رمان منیمگوزل سِئوگیلیم/ الهه پورعلی
پارت پانزدهم منیم گوزل سِئوگیلیم
سوگل درحالی که یک به یک کلمات فارسی را مینوشت آنها را در گوگل تبدیل به ترکی استانبولی میکرد تا یاد بگیرد و با آموختن هر کلمه کلی ذوقزده میشد، کایان روی مبل نشسته پایش را روی پای دیگر انداخته و هرآن منتظرم کرم ریختن بود تا کمی بخندد، نویان ایلناز را به سوزان داده و به سمت مبل حرکت کرد تا رویش بنشیند که کایان قبل از رسیدنش به مبل، به یکباره پایش را دراز کرد و نویان روی مبل پرت شد، کایان دستش را روی دهان گذاشت و خندهاش شروع شد اما سعی میکرد صدایش بالا نرود حتی اطراف را نگاه نمیکرد چراکه چشمان آسیه و قدیر پر از خشم بود.
سوگل و اِمَل درحال ریسه رفتن بودند اما سوزان با ترحم به شوهرش نگاه میکرد، عمه هاریکا با این حرکت کایان اخمش بیشتر شده و عصایش را روی زمین کوبید و با صدای بلند گفت:
- kayan Çok tatsızsın
(خیلی بیمزهای کایان)
همان حین نویان خودش را جمع کرد و وقتی وضع را مساعد ندید رو به عمه گفت:
- Teyze, bir şakamız var
(عمه ما با هم شوخی داریم)
کایان لبش را به دندان گرفته بود، هرآن امکانش بود که پقی بزند زیر خنده که با دیدن سوگل که از زور خنده بیصدا چشمانش برق میزد دوباره خندهاش گرفت و اینبار با صدا خندید که خندهاش موجب شد امل و سوگل نیز با صدا بخندند.
قیافه قدیر دیدنی بود، آنقدر خجالتزده شده بود که سرش را پایین انداخته و به آرامی گفت:
- kayan yeterli
(بسه کایان)
کایان نفسی عمیق کشیده و دستی به صورتش کشید و رو به قدیر گفت:
- ok baba!
کمی گفتوگو کرده و از روزهای گذشته گفتند، میوه و چای خورده و پس از ساعتی عمه هاریکا اعلام کرد که وقت خواب فرا رسیده.
کایان اول از همه بلند شده و گفت:
- Herkese iyi geceler
(شب همگی بخیر باشه)
و یک به یک همگی شببخیر گفته و به سمت اتاقهایشان حرکت کردند، کایان پلهها را دو تا یکی بالا رفته و جلوی در اتاقش ایستاد درحال باز کردن در بود که صدای قدیر بلند شد:
- Kayan hızla odamıza geldi
(کایان سریع بیا اتاق ما!)
کایان پوفی کرده و به سمت روبهروی اتاق خوابش برگشت، چشمش به زمین دوخته شده بود، قدم روی فرش قرمز مینیاتوری که رگههایی از ابریشم داخلش مشاهده میشد گذاشته و با چند قدم خود را به اتاق روبهرو رساند، همان حین سوگل نیز وارد اتاقش شده و در را بست.
کایان با ورودش به اتاق، قدیر درحالی که روی تخت سلطنتی دو نفره نشسته بود ملافه طلایی رنگ را دور دستش پیچانده و از زور عصبانیت چروک کرد.
از جایش بلند شده و همانطور که به آرامی به سمت کایان میرفت، خشمش را کنترل کرده و گفت:
- Bak oğlum, büyümüşsün! Yapmayın, yapmayın bunlar
(ببین پسرم تو دیگه بزرگ شدی! نکن، این کارها رو نکن)
کایان لبش را به دندان گرفت روی کاناپه سه نفره که کنار تخت جای گرفته بود نشست نگاهی به مادرش انداخته و درحالی که با پوست لبش بازی میکرد گفت:
- Şaka yapıyordum!
(من شوخی کردم دیگه!)
سوگل درحالی که یک به یک کلمات فارسی را مینوشت آنها را در گوگل تبدیل به ترکی استانبولی میکرد تا یاد بگیرد و با آموختن هر کلمه کلی ذوقزده میشد، کایان روی مبل نشسته پایش را روی پای دیگر انداخته و هرآن منتظرم کرم ریختن بود تا کمی بخندد، نویان ایلناز را به سوزان داده و به سمت مبل حرکت کرد تا رویش بنشیند که کایان قبل از رسیدنش به مبل، به یکباره پایش را دراز کرد و نویان روی مبل پرت شد، کایان دستش را روی دهان گذاشت و خندهاش شروع شد اما سعی میکرد صدایش بالا نرود حتی اطراف را نگاه نمیکرد چراکه چشمان آسیه و قدیر پر از خشم بود.
سوگل و اِمَل درحال ریسه رفتن بودند اما سوزان با ترحم به شوهرش نگاه میکرد، عمه هاریکا با این حرکت کایان اخمش بیشتر شده و عصایش را روی زمین کوبید و با صدای بلند گفت:
- kayan Çok tatsızsın
(خیلی بیمزهای کایان)
همان حین نویان خودش را جمع کرد و وقتی وضع را مساعد ندید رو به عمه گفت:
- Teyze, bir şakamız var
(عمه ما با هم شوخی داریم)
کایان لبش را به دندان گرفته بود، هرآن امکانش بود که پقی بزند زیر خنده که با دیدن سوگل که از زور خنده بیصدا چشمانش برق میزد دوباره خندهاش گرفت و اینبار با صدا خندید که خندهاش موجب شد امل و سوگل نیز با صدا بخندند.
قیافه قدیر دیدنی بود، آنقدر خجالتزده شده بود که سرش را پایین انداخته و به آرامی گفت:
- kayan yeterli
(بسه کایان)
کایان نفسی عمیق کشیده و دستی به صورتش کشید و رو به قدیر گفت:
- ok baba!
کمی گفتوگو کرده و از روزهای گذشته گفتند، میوه و چای خورده و پس از ساعتی عمه هاریکا اعلام کرد که وقت خواب فرا رسیده.
کایان اول از همه بلند شده و گفت:
- Herkese iyi geceler
(شب همگی بخیر باشه)
و یک به یک همگی شببخیر گفته و به سمت اتاقهایشان حرکت کردند، کایان پلهها را دو تا یکی بالا رفته و جلوی در اتاقش ایستاد درحال باز کردن در بود که صدای قدیر بلند شد:
- Kayan hızla odamıza geldi
(کایان سریع بیا اتاق ما!)
کایان پوفی کرده و به سمت روبهروی اتاق خوابش برگشت، چشمش به زمین دوخته شده بود، قدم روی فرش قرمز مینیاتوری که رگههایی از ابریشم داخلش مشاهده میشد گذاشته و با چند قدم خود را به اتاق روبهرو رساند، همان حین سوگل نیز وارد اتاقش شده و در را بست.
کایان با ورودش به اتاق، قدیر درحالی که روی تخت سلطنتی دو نفره نشسته بود ملافه طلایی رنگ را دور دستش پیچانده و از زور عصبانیت چروک کرد.
از جایش بلند شده و همانطور که به آرامی به سمت کایان میرفت، خشمش را کنترل کرده و گفت:
- Bak oğlum, büyümüşsün! Yapmayın, yapmayın bunlar
(ببین پسرم تو دیگه بزرگ شدی! نکن، این کارها رو نکن)
کایان لبش را به دندان گرفت روی کاناپه سه نفره که کنار تخت جای گرفته بود نشست نگاهی به مادرش انداخته و درحالی که با پوست لبش بازی میکرد گفت:
- Şaka yapıyordum!
(من شوخی کردم دیگه!)
- ۲.۴k
- ۲۳ بهمن ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط