رمان منیم گوزل سئوگیلیم نویسنده الهه پورعلی
پارت بیست و پنج منیم گوزل سِئوگیلیم
فاتح از شدت عصبانیت داد زد:
- هر خری هست!
کایان با این جمله او، ابرویش بالا پرید و درحالی که دستش را مشت میکرد با شدت زیادی آن را به شکم فاتح کوبید و از لای دندانهایش غرید:
- Sen cahil bir salaksın!
(خر خودتی مرتیکه بیشعور!)
سوگل با دیدن این صحنه جیغ خفیفی کشید و دستانش را روی دهانش گذاشت، اصلا فکرش را هم نمیکرد کایان که تا چند دقیقه قبل لبخند به لب داشت به این صورت عصبانی شود، فاتح که به شکم خم شده بود خود را پیدا کرده و با صاف ایستادنش یقه کایان را گرفت و با هم گلاویز شدند، کایان مشتی دیگر حواله بازویش کرد و اینبار فاتح دست مشتشدهاش را با شدت زیادی به صورت کایان کوبید، لب و دهان کایان غرق خون شد، سوگل هی داد میزد:
- بسه! بس کنین دیگه!
اما گوش هیچیک بدهکار نبود، همانطور یکدیگر را گرفته و گلاویز شده بودند که چند نفر در پیاده رو به سمتشان دویدند، دو نفر کایان را گرفته و دو نفر دستهای فاتح را به سمتی کشیدند تا یکدیگر را لتو پار نکنند.
فاتح داد زد:
- گمشو مرتیکه دوزاری!
کایان خشمش بیشتر شده و یک قدم به سمت فاتح برداشت که آن دو مرد او را به عقب کشیدند، کایان غرید:
- kapa çeneni
(خفه شو!)
سوگل نزدیکتر آمد و رو به فاتح گفت:
- بس کنین این مسخره بازی رو!
به آن مردها گفت:
- ولش کنین ببینم، فاتح آروم باش!
آن دو مرد او را ول کردند تا خواست دوباره به سمت کایان یورش ببرد سوگل جلوی او را گرفته و گفت:
- ببین توی خیابون چه رسوایی بار آوردی، چته تو، چرا واسه همهچی دعوا راه میاندازی.
کایان که توسط آن دو مرد رها شده بود دستش را روی دهانش گذاشت و دستش کاملا خونی شد.
با خشم به فاتح و سوگل چشم دوخته بود که فاتح گفت:
- من دعوا راه انداختم یا پسرعموی جنابعالی.
سوگل به سمت کایان برگشته و نگاهی به چهره خونآلودش انداخت، به سوی فاتح برگشت و داد زد:
- ببین چه غلطی کردی.
فاتح غرید:
- نمیبینی؟ اونم کتکم زد، میایستادم نگاش میکردم؟ یه روزه نیومده، چه عزیز هم شده!
سوگل آب دهانش را قورت داد و گفت:
- چرت و پرت نگو! برو فاتح نایست اینجا، یه کتابخونه میخواستیم بریم، ببین چی شد.
فاتح اخمهایش را به طور جدی جمع کرده و رو به کایان گفت:
- حسابت رو میرسم.
کایان تا خواست به سمتش بشتابد سوگل دستش را جلو برده و گفت:
- خواهش میکنم کایان بسه.
فاتح با دستی مشت شده پشت به آنها کرده و به سمت ماشینش که جلوی بانک قرار داشت رفت، سوار شد و به سرعت از آنجا دور شد.
سوگل درحالی که به سرعت کیفش را زیر و رو میکرد دستمالی بیرون آورده و با ناراحتی گفت:
- بیا، صورتتو پاک کن.
کایان دستمال را از دست سوگل گرفته و آب دهانش را که کاملا خونی بود داخل جوب تف کرد، دهانش را با دستمال پاک کرده و بدون حرف سوار ماشین شده و رو به سوگل گفت:
- Sen sür!
(تو برون!)
با ابروانی درهم گره خورده جای سوگل نشسته و با آینه چشم دوخت، لبش کاملا پاره شده بود و دستمال داخل دستش پر از خون بود!
فاتح از شدت عصبانیت داد زد:
- هر خری هست!
کایان با این جمله او، ابرویش بالا پرید و درحالی که دستش را مشت میکرد با شدت زیادی آن را به شکم فاتح کوبید و از لای دندانهایش غرید:
- Sen cahil bir salaksın!
(خر خودتی مرتیکه بیشعور!)
سوگل با دیدن این صحنه جیغ خفیفی کشید و دستانش را روی دهانش گذاشت، اصلا فکرش را هم نمیکرد کایان که تا چند دقیقه قبل لبخند به لب داشت به این صورت عصبانی شود، فاتح که به شکم خم شده بود خود را پیدا کرده و با صاف ایستادنش یقه کایان را گرفت و با هم گلاویز شدند، کایان مشتی دیگر حواله بازویش کرد و اینبار فاتح دست مشتشدهاش را با شدت زیادی به صورت کایان کوبید، لب و دهان کایان غرق خون شد، سوگل هی داد میزد:
- بسه! بس کنین دیگه!
اما گوش هیچیک بدهکار نبود، همانطور یکدیگر را گرفته و گلاویز شده بودند که چند نفر در پیاده رو به سمتشان دویدند، دو نفر کایان را گرفته و دو نفر دستهای فاتح را به سمتی کشیدند تا یکدیگر را لتو پار نکنند.
فاتح داد زد:
- گمشو مرتیکه دوزاری!
کایان خشمش بیشتر شده و یک قدم به سمت فاتح برداشت که آن دو مرد او را به عقب کشیدند، کایان غرید:
- kapa çeneni
(خفه شو!)
سوگل نزدیکتر آمد و رو به فاتح گفت:
- بس کنین این مسخره بازی رو!
به آن مردها گفت:
- ولش کنین ببینم، فاتح آروم باش!
آن دو مرد او را ول کردند تا خواست دوباره به سمت کایان یورش ببرد سوگل جلوی او را گرفته و گفت:
- ببین توی خیابون چه رسوایی بار آوردی، چته تو، چرا واسه همهچی دعوا راه میاندازی.
کایان که توسط آن دو مرد رها شده بود دستش را روی دهانش گذاشت و دستش کاملا خونی شد.
با خشم به فاتح و سوگل چشم دوخته بود که فاتح گفت:
- من دعوا راه انداختم یا پسرعموی جنابعالی.
سوگل به سمت کایان برگشته و نگاهی به چهره خونآلودش انداخت، به سوی فاتح برگشت و داد زد:
- ببین چه غلطی کردی.
فاتح غرید:
- نمیبینی؟ اونم کتکم زد، میایستادم نگاش میکردم؟ یه روزه نیومده، چه عزیز هم شده!
سوگل آب دهانش را قورت داد و گفت:
- چرت و پرت نگو! برو فاتح نایست اینجا، یه کتابخونه میخواستیم بریم، ببین چی شد.
فاتح اخمهایش را به طور جدی جمع کرده و رو به کایان گفت:
- حسابت رو میرسم.
کایان تا خواست به سمتش بشتابد سوگل دستش را جلو برده و گفت:
- خواهش میکنم کایان بسه.
فاتح با دستی مشت شده پشت به آنها کرده و به سمت ماشینش که جلوی بانک قرار داشت رفت، سوار شد و به سرعت از آنجا دور شد.
سوگل درحالی که به سرعت کیفش را زیر و رو میکرد دستمالی بیرون آورده و با ناراحتی گفت:
- بیا، صورتتو پاک کن.
کایان دستمال را از دست سوگل گرفته و آب دهانش را که کاملا خونی بود داخل جوب تف کرد، دهانش را با دستمال پاک کرده و بدون حرف سوار ماشین شده و رو به سوگل گفت:
- Sen sür!
(تو برون!)
با ابروانی درهم گره خورده جای سوگل نشسته و با آینه چشم دوخت، لبش کاملا پاره شده بود و دستمال داخل دستش پر از خون بود!
- ۲.۴k
- ۲۵ بهمن ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط