رنگینکمان خاکستری
رنگینکمان خاکستری
پارت:۱۳
وارد اتاق کنفرانس شدم و روی صندلیم نشستم و داشتم به پرونده ها رسیدگی میکردم ولی مغزم جای دیگه بود .
احساس میکردم سادیسم م هر روز داره بدتر و بد تر میشه
کلا نمیتونستم کنترلش کنم
مثل کاری که امروز با تیارا کردم.
فقط کافی بود یکی بره رو مغزم در جا جرش میدادم.
وقتی کلاس پنجم بودم توی مدرسه بایکی از همکلاسیام دعوام شد و از پله ها پرتش
کردم پایین
طرف زبه مغزی شد
از ادن موقع فهمیدم مشکل روانی دارم .
هروقت نمیتونستم کنترلش کنم یا کاری اشتباهی میکردم
سرزنشم میکردن یا دیونه خطابم میکردن. منو از همه پنهون میکردم تا نتونم به کسی آسیب برسونم .
به این فکر میکردم اگه هیورا بفهمه من این مشکلو دارم چی کار میکنه
ازم میترسید؟یا اصلا سعی میکرد یکم به یه روانی احساسی پیدا کنه ؟ اگه بهش آسیبی میرسوندم چی؟
توی فکر خودم بودم که صدای بلند و هیجانی هیوون به خودم اومدم(کیم سون هیوون )
مثل همیشه داشت دیونه بازی میکرد
یه ادم برونگرا و پرشوری بود برعکس من
ولی بیشتر اوقات هوامو داشت و تنها کشی بود که باهاش رفیق بودم .
صدای قهقه بلندش توی سالن میپیچید
درو باز کرد و وقتی نگاهش به قیافه عبوس و ناراحتم افتاد ادای گریه کردن در آورد
اومد روی میز نشست و دستشو روی شونم گزاشت
_چی شده داش زنت مرده بیوه شدی میدونم خیلی سخته تورو با هفتا بچه تنها گزاشته
بعد هق هق الکی کرد
پارت:۱۳
وارد اتاق کنفرانس شدم و روی صندلیم نشستم و داشتم به پرونده ها رسیدگی میکردم ولی مغزم جای دیگه بود .
احساس میکردم سادیسم م هر روز داره بدتر و بد تر میشه
کلا نمیتونستم کنترلش کنم
مثل کاری که امروز با تیارا کردم.
فقط کافی بود یکی بره رو مغزم در جا جرش میدادم.
وقتی کلاس پنجم بودم توی مدرسه بایکی از همکلاسیام دعوام شد و از پله ها پرتش
کردم پایین
طرف زبه مغزی شد
از ادن موقع فهمیدم مشکل روانی دارم .
هروقت نمیتونستم کنترلش کنم یا کاری اشتباهی میکردم
سرزنشم میکردن یا دیونه خطابم میکردن. منو از همه پنهون میکردم تا نتونم به کسی آسیب برسونم .
به این فکر میکردم اگه هیورا بفهمه من این مشکلو دارم چی کار میکنه
ازم میترسید؟یا اصلا سعی میکرد یکم به یه روانی احساسی پیدا کنه ؟ اگه بهش آسیبی میرسوندم چی؟
توی فکر خودم بودم که صدای بلند و هیجانی هیوون به خودم اومدم(کیم سون هیوون )
مثل همیشه داشت دیونه بازی میکرد
یه ادم برونگرا و پرشوری بود برعکس من
ولی بیشتر اوقات هوامو داشت و تنها کشی بود که باهاش رفیق بودم .
صدای قهقه بلندش توی سالن میپیچید
درو باز کرد و وقتی نگاهش به قیافه عبوس و ناراحتم افتاد ادای گریه کردن در آورد
اومد روی میز نشست و دستشو روی شونم گزاشت
_چی شده داش زنت مرده بیوه شدی میدونم خیلی سخته تورو با هفتا بچه تنها گزاشته
بعد هق هق الکی کرد
- ۲.۹k
- ۲۹ اردیبهشت ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط