رمان منیمگوزل سئوگیلیم/ الهه پورعلی
پارت هفدهم منیم گوزل سِئوگیلیم
ساعت ده دقیقه مانده به هشت صبح بود که کایان درجای خود غلتی خورد و با یک غلت ملافه را دور خود پیچید، با توجه به اینکه هوا سر صبح کمی سردتر از حد معمول بود، در بالاتنهاش احساس سرما کرد، سپس احساس دستی روی شانهاش کرد که شانهاش را ماساژ میداد، حین خواب از این ماساژ خوشنود شده و احساس میکرد با هر ماساژ خستگی خواب از تنش بیرون میآید، چند دقیقه گذشت که با صدای آسیه تکانی خورد ولی چشمانش هنوز بسته بودند، آسیه درحال ماساژ شانه کایان رو به او گفت:
- Oğlum uyan, teyzem sabah sekizde kahvaltı vakti dedi, ütü vermedik!
(پسرم، بیدارشو، عمه خانوم گفتن هشت صبح وقت صبحونه هستش، پاشو تا دستش آتو ندادیم!)
کایان درحالی که به سمتی دیگر غلت میخورد عین بچهها گفت:
- Anne, bekle! Beş dakika sonra uyuyacağım
( مامان صبر کن! پنج دقیقه دیگه بخوابم.)
آسیه دستی به موهای بلند و شلخته کایان کشیده و گفت:
- Kendine gel, oğlum kendine özgü bir tarz ve görünümde olmalı!
(پاشو یکم به خودت برس، پسر من باید توی تیپ و قیافه تک باشه!)
کایان نفس بلندی کشید و درحالی که لای چشمانش را باز میکرد لبخندی زده و گفت:
- Bir partiye gittiğimde beni görmelisin, ben eşsizim!
(منو باید وقتی میرم مهمونی ببینی، بینظیرم!)
آسیه لبخندی از سر رضایت زده و گفت:
- Ben senin bu morarmış gözünün kurbanı olacağım Paşu!
(فدای این چشم ابروی مشکیت بشم من، پاشو!)
کایان سرش را خارانده و همانطور روی تخت نشست، کشو قوسی بدنش داد که آسیه گفت:
- Bluzunuzla uyuduğunuzda üşüttüğünüzü yüzlerce kez söyledim
(صد دفعه گفتم بلوزتو درنیار موقع خواب، سرما میخوری!)
کایان بلوز را از روی تخت که کنارش افتاده بود برداشته و با یک حرکت به تن کرد و گفت:
- Gece sıcaktı!
(شب گرم بود!)
آسیه بلند شد و درحالی که از در خارج میشد گفت:
- Kayan, aşağı indim, kendine gel!
(کایان من رفتم پایین به خودت برس بیا!)
کایان خمیازهکشان گفت:
- tamam ane،tamam!
باشه مامان، باشه!
از جایش بلند شد و وارد دستشویی کوچک گوشه اتاق شد، دست و صورتش را شسته و موهایش را مرتب کرد، اما تعویض لباس انجام نداد، درحالی که گوشی را از روی میز برمیداشت گفت:
-Saat sekizde uyanma vakti geldi
( آخه ساعت هشت هم وقت بیدار شدنه)
این را گفته و از اتاق خارج شد همزمان دنیز و آسلی از اتاق خارج شده و به او پیوستند، کایان دنیز را بغل کرده و دست آسلی را گرفت و رو به دنیز گفت:
- Yeni bir arkadaş buldun, beni unuttun
(دوست جدید پیدا کردی منو یادت رفته)
دنیز بوسهای روی گونه کایان زد و گفت:
- Sen benim kardeşimsin, seni dünyaya değişmeyeceğim
(تو داداش یه دونه من هستی تو رو با دنیا عوض نمیکنم)
ساعت ده دقیقه مانده به هشت صبح بود که کایان درجای خود غلتی خورد و با یک غلت ملافه را دور خود پیچید، با توجه به اینکه هوا سر صبح کمی سردتر از حد معمول بود، در بالاتنهاش احساس سرما کرد، سپس احساس دستی روی شانهاش کرد که شانهاش را ماساژ میداد، حین خواب از این ماساژ خوشنود شده و احساس میکرد با هر ماساژ خستگی خواب از تنش بیرون میآید، چند دقیقه گذشت که با صدای آسیه تکانی خورد ولی چشمانش هنوز بسته بودند، آسیه درحال ماساژ شانه کایان رو به او گفت:
- Oğlum uyan, teyzem sabah sekizde kahvaltı vakti dedi, ütü vermedik!
(پسرم، بیدارشو، عمه خانوم گفتن هشت صبح وقت صبحونه هستش، پاشو تا دستش آتو ندادیم!)
کایان درحالی که به سمتی دیگر غلت میخورد عین بچهها گفت:
- Anne, bekle! Beş dakika sonra uyuyacağım
( مامان صبر کن! پنج دقیقه دیگه بخوابم.)
آسیه دستی به موهای بلند و شلخته کایان کشیده و گفت:
- Kendine gel, oğlum kendine özgü bir tarz ve görünümde olmalı!
(پاشو یکم به خودت برس، پسر من باید توی تیپ و قیافه تک باشه!)
کایان نفس بلندی کشید و درحالی که لای چشمانش را باز میکرد لبخندی زده و گفت:
- Bir partiye gittiğimde beni görmelisin, ben eşsizim!
(منو باید وقتی میرم مهمونی ببینی، بینظیرم!)
آسیه لبخندی از سر رضایت زده و گفت:
- Ben senin bu morarmış gözünün kurbanı olacağım Paşu!
(فدای این چشم ابروی مشکیت بشم من، پاشو!)
کایان سرش را خارانده و همانطور روی تخت نشست، کشو قوسی بدنش داد که آسیه گفت:
- Bluzunuzla uyuduğunuzda üşüttüğünüzü yüzlerce kez söyledim
(صد دفعه گفتم بلوزتو درنیار موقع خواب، سرما میخوری!)
کایان بلوز را از روی تخت که کنارش افتاده بود برداشته و با یک حرکت به تن کرد و گفت:
- Gece sıcaktı!
(شب گرم بود!)
آسیه بلند شد و درحالی که از در خارج میشد گفت:
- Kayan, aşağı indim, kendine gel!
(کایان من رفتم پایین به خودت برس بیا!)
کایان خمیازهکشان گفت:
- tamam ane،tamam!
باشه مامان، باشه!
از جایش بلند شد و وارد دستشویی کوچک گوشه اتاق شد، دست و صورتش را شسته و موهایش را مرتب کرد، اما تعویض لباس انجام نداد، درحالی که گوشی را از روی میز برمیداشت گفت:
-Saat sekizde uyanma vakti geldi
( آخه ساعت هشت هم وقت بیدار شدنه)
این را گفته و از اتاق خارج شد همزمان دنیز و آسلی از اتاق خارج شده و به او پیوستند، کایان دنیز را بغل کرده و دست آسلی را گرفت و رو به دنیز گفت:
- Yeni bir arkadaş buldun, beni unuttun
(دوست جدید پیدا کردی منو یادت رفته)
دنیز بوسهای روی گونه کایان زد و گفت:
- Sen benim kardeşimsin, seni dünyaya değişmeyeceğim
(تو داداش یه دونه من هستی تو رو با دنیا عوض نمیکنم)
- ۳.۷k
- ۲۴ بهمن ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط