رمان منیم گوزل سئوگیلیم نویسنده الهه پورعلی

پارت سی منیم گوزل سِئوگیلیم


سوزان سریع کنارش ایستاده و روی صورتش خم شد، پیشانی‌اش را بوسید و گفت:
- Erkek kardeşim! Sakin ol, kavga mı ettin?
(برادر من! یکم آرامش داشته باش، با کی دعوا کردی؟)
کایان که در این خانواده بیشترین محبت به او می‌شد چون تک پسر بود از این رو لبخندی زده و گفت:
- maraketma, Susan, artık söyleme! Ben öyle kavga etmedim, iyi bir nedenim vardı!
(نگران نباش، سوزان تو دیگه نگو! من که همین‌طوری دعوا نکردم خوب دلیل داشتم!)
با حس لذت خندید و ادامه داد:
- Bakın kaç kişi benim için endişeleniyor!
(ببین چند نفر نگرانم شدن!)
این را گفته و با خنده به مادرش چشم دوخت، امل نیز لبخندی زده و گفت:
- Bu durumda bile şaka yapmayı bırakmıyorsunuz
(توی این شرایط هم از مسخره‌بازی دست برنمی‌داری.)
این حرف امل دوباره او را به خنده انداخت و گفت:
- Peki, git, ben iyiyim, yapacak bir şeyim yok, git ve biraz dinlen
(خوب برید دیگه من خوبم چیزیم نیست، برید یکم استراحت کنم)
آسیه و امل دنیز را برداشته و از اتاق خارج شدند، سوزان نگاهی به کایان انداخت با این‌که تنها سه سال با او اختلاف سنی داشت و بیست و نه سال بیشتر نداشت اما کایان از کودکی او را محرم رازهای خود می‌دانست و هرچه داشت به او می‌گفت، از این رو سوزان دست کایان را گرفته و گفت:
- Bana söylemek istediğin özel bir şey yok
(حرف خاصی نیست که بخوای به من بزنی.)
کایان با خنده و شیطنت گفت:
- Söyleyecek bir şeyim var
(چرا حرف دارم باهات!)
و درحالی که دراز می‌کشید با خنده گفت:
- Seni çok seviyorum
(خیلی دوستت دارم)
سوزان که از شیطنت کایان به خنده افتاده بود گفت:
- Biriciğim
( یکی یک‌دونه من)
این راگفته و ادامه داد:
- Tamam, biraz dinlen, öğlen 1:30'da gelip seni uyandıracağım
(خیلی خب یکم استراحت کن ساعت یک و نیم وقت ناهاره خودم میام بیدارت می‌کنم.)
کایان چشمانش را بست و با اخم گفت:
- Burası bir otel gibi, öğle yemeği zamanında, akşam yemeği de zamanında! Hiç aç değilim
انگار این‌جا هتل، ناهار به موقع شام به موقع! من اصلا گشنم نیست.
سوزان به این یک‌دندگی کایان سر تکان داده و از اتاق خارج شد.
کایان به سمت راست برگشته و صورتش را ماساژ داد، هنوز جای مشت فاتح می‌سوخت، با این که او هم در دعوا کم نگذاشته و مشت محکمی به فاتح زده بود اما هنوز عصبی بود.
ولی او کسی نبود که با این چیز‌ها اعصابش را مختل کند، نهایت یکی دو ساعت عصبی می‌ماند سپس به قاب سرخوشی خود بازمی‌گشت.
کمی چشمانش را بست تا آرام بگیرد چند دقیقه می‌شد چشم بسته بود که با صدای تقه‌ای که به در خورد لای یک چشمش را باز کرد، سوگل در درگاه در ایستاده و این‌پا و آن‌پا می‌کرد تا چیزی بگوید.
کایان با نفس عمیقی برخاست و روی تخت نشست گویی همان کایان چند دقیقه قبل نبود، با خوش‌رویی گفت:
- bir şeye ihtiyacın var mı?
(چیزی می‌خوای؟)
دیدگاه ها (۰)

رمان منیم گوزل سئوگیلیم نویسنده الهه پورعلی

Neden yüzüme bakamıyosunچرا نمیتونی به صورتم نگاه کنی ؟!Yine...

رمان منیم گوزل سئوگیلیم نویسنده الهه پورعلی

رمان منیم گوزل سئوگیلیم نویسنده الهه پورعلی

رمان منیم گوزل سئوگیلیم نویسنده الهه پورعلی

رمان منیم گوزل سئوگیلیم نویسنده الهه پورعلی

رمان منیم گوزل سئوگیلیم نویسنده الهه پورعلی

رمان منیم‌گوزل سِئوگیلیم/ الهه پورعلی

رمان منیم‌گوزل سئوگیلیم/ الهه پورعلی

رمان منیم گوزل سئوگیلیم نویسنده الهه پورعلی

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط