part
part
لارا از پلهها اومد پایین و چمدونش رو روی زمین گذاشت. گوشش زنگ خورد و جواب داد:
«الو... دم درید؟ باشه، باشه، الان میام.»
سمت پذیرایی رفت:
«من دیگه باید برم.»
جین: «الان؟»
تهیونگ: «زود نیست؟»
لارا: «دخترا میخوان زودتر برسن، واسه همین زود راه میافتیم.»
جیمین از روی مبل بلند شد و محکم بغلش کرد:
«مواظب خودت باش. مشکلی پیش اومد بهم زنگ بزن، سریع خودم رو میرسونم.»
لارا: «تو هم مواظب خودت باش. مشکلی پیش نمیاد ولی باشه، خبر میدم.»
جیمین: «خوبه.»
لارا از آغوشش بیرون اومد:
«خداحافظ پسرا، مراقب خودتون باشید.»
تهیونگ: «مواظب خودت باش لارا.»
لارا: «باشه، حواسم هست.»
چمدونش رو از روی زمین برداشت و به طرف در رفت. خواست در رو باز کنه که دست جونگکوک مانع شد. لارا برگشت سمتش:
«داری چیکار میکنی؟»
جونگکوک: «حرفی که زدم رو که یادت نرفته؟»
لارا: «اینقدر حرف میزنی که نمیدونم داری کدوم رو میگی!»
جونگکوک صورتش رو برد نزدیک صورت لارا و آروم زمزمه کرد:
«یه هفته. اگه بیشتر از یه هفته شد و برنگشتی، میام دنبالت... شنیدی؟»
ازش فاصله گرفت:
«مواظب خودت باش.»
و بدون اینکه حرف دیگهای بزنه، از اونجا دور شد.
لارا زیر لب گفت: «الحق که فضاییه!»
در عمارت رو باز کرد و از اونجا خارج شد. سوار ماشین شدن و راه افتادن سمت مقصد.
_فردا عصر_
چو: «خیلی خب دخترا، رسیدیم!»
لارا: «وای... اینجا از عکسشم بهتره!»
یونسوک: «وای... آخه چجوری دو هفته اینجا بمونیم؟ میگم دخترا، بیشتر بمونیم؟»
یونکیونگ: «بیاید هر وقت خسته شدیم برگردیم، چطوره؟»
میونگ: «اگه بخوایم منتظر خسته شدن بمونیم که باید تا آخر عمرمون اینجا بمونیم! هههه.»
چو: «از ماشین بیاید پایین، بریم تو.»
پیاده شدن و رفتن داخل کلبه. کلبه دنج و کوچیکی بود؛ ساخته شده از چوب، با مبلهای راحت، تلویزیون و دو تا اتاق کوچیک در طبقهی بالا. کلبه خیلی دوستداشتنی بود.
لارا: «چقدر اینجا قشنگ و دنجه!»
یونکیونگ: «فکر نکنم دیگه بتونم برگردم خونه، هههه.»
یونسوک: «دلم میخواد ساعتها اینجا وقت بگذرونم ولی باید بریم بیرون.»
میونگ: «بریم بیرون؟ چرا؟»
چو: «چیزی شده؟»
یونسوک: «معلومه که چیزی نشده، فقط اینجا مکانهای دیدنیش اینقدر زیاده که نمیتونیم توی دو هفته همهجا رو دقیق ببینیم.»
لارا: «خب بیشتر میمونیم!»
یونسوک: «نمیشه، دو هفته دیگه عروسی خواهرمه، باید زودتر برگردم. ولی اگه شما میخواید، میتونید هر چقدر که میخواید بمونید.»
چو: «نمیشه، با هم اومدیم، با هم برمیگردیم.»
لارا: «آره، پس بزن بریم همه جا رو ببینیم!»
لایک و کامنت
فراموش نشه(◍•ᴗ•◍)❤)
#چندشاتی_جونگکوک
#فیک_جونگکوک
#چندپارتی_جونگکوک***
جونگکوک #تصور جونگکوک #تکپارتی کوک#بی تی اس#bts#jungkook
Bts #BTS_ARMY_JIN_SUGA_J_HOPE_RM_JIMIN_V_JUNGKOOK
#فیک جونگکوک #سناریو بی تی اس #سناریو جونگکوک
#jungkook
#jungkook🐰*******************
لارا از پلهها اومد پایین و چمدونش رو روی زمین گذاشت. گوشش زنگ خورد و جواب داد:
«الو... دم درید؟ باشه، باشه، الان میام.»
سمت پذیرایی رفت:
«من دیگه باید برم.»
جین: «الان؟»
تهیونگ: «زود نیست؟»
لارا: «دخترا میخوان زودتر برسن، واسه همین زود راه میافتیم.»
جیمین از روی مبل بلند شد و محکم بغلش کرد:
«مواظب خودت باش. مشکلی پیش اومد بهم زنگ بزن، سریع خودم رو میرسونم.»
لارا: «تو هم مواظب خودت باش. مشکلی پیش نمیاد ولی باشه، خبر میدم.»
جیمین: «خوبه.»
لارا از آغوشش بیرون اومد:
«خداحافظ پسرا، مراقب خودتون باشید.»
تهیونگ: «مواظب خودت باش لارا.»
لارا: «باشه، حواسم هست.»
چمدونش رو از روی زمین برداشت و به طرف در رفت. خواست در رو باز کنه که دست جونگکوک مانع شد. لارا برگشت سمتش:
«داری چیکار میکنی؟»
جونگکوک: «حرفی که زدم رو که یادت نرفته؟»
لارا: «اینقدر حرف میزنی که نمیدونم داری کدوم رو میگی!»
جونگکوک صورتش رو برد نزدیک صورت لارا و آروم زمزمه کرد:
«یه هفته. اگه بیشتر از یه هفته شد و برنگشتی، میام دنبالت... شنیدی؟»
ازش فاصله گرفت:
«مواظب خودت باش.»
و بدون اینکه حرف دیگهای بزنه، از اونجا دور شد.
لارا زیر لب گفت: «الحق که فضاییه!»
در عمارت رو باز کرد و از اونجا خارج شد. سوار ماشین شدن و راه افتادن سمت مقصد.
_فردا عصر_
چو: «خیلی خب دخترا، رسیدیم!»
لارا: «وای... اینجا از عکسشم بهتره!»
یونسوک: «وای... آخه چجوری دو هفته اینجا بمونیم؟ میگم دخترا، بیشتر بمونیم؟»
یونکیونگ: «بیاید هر وقت خسته شدیم برگردیم، چطوره؟»
میونگ: «اگه بخوایم منتظر خسته شدن بمونیم که باید تا آخر عمرمون اینجا بمونیم! هههه.»
چو: «از ماشین بیاید پایین، بریم تو.»
پیاده شدن و رفتن داخل کلبه. کلبه دنج و کوچیکی بود؛ ساخته شده از چوب، با مبلهای راحت، تلویزیون و دو تا اتاق کوچیک در طبقهی بالا. کلبه خیلی دوستداشتنی بود.
لارا: «چقدر اینجا قشنگ و دنجه!»
یونکیونگ: «فکر نکنم دیگه بتونم برگردم خونه، هههه.»
یونسوک: «دلم میخواد ساعتها اینجا وقت بگذرونم ولی باید بریم بیرون.»
میونگ: «بریم بیرون؟ چرا؟»
چو: «چیزی شده؟»
یونسوک: «معلومه که چیزی نشده، فقط اینجا مکانهای دیدنیش اینقدر زیاده که نمیتونیم توی دو هفته همهجا رو دقیق ببینیم.»
لارا: «خب بیشتر میمونیم!»
یونسوک: «نمیشه، دو هفته دیگه عروسی خواهرمه، باید زودتر برگردم. ولی اگه شما میخواید، میتونید هر چقدر که میخواید بمونید.»
چو: «نمیشه، با هم اومدیم، با هم برمیگردیم.»
لارا: «آره، پس بزن بریم همه جا رو ببینیم!»
لایک و کامنت
فراموش نشه(◍•ᴗ•◍)❤)
#چندشاتی_جونگکوک
#فیک_جونگکوک
#چندپارتی_جونگکوک***
جونگکوک #تصور جونگکوک #تکپارتی کوک#بی تی اس#bts#jungkook
Bts #BTS_ARMY_JIN_SUGA_J_HOPE_RM_JIMIN_V_JUNGKOOK
#فیک جونگکوک #سناریو بی تی اس #سناریو جونگکوک
#jungkook
#jungkook🐰*******************
- ۳۳۹
- ۱۵ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط