1 : 45 a clook
part: 50
______________
بعد از این حرف متیو کلا دیگه همش جونگکوک تو ذهنم بود
خیلی حالم بد شد با بچها خدافظی کردم رفتم بیرون تا بلکه حالم بهتر بشه
شده بود ۷ ماه
۷ ماه که جونگکوک رفته بود
به کمک جینا و دو هی خودم به زور جم و جور کردم ولی دیگه مثل قبل نیستم خیلی
اروم تر شده بودم
توی این مدت تونستیم یه چیزایی راجب یونی بفهمیم
مثل اینکه از کجا امار کار هامونو میدونست
یکی از خود افراد عمارت داشت بهش کمک میکرد
امروز به کل بچهای عمارت گفته بودیم جین قراره با من و متیو بره یه کلبه جنگلی نزدیک جزیره جِجو تا بتونیم گیرش بندازیم
متیو: ولی به نظر من تو ام نیا
جین: اره ا/ت، تو نزاشتی منم بیام بعد خودت میخای بری؟
+:جین اون میخاد تو رو بکشه نه من، بعدشم الان نمیتونه کسی با متیو بره همه مشکوکن مجبورم من برم
متیو: من که دیگه چیزی نمیگم چون ۳ روزه دارم میگم کم اوردم
جین: چی بگم، پس موفق باشید و مواظب خودتون باشید لطفا
دونه دونه جین رو بقل کردیم و سوار ماشین شدیم تا بریم
برای اینکه کسی نفهمه جین همراهمون نیست تمام شیشه ها دودی بود و از توی پارکینگ خود عمارت جین راه افتادیم
بالاخره بعد از ۴ ساعت رسیدیم به کلبه
+:یه جوری کلبه کلبه میگفتبن فکر کردم یه خونه کوچیکه اینم که یه خونه بزرگه
متیو: اره دیگه، دوباره باید از پارکینگ بریم کسی نفهمه
+:الان فقط من تو و جین در جریانن؟
متیو: و جونگکوک
با یاد اوریه اسم جونگکوک یه نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم وارد فکر و خیال نشم
دیگه وسایل هامون رو چیده بودیم و شاممونم خوردیم رفتیم هر کدوممون تو اتاق خودمون و منتظر صدایی حرکتی یا شخص خاصی بودیم ولی خبری نشد
دیگه با خیال راحت سرمو رو بالشت گزاشتم و خوابیدم که با صدای در به خودم اومدم
بابا همش چند ثانیه چشمامو بسته بودما
چشمام رو که باز کردم دیدم خورشید تازه داره طلوع میکنه
عه صبح شد؟
با اومدن صدایی به خودم اومدم و رفتم سمت اتاق متیو و در زدم و دیدم که در باز کرد و داشت توی کمربندش تفنگ میزاشت
متیو: صدای تو بود؟ از پایین؟
+:نه ولی منم شنیدم فکنم اومد
متیو: ببین من تفنگ ندارم دیگه مواظب خودت باش پیش من باش
+: اوکی بریم؟
متیو: بزیم
______________
بعد از این حرف متیو کلا دیگه همش جونگکوک تو ذهنم بود
خیلی حالم بد شد با بچها خدافظی کردم رفتم بیرون تا بلکه حالم بهتر بشه
شده بود ۷ ماه
۷ ماه که جونگکوک رفته بود
به کمک جینا و دو هی خودم به زور جم و جور کردم ولی دیگه مثل قبل نیستم خیلی
اروم تر شده بودم
توی این مدت تونستیم یه چیزایی راجب یونی بفهمیم
مثل اینکه از کجا امار کار هامونو میدونست
یکی از خود افراد عمارت داشت بهش کمک میکرد
امروز به کل بچهای عمارت گفته بودیم جین قراره با من و متیو بره یه کلبه جنگلی نزدیک جزیره جِجو تا بتونیم گیرش بندازیم
متیو: ولی به نظر من تو ام نیا
جین: اره ا/ت، تو نزاشتی منم بیام بعد خودت میخای بری؟
+:جین اون میخاد تو رو بکشه نه من، بعدشم الان نمیتونه کسی با متیو بره همه مشکوکن مجبورم من برم
متیو: من که دیگه چیزی نمیگم چون ۳ روزه دارم میگم کم اوردم
جین: چی بگم، پس موفق باشید و مواظب خودتون باشید لطفا
دونه دونه جین رو بقل کردیم و سوار ماشین شدیم تا بریم
برای اینکه کسی نفهمه جین همراهمون نیست تمام شیشه ها دودی بود و از توی پارکینگ خود عمارت جین راه افتادیم
بالاخره بعد از ۴ ساعت رسیدیم به کلبه
+:یه جوری کلبه کلبه میگفتبن فکر کردم یه خونه کوچیکه اینم که یه خونه بزرگه
متیو: اره دیگه، دوباره باید از پارکینگ بریم کسی نفهمه
+:الان فقط من تو و جین در جریانن؟
متیو: و جونگکوک
با یاد اوریه اسم جونگکوک یه نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم وارد فکر و خیال نشم
دیگه وسایل هامون رو چیده بودیم و شاممونم خوردیم رفتیم هر کدوممون تو اتاق خودمون و منتظر صدایی حرکتی یا شخص خاصی بودیم ولی خبری نشد
دیگه با خیال راحت سرمو رو بالشت گزاشتم و خوابیدم که با صدای در به خودم اومدم
بابا همش چند ثانیه چشمامو بسته بودما
چشمام رو که باز کردم دیدم خورشید تازه داره طلوع میکنه
عه صبح شد؟
با اومدن صدایی به خودم اومدم و رفتم سمت اتاق متیو و در زدم و دیدم که در باز کرد و داشت توی کمربندش تفنگ میزاشت
متیو: صدای تو بود؟ از پایین؟
+:نه ولی منم شنیدم فکنم اومد
متیو: ببین من تفنگ ندارم دیگه مواظب خودت باش پیش من باش
+: اوکی بریم؟
متیو: بزیم
- ۱۹.۱k
- ۰۴ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط