رمان منیم گوزل سئوگیلیم نویسنده الهه پورعلی

پارت بیست و چهار منیم گوزل سِئوگیلیم

- وای تو چه‌قدر خوب بلدی آدمو بخندونی!
کایان خود نیز به خنده افتاده و ادامه داد:
- Bakın teyzemin açgözlülüğünden kurtulmak için bir gün ona bu şarkıyı açmalıyım
(ببین برای درآوردن حرص عمه یه روز حتما باید این آهنگ رو پیشش باز کنم.)
به سیستم اشاره کرد و ادامه داد:
- Çok hassas olduğu için onun önünde bu şarkıyı çalıp dans edeceğim!
(چون اون خیلی حساسه، این آهنگو باز کنم و جلوش یه رقصی برم!)
آهنگ که به قسمت کاملا ریتم‌دارش رسیده بود کایان با اتمام جمله‌اش درحال مسخره‌بازی دستانش را به حالت رقص تکان داده و گفت:
- Ne söylemek istediğini görmek için önünde dans edeceğim!
(پیشش برقصم ببینم چی می‌خواد بگه!)
سوگل که از خنده درحال ریسه رفتن بود با حرکت آخر کایان که دستانش را مردانه به حالت رقص تکان می‌داد، خنده‌اش شدیدتر شده و از خنده دستش را روی شکمش گذاشت، کایان خود نیز با صدای بلند درحال خنده بود و نگاهش به چشمان آبی سوگل که از زور خنده اشک درونشان موج می‌زد بود، سوگل همان‌طور می‌خندید و نگاهش به بیرون از ماشین بود که کم-کم خنده‌اش کم‌رنگ شده و در آخر قطع شد.
کایان از این تغییر حالت یک‌هویی، خنده‌اش را قطع کرده و نگاهش را به مسیر نگاه سوگل دوخت، مردی هیکلی و چهارشانه با چهره مردانه که حدودا می‌توان گفت هم‌سن‌و سال کایان است شاید هم بیشتر، درحال آمدن به سمت ماشین‌شان بود.
کایان نگاه از پسره گرفت و دوباره به سوگل نگاه کرد و پرسید:
- Ne oldu
(چی شد؟)
فاتح با اخم غلیظی که به چهره داشت، با دیدن خنده غلیظ آن دو و رقص و مسخره‌بازی کایان نتوانسته بود دوام بیاورد پس خود را به ماشین رسانده و با اخم رو به کایان گفت:
- بیا پایین ببینم.
کایان که تا چند دقیقه قبل درحال خنده و مسخره بازی بود تغییر حالت داده و ابروهای پرپشتش درهم گره خوردند، نگاهی به سوگل کرده و سریع پیاده شد.
سوگل نیز از ماشین پیاده شده و به آن دو چشم دوخت، فاتح یقه کایان را گرفت و گفت:
- تو کی هستی هان؟
کایان که اخمش غلیظ‌تر شده بود عین فاتح غرید:
- Sen kimsin, neyi yanlış yapıyorsun?
(خودت کی هستی، داری چه غلطی می‌کنی؟)
فاتح با شنیدن جمله ترکی حدس‌هایی زد اما از زور خشم دوباره تکانی به کایان داده و گفت:
- تو ماشین سوگل چی‌کار می‌کنی؟ بزنم پای چشمت ناکارت کنم؟
کایان که خشمش برانگیخته شده بود با یک حرکت فاتح را گرفت و شرایط را برگرداند، حالا او یقه فاتح را گرفته و او را به ماشین چسبانده بود، درحالی که تکانش می‌داد گفت:
- seni ilgilendirmez! Senin için ne büyük bir nimet!
(به توچه! به تو چه مرتیکه!)
با فریاد فاتح که داد زد:
- ولم کن عوضی!
صدای سوگل بلند شد، درحالی که به سمتشان می‌آمد گفت:
- ول کنین همدیگه رو!
داد زد:
- فاتح!
کایان که دید سوگل پسر را می‌شناسد، دستانش را شل کرده و کنار کشید تا اینکه سوگل با اخم گفت:
- فاتح بس کن، اون کایانه، پسر، عمو قدیر!
دیدگاه ها (۰)

برای اوناایی که منتظر بودن❤️🥹(هان هنوز مسته ...)سه تا رازپار...

𝑾𝒊𝒍𝒅 𝑳𝒊𝒍𝒚୨ৎلیــلــیوم وحــشی⁴الان چه فکری راجبم می‌کنه؟نارا ...

007-پنهان در مه - پارت ۸۰

𝑫𝒂𝒓 𝒐𝒎𝒈𝒉𝒆 𝒏𝒆𝒈𝒂𝒉 𝒕𝒐(در عمق نگاه تو)پارت𝟏𝟎...شوتو دستش را از ر...

رمان انتقام ازدواج کامل

چند پارتی (درخواستی)

رمان :( تا وقتی که عاشقت شدم )

𓂃 ࣪˖ ִֶָ 🧸 ִֶָ ˖ ࣪𓂃 وقتی بدونِ اجازش تتو می‌زنی... ⛓️🖤 ╰┈➤ 𝑷...

One

ابلیس

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط