دوست برادرم 2...
ویو ا.ت
خیلی خونسرد رفتم و کنار لیا روی
مبل نشستم گیج بود این اواخر خیلی
تحت تاثیر افسردگیش بود و ماجرای
مافیا و بی تی اس و... خیلی گیجش
کرده بود همش با خودش
کلنجار میرفت و می گفت اینجا چه خبره
رفتم و همه چی رو از اول توضیح دادم براش
+: لیا من متاسفم باید بهت می گفتم
~: مهم نی
که زدم زیر گریه و جیمین و کوک و ته و جین و...
مات و بهت بهم نگاه می کردن
+: همش تقصیر کنه (گریه)
~: د درمورد چی حرف میزنی؟
+: تقصیر کنه من مامان بابا رو فرستادم
بوسان تا برن اونجا پیش خالم
اونموقع توی جنگ بودیم و نمی خواستم
آسیب ببینن ولی نمی دونستم که قاتلشون منم (گریه)
همه خیره به من بودن که بلند شدم و سمت در رفتم
از خونه زدم بیرون رفتم طرف تاریک ترین نقطهای که
می تونستم برم که یه چیزی از پشت بهم حمله کرد
اما بهم برخورد نکرد اون بکهیون از گروه اکسو بود چرا اینجاس؟
+: ب ببخشید؟
بکهیون: تو توی قلمروعه من چی کار می کنی؟
+: وات قلمروعه تو؟
بکهیون: فک کنم نمی دونی من کیم
+: مثلا تو کی هستی؟
بکهیون: من شاهزاده ی گرگینه هام
+: آقای محترم الان وقت شوخی نیست
که ته و جیمین پشت سرم ظاهر شدن
×: ا.ت راست میگه
+: چ چی؟
_: ا.ت ما خوناشامیم (سوپرایز🙂)و آسیبی بهت نمیزنیم و
کسی که مادر و پرت رو کشت یکی از الفا ها بوده
+: م من معلوم هست چی دارین میگین (داد)
×: صداتو نبر بالا
_: ا.ت اینجا جای امنی نیست باید بری
+: تا نفهمم اینجا چه خبره جایی نمیرم
ویو ته
شروع کردم از سر ماجرا و تا الان براش گفتم
و فقط داشت با چشمای درخشان سیاهش
بهم نگاه می کرد
_: خوب داستان از این قراره که مادر و پدر تو
با هم ازدواج کردن و پدرت خوناشام بوده و
مادرت انسان و پدر و مادر منم اینطور بودن و
تو از مادرت انسان بودن رو به ارث بردی و از پدرت
خوناشام بودنو منو جیمین چون پسر بودیم
از وقتی متولد شدیم خوناشام بودیم
ببین بعد این اتفاقات یه طور خیلی عجیبی
فهمیدیم مامانت یه اصیل بوده و اونم
دورگه بوده اما تو سه رگه ای و این خیلی عجیبه
+: یعنی چی اصیل چیه؟
_: ببین دو نوع خوناشام وجود داره یکی
گروه خوناشام اصیل و یکی خونخوار
و خوناشامای خونخوار به انسان و چه نیمت انسان
رحم نمی کنند
ویو ا.ت
بغض کرده بودم و فقط به حرفهای ته
گوش میدادم که بعد اینکه حرفاش تموم شد
به اشکام اجازه ریختن دادم و همین جوری
جاری شدن آب رو روی صورتم حس می کردم
و...
خماری😓
بچه ها این چند روزه حال ایران اصلا خوب
نیست و دارن از توی مدرسه ها دخترا و پسرا رو
مسموم میکنن و ممکنه توی مدرسه ما هم این
اتفاق بیوفته و نمی خوام حس بد منطقه کنم ولی
مواظب خودتون باشین💜
خیلی خونسرد رفتم و کنار لیا روی
مبل نشستم گیج بود این اواخر خیلی
تحت تاثیر افسردگیش بود و ماجرای
مافیا و بی تی اس و... خیلی گیجش
کرده بود همش با خودش
کلنجار میرفت و می گفت اینجا چه خبره
رفتم و همه چی رو از اول توضیح دادم براش
+: لیا من متاسفم باید بهت می گفتم
~: مهم نی
که زدم زیر گریه و جیمین و کوک و ته و جین و...
مات و بهت بهم نگاه می کردن
+: همش تقصیر کنه (گریه)
~: د درمورد چی حرف میزنی؟
+: تقصیر کنه من مامان بابا رو فرستادم
بوسان تا برن اونجا پیش خالم
اونموقع توی جنگ بودیم و نمی خواستم
آسیب ببینن ولی نمی دونستم که قاتلشون منم (گریه)
همه خیره به من بودن که بلند شدم و سمت در رفتم
از خونه زدم بیرون رفتم طرف تاریک ترین نقطهای که
می تونستم برم که یه چیزی از پشت بهم حمله کرد
اما بهم برخورد نکرد اون بکهیون از گروه اکسو بود چرا اینجاس؟
+: ب ببخشید؟
بکهیون: تو توی قلمروعه من چی کار می کنی؟
+: وات قلمروعه تو؟
بکهیون: فک کنم نمی دونی من کیم
+: مثلا تو کی هستی؟
بکهیون: من شاهزاده ی گرگینه هام
+: آقای محترم الان وقت شوخی نیست
که ته و جیمین پشت سرم ظاهر شدن
×: ا.ت راست میگه
+: چ چی؟
_: ا.ت ما خوناشامیم (سوپرایز🙂)و آسیبی بهت نمیزنیم و
کسی که مادر و پرت رو کشت یکی از الفا ها بوده
+: م من معلوم هست چی دارین میگین (داد)
×: صداتو نبر بالا
_: ا.ت اینجا جای امنی نیست باید بری
+: تا نفهمم اینجا چه خبره جایی نمیرم
ویو ته
شروع کردم از سر ماجرا و تا الان براش گفتم
و فقط داشت با چشمای درخشان سیاهش
بهم نگاه می کرد
_: خوب داستان از این قراره که مادر و پدر تو
با هم ازدواج کردن و پدرت خوناشام بوده و
مادرت انسان و پدر و مادر منم اینطور بودن و
تو از مادرت انسان بودن رو به ارث بردی و از پدرت
خوناشام بودنو منو جیمین چون پسر بودیم
از وقتی متولد شدیم خوناشام بودیم
ببین بعد این اتفاقات یه طور خیلی عجیبی
فهمیدیم مامانت یه اصیل بوده و اونم
دورگه بوده اما تو سه رگه ای و این خیلی عجیبه
+: یعنی چی اصیل چیه؟
_: ببین دو نوع خوناشام وجود داره یکی
گروه خوناشام اصیل و یکی خونخوار
و خوناشامای خونخوار به انسان و چه نیمت انسان
رحم نمی کنند
ویو ا.ت
بغض کرده بودم و فقط به حرفهای ته
گوش میدادم که بعد اینکه حرفاش تموم شد
به اشکام اجازه ریختن دادم و همین جوری
جاری شدن آب رو روی صورتم حس می کردم
و...
خماری😓
بچه ها این چند روزه حال ایران اصلا خوب
نیست و دارن از توی مدرسه ها دخترا و پسرا رو
مسموم میکنن و ممکنه توی مدرسه ما هم این
اتفاق بیوفته و نمی خوام حس بد منطقه کنم ولی
مواظب خودتون باشین💜
۲۰.۷k
۱۳ اسفند ۱۴۰۱
دیدگاه ها (۴)
هنوز هیچ دیدگاهی برای این مطلب ثبت نشده است.