38part

38part


لارا از پله‌ها اومد پایین و چمدونش رو روی زمین گذاشت. گوشش زنگ خورد و جواب داد:
«الو... دم درید؟ باشه، باشه، الان میام.»

سمت پذیرایی رفت:
«من دیگه باید برم.»

جین: «الان؟»
تهیونگ: «زود نیست؟»

لارا: «دخترا می‌خوان زودتر برسن، واسه همین زود راه می‌افتیم.»

جیمین از روی مبل بلند شد و محکم بغلش کرد:
«مواظب خودت باش. مشکلی پیش اومد بهم زنگ بزن، سریع خودم رو می‌رسونم.»

لارا: «تو هم مواظب خودت باش. مشکلی پیش نمیاد ولی باشه، خبر می‌دم.»

جیمین: «خوبه.»

لارا از آغوشش بیرون اومد:
«خداحافظ پسرا، مراقب خودتون باشید.»

تهیونگ: «مواظب خودت باش لارا.»
لارا: «باشه، حواسم هست.»

چمدونش رو از روی زمین برداشت و به طرف در رفت. خواست در رو باز کنه که دست جونگ‌کوک مانع شد. لارا برگشت سمتش:
«داری چیکار می‌کنی؟»

جونگ‌کوک: «حرفی که زدم رو که یادت نرفته؟»

لارا: «اینقدر حرف می‌زنی که نمی‌دونم داری کدوم رو می‌گی!»

جونگ‌کوک صورتش رو برد نزدیک صورت لارا و آروم زمزمه کرد:
«یه هفته. اگه بیشتر از یه هفته شد و برنگشتی، میام دنبالت... شنیدی؟»

ازش فاصله گرفت:
«مواظب خودت باش.»

و بدون اینکه حرف دیگه‌ای بزنه، از اونجا دور شد.

لارا زیر لب گفت: «الحق که فضاییه!»

در عمارت رو باز کرد و از اونجا خارج شد. سوار ماشین شدن و راه افتادن سمت مقصد.

_فردا عصر_

چو: «خیلی خب دخترا، رسیدیم!»

لارا: «وای... اینجا از عکسشم بهتره!»

یون‌سوک: «وای... آخه چجوری دو هفته اینجا بمونیم؟ می‌گم دخترا، بیشتر بمونیم؟»

یون‌کیونگ: «بیاید هر وقت خسته شدیم برگردیم، چطوره؟»

میونگ: «اگه بخوایم منتظر خسته شدن بمونیم که باید تا آخر عمرمون اینجا بمونیم! هه‌هه.»

چو: «از ماشین بیاید پایین، بریم تو.»

پیاده شدن و رفتن داخل کلبه. کلبه دنج و کوچیکی بود؛ ساخته شده از چوب، با مبل‌های راحت، تلویزیون و دو تا اتاق کوچیک در طبقه‌ی بالا. کلبه خیلی دوست‌داشتنی بود.

لارا: «چقدر اینجا قشنگ و دنجه!»

یون‌کیونگ: «فکر نکنم دیگه بتونم برگردم خونه، هههه.»

یون‌سوک: «دلم می‌خواد ساعت‌ها اینجا وقت بگذرونم ولی باید بریم بیرون.»

میونگ: «بریم بیرون؟ چرا؟»
چو: «چیزی شده؟»

یون‌سوک: «معلومه که چیزی نشده، فقط اینجا مکان‌های دیدنی‌ش اینقدر زیاده که نمی‌تونیم توی دو هفته همه‌جا رو دقیق ببینیم.»

لارا: «خب بیشتر می‌مونیم!»

یون‌سوک: «نمیشه، دو هفته دیگه عروسی خواهرمه، باید زودتر برگردم. ولی اگه شما می‌خواید، می‌تونید هر چقدر که می‌خواید بمونید.»

چو: «نمیشه، با هم اومدیم، با هم برمی‌گردیم.»

لارا: «آره، پس بزن بریم همه جا رو ببینیم!»


لایک و کامنت
فراموش نشه⁦(⁠◍⁠•⁠ᴗ⁠•⁠◍⁠)⁠❤⁩)


#چندشاتی_جونگکوک
#فیک_جونگکوک
#چندپارتی_جونگکوک***
جونگکوک #تصور جونگکوک #تکپارتی کوک#بی تی اس#bts#jungkook
Bts #BTS_ARMY_JIN_SUGA_J_HOPE_RM_JIMIN_V_JUNGKOOK
#فیک جونگکوک #سناریو بی تی اس #سناریو جونگکوک
#jungkook
#jungkook🐰*******************
دیدگاه ها (۴)

(دلداده) ✩ویو ا/توقتی برگشتیم پیش پسرا، دیدم یه دختر کنار جو...

Part92

پارت ۱۱«اخیش بالاخره رسید....خیلی گشنم‌ بود»«منم همین طور کو...

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞𝐏𝐚𝐫𝐭:⁴⁷ویو: اتچند دقیقه بعد، درِ اتاق ب...

★𝓒𝓐𝓛𝓛 𝓜𝓨 𝓓𝓐𝓓𝓨 ★𝒑𝒂𝒓𝒕²¹لارا : چه گوهی خوردم آنیا گوه خوردم نمی...

پارت ۴۳

تک‌پارتی | اعترافی که قرار نبود گفته شودویو ا/تامروز قرار بو...

ـLove and the moonPart48یونا بلند داد زد: گمشو عوضی دیگه به...

تک پارتی✨ات داشت دنبال شارژرش می‌گشت و هرچی می‌گشت پیداش نمی...

《نوری در دنیای مرده ها》پارت ²ویو تهیونگ که رفتم سمت در.دست گ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط