.
چویا: هنوز جوونه...یه بچه ای مثل اون الان باید درس بخونه و بازی کنه نه اینکه توی خونه آدم خلافکار و عجیبی مثل تو پرسه بزنه.
دازای: درسته حرفت کاملا منطقیه ولی چویا...زندگی همیشه با تصمیمات خودمون جلو نمیره.
چویا آهی کشید: زندگی شاد برای خیلیا میتونه توهم باشه...ذات کثیف آدما و کابوس ها میتونه سرنوشت هر انسانی رو تغیر بده.
چویا اینو گفت و آروم به موتورش رسید: بپر بالا میریم خونه من.
حمایتا کم باشه پارت نمیدم بنده حرصش در میاد🥲
۲۰ لایک تا پارت بعد
- ۲۶.۸k
- ۲۸ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط