──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──
──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──
نـقــاب⁹⁵
لبهام رو روی هم فشار دادم.
+اره..دوستش دارم
قلبم به سینهم میزد..
انگار اونم تازه متوجه شده بود دلیل بی قراری هاش چی بود.
دوهیون لبخند زد،دوباره به روبهرو نگاه کرد و دستمو کشید.
بادِ خنک پاییزی موهامو به رقص درآورده بود و من فقط داشتم به واقعیتی فکر میکردم که تازه بهش پی برده بودم.
من..
من یکی از همون گرگ های دود سیاه بودم و..
و الان عاشق سایه شده بودم.
کسی که یه روز دشمن صداش میزدم.
حالا..اون شَک توی وجودم برای فرار،پررنگ تر شده بود.
اگه از این عمارت میرفتم،به خودم خیانت کرده بودم،و اگه نمیرفتم به همکار هام.
نیم ساعت بعد صدای ترمز ماشین گرگ پیر و تهیونگ توی حیاط پیچید.
خورشید غروب کرده بود و فقط نور کمرنگ بنفشی توی آسمون به چشم میرسید.
چراغ های زرد رنگ عمارت هم حیاط رو روشن میکردن.
وقتی پیاده شدن،بدون اینکه متوجه وجود ما توی حیاط بشن،سریع وارد عمارت شدن.
ماهم بعد از اونها پا به عمارت گذاشتیم.
جیان توی محوطه نبود،اما مین هیوک روی یکی از کاناپه ها نشسته بود و کنارش تهیونگ وایساده بود.
دو هیون دستمو رها کرد و به سمت پدرش دوید.
نفس عمیقی کشیدم و به در اتاق جونگکوک خیره شدم.
حتما هنوز هم بیهوشه..
نزدیک ساعت دو شب بود.
و من طبق معمول توی اتاقم غرق فکر و خیال شده بودم.
صدای قدم هایی که از طرف راهرو میومد باعث شد به خودم بیام.
کیه این موقع شب؟
از روی تخت بلند شدم و به طرف در رفتم.
تکیه دادم به دیوار و گوشامو تیز کردم.
یهو در باز شد.
بدون اینکه به خودم مهلت فکر کردن بدم یه مشت محکم توی شکمش زدم.
_آخ..
تازه متوجه گندی که زده بودم شدم..
اون جونگکوک بود..
و من دقیقا زده بودم روی زخمش.
پیرهن سفید و شلوار سیاهی تنش بود،از درد سرشو انداخته بود پایین و دستشو گذاشته بود روی شکمش.
دستمو گذاشتم جلوی دهنم و با چشم های گرد شده نگاهش کردم.
+بـ..ببخشید
نفسشو داد بیرون و آروم سرشو آورد بالا.
لبخند محوی زد و گفت:نباید انقدر سرزده میومدم..
بعد صاف وایساد.
_ولی نتونستم خودمو کنترل کنم..باید میدیدمت
یه قدم بهم نزدیک شد و گفت:میدونی چقدر دلم برات تنگ شده بود؟
دستش رو و گذاشت یه طرف صورتم و اونیکی دست کمرم رو لمس کرد.
صورتشو نزدیک کرد.
با چشمهای سیاهش،نگاهشو بین چشمهام و لبـم جابهجا کرد.
لحظهای بعد لـب های گرمش لبـم رو لمس کردن.
و من..انگار تشنه اون بوسـه بودم..
تشنه اون عطر و صدای دورگه...
#فیک#رمان#جیمین#بی_تی_اس#نقاب#وی#تهیونگ#جونگکوک#شوگا#نامجون#جی_هوپ#جین#سناریو
نـقــاب⁹⁵
لبهام رو روی هم فشار دادم.
+اره..دوستش دارم
قلبم به سینهم میزد..
انگار اونم تازه متوجه شده بود دلیل بی قراری هاش چی بود.
دوهیون لبخند زد،دوباره به روبهرو نگاه کرد و دستمو کشید.
بادِ خنک پاییزی موهامو به رقص درآورده بود و من فقط داشتم به واقعیتی فکر میکردم که تازه بهش پی برده بودم.
من..
من یکی از همون گرگ های دود سیاه بودم و..
و الان عاشق سایه شده بودم.
کسی که یه روز دشمن صداش میزدم.
حالا..اون شَک توی وجودم برای فرار،پررنگ تر شده بود.
اگه از این عمارت میرفتم،به خودم خیانت کرده بودم،و اگه نمیرفتم به همکار هام.
نیم ساعت بعد صدای ترمز ماشین گرگ پیر و تهیونگ توی حیاط پیچید.
خورشید غروب کرده بود و فقط نور کمرنگ بنفشی توی آسمون به چشم میرسید.
چراغ های زرد رنگ عمارت هم حیاط رو روشن میکردن.
وقتی پیاده شدن،بدون اینکه متوجه وجود ما توی حیاط بشن،سریع وارد عمارت شدن.
ماهم بعد از اونها پا به عمارت گذاشتیم.
جیان توی محوطه نبود،اما مین هیوک روی یکی از کاناپه ها نشسته بود و کنارش تهیونگ وایساده بود.
دو هیون دستمو رها کرد و به سمت پدرش دوید.
نفس عمیقی کشیدم و به در اتاق جونگکوک خیره شدم.
حتما هنوز هم بیهوشه..
نزدیک ساعت دو شب بود.
و من طبق معمول توی اتاقم غرق فکر و خیال شده بودم.
صدای قدم هایی که از طرف راهرو میومد باعث شد به خودم بیام.
کیه این موقع شب؟
از روی تخت بلند شدم و به طرف در رفتم.
تکیه دادم به دیوار و گوشامو تیز کردم.
یهو در باز شد.
بدون اینکه به خودم مهلت فکر کردن بدم یه مشت محکم توی شکمش زدم.
_آخ..
تازه متوجه گندی که زده بودم شدم..
اون جونگکوک بود..
و من دقیقا زده بودم روی زخمش.
پیرهن سفید و شلوار سیاهی تنش بود،از درد سرشو انداخته بود پایین و دستشو گذاشته بود روی شکمش.
دستمو گذاشتم جلوی دهنم و با چشم های گرد شده نگاهش کردم.
+بـ..ببخشید
نفسشو داد بیرون و آروم سرشو آورد بالا.
لبخند محوی زد و گفت:نباید انقدر سرزده میومدم..
بعد صاف وایساد.
_ولی نتونستم خودمو کنترل کنم..باید میدیدمت
یه قدم بهم نزدیک شد و گفت:میدونی چقدر دلم برات تنگ شده بود؟
دستش رو و گذاشت یه طرف صورتم و اونیکی دست کمرم رو لمس کرد.
صورتشو نزدیک کرد.
با چشمهای سیاهش،نگاهشو بین چشمهام و لبـم جابهجا کرد.
لحظهای بعد لـب های گرمش لبـم رو لمس کردن.
و من..انگار تشنه اون بوسـه بودم..
تشنه اون عطر و صدای دورگه...
#فیک#رمان#جیمین#بی_تی_اس#نقاب#وی#تهیونگ#جونگکوک#شوگا#نامجون#جی_هوپ#جین#سناریو
- ۴.۶k
- ۱۸ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط