بخون داستان عاشقانه زهره ومنوچهر۱ اثر از ایرج میرزا
جوانی زیبا، با رخ تابندهتر از آفتاب، به نام
منوچهر و چون در روز جمعه، لازم نیست در محل خدمتش در سپاه حاضر شود، قصد شکار میکند
. از سوی دیگر زهره (الهه عشق) نیز تصمیم میگیرد که دو سه ساعتی از کار دست بکشد و سیر گل و گردش باغی کند. پس لباس بشر به تن کرده و راه زمین را در پیش میگیرد، و از قضا در همان جا فرود میآید که منوچهر برای شکار قدم گذاشته است.
و زهره با همین یک نظر،بر جوان دلیر، عاشق جوان میشود و تصمیم میگیرد دامی بر راه منوچهر بیافکند و شکارش کند. و به این ترتیب، با منوچهر وارد گفتگو میشود؛ سلامی میکند و به تعریف و تمجید از منوچهر میپردازد و از او میپرسد که «قصد کجا داری و نام تو چیست؟» و هنوز پاسخ نگرفت
خواست خود را آشکار میسازد
کاش فرود آیی از آن تیز گام
کز لب این چشمه ستانیم کام .
او را به بوسه شیرینی وعده میدهد
منوچهر این همه را میشنود؛ اما دلش به مهر نمیآید.
زهره چون باز هم این سخن کارگر نمیافتد، با قدرت ماورایی خود، دست میاندازد و بند رکاب جوان را میگیرد و او را از زین اسب بر روی زمین و در بغل خود میاندازد. خواست منوچهر را ببوسد
ناگهان منوچهر سر خود را به عقب میکشد و از این واقعه، زهره بیتاب میشود. گاهی ناز میکند و گاهی ابراز نیاز و
نوچهر مانند کسی که لبه پرتگاه از ترس دیده برهم مینهد، یک لحظه چشمانش را میبندد، واهمه میگیرد و سر به زیر میافکند. ابتدا از زیبایی زهره تمجید میکند؛ اما از او میخواهد که بیش از این عشوهگری نکند ابتدا از این سخن میگویدو این که تا کنون به هیچ کس دل نبسته؛ اما بعد دلیل دیگری ذکر میکند و آن این که عشق در دل مرد سپاهی راهی نداردکه تا زمانی که لباس نظامی به تن دارد، نمیتواند با زنان همصحبت شود و زهره را وعده میدهد که زمانی که در لباس نظام و از زهره میخواهد که دست از سرش بردارد.
اما انکار منوچهر، مهر و طلب زهره را افزون میسازد:
زهره، اما بار....
ادامه دارد
منوچهر و چون در روز جمعه، لازم نیست در محل خدمتش در سپاه حاضر شود، قصد شکار میکند
. از سوی دیگر زهره (الهه عشق) نیز تصمیم میگیرد که دو سه ساعتی از کار دست بکشد و سیر گل و گردش باغی کند. پس لباس بشر به تن کرده و راه زمین را در پیش میگیرد، و از قضا در همان جا فرود میآید که منوچهر برای شکار قدم گذاشته است.
و زهره با همین یک نظر،بر جوان دلیر، عاشق جوان میشود و تصمیم میگیرد دامی بر راه منوچهر بیافکند و شکارش کند. و به این ترتیب، با منوچهر وارد گفتگو میشود؛ سلامی میکند و به تعریف و تمجید از منوچهر میپردازد و از او میپرسد که «قصد کجا داری و نام تو چیست؟» و هنوز پاسخ نگرفت
خواست خود را آشکار میسازد
کاش فرود آیی از آن تیز گام
کز لب این چشمه ستانیم کام .
او را به بوسه شیرینی وعده میدهد
منوچهر این همه را میشنود؛ اما دلش به مهر نمیآید.
زهره چون باز هم این سخن کارگر نمیافتد، با قدرت ماورایی خود، دست میاندازد و بند رکاب جوان را میگیرد و او را از زین اسب بر روی زمین و در بغل خود میاندازد. خواست منوچهر را ببوسد
ناگهان منوچهر سر خود را به عقب میکشد و از این واقعه، زهره بیتاب میشود. گاهی ناز میکند و گاهی ابراز نیاز و
نوچهر مانند کسی که لبه پرتگاه از ترس دیده برهم مینهد، یک لحظه چشمانش را میبندد، واهمه میگیرد و سر به زیر میافکند. ابتدا از زیبایی زهره تمجید میکند؛ اما از او میخواهد که بیش از این عشوهگری نکند ابتدا از این سخن میگویدو این که تا کنون به هیچ کس دل نبسته؛ اما بعد دلیل دیگری ذکر میکند و آن این که عشق در دل مرد سپاهی راهی نداردکه تا زمانی که لباس نظامی به تن دارد، نمیتواند با زنان همصحبت شود و زهره را وعده میدهد که زمانی که در لباس نظام و از زهره میخواهد که دست از سرش بردارد.
اما انکار منوچهر، مهر و طلب زهره را افزون میسازد:
زهره، اما بار....
ادامه دارد
- ۵.۵k
- ۰۹ بهمن ۱۳۹۹
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط