name:𝓣𝓱𝓮 𝓢𝓹𝓵𝓮𝓷𝓭𝓸𝓻 𝓸𝓯 𝓟𝓲𝓰𝓶𝓮𝓷𝓽 𝓲𝓷 𝓽𝓱𝓮 𝓓𝓪𝓻𝓴𝓷𝓮𝓼𝓼.
name:𝓣𝓱𝓮 𝓢𝓹𝓵𝓮𝓷𝓭𝓸𝓻 𝓸𝓯 𝓟𝓲𝓰𝓶𝓮𝓷𝓽 𝓲𝓷 𝓽𝓱𝓮 𝓓𝓪𝓻𝓴𝓷𝓮𝓼𝓼.
Season:¹
part:⁴
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
(ادامه ویو کوک)
تو همین فکرا غرق شده بودم که صدای شکستن شیئی رشته افکارم رو پاره کرد.
.
کدوم خری این موقع شب مزاحم خواب من شده.
.
از تخت بلند شدم وبه سمت در رفتم و قفل رو باز کردم .
.
با دختر کوچیکی مواجه شدم که غرق خونه و داره زار زار گریه میکنه .
.
حتما سلناست چون جز اون کسی نصفه شب نمیاد رو مخم .
.
دفع قبل تهدیدش کردم که اگه بیاد بد میبینه ولی بازم گوش نکرد.
.
به سمت اون دختر رفتم همه جا تاریک بود و چهرش خوب پیدا نبود.
.
جلوتر رفتم و قیافش واضح شد .
.
_این دیگه کیه نکنه این موهای صورتی.....
مال آرورا باشه .
.
قبل از اینکه چیزی بگم .
.
مستقیم نگاهی بهم کرد و با صدای لرزون گفت:
.
+عمو .... پام زخم شده کمکم میکنی ....ا..گه ...مامان....بفهمه منو میندازه بیرون.
.
مات و مبهوت بهش نگاه میکردم و با پوزخند گفتم:
.
_.....مامان غلط میکنه آبنبات کوچولوی منو بندازه بیرون.
.
واستا ببینم دارم چه گوهی میخورم این چی بود گفتم.
.
صدای هق هقش توجم رو جلب کرد و دوبره بهش نگاه کردم.
.
بین دو راهی گیر کرده بودم
.
اگه نمیرفتم کمکش تلف میشد.
.
واگه میرفتم و بهش اسیبی میرسید.
.
هیچ وقت خودمو نمی بخشیدم.
.
+هق... ع ..هق ..مو بیا کمکم کن هق پاهام میسوزه...هق.. .
.
شوکه شده بودم بین دو گزینه مونده بودم کمکش کنم یا نکنم .
.
مغزم جوابمو نمیداد انگار مونده بود چیکار کنه ولی یه صدایی از عمق وجودم برای اولین بار سکوت نکرد .
.
پاهامو تکون دادمو خودمو بهش رسوندم محکم در آغوش گرفتمش و براید استایل بغلش کردم اونم محکم چسبید بهم .
.
بغل گرمی داشت قلبش محکم میکوبید رو سینم نکنه میترسه.
.
با استراب خودمو رسوندم اتاقم گذاشتمش رو صندلی و زخمش رو پانسمان کردم.
.
اولین بارم بود که انقدر میترسیدم.
.
ولی یهو ترسم به عصبانیت تبدیل شد.
.
از این عصبانی بودم که چرا به خودش اسیب زد.
.
اخمام تو هم رفت و با کمی عصبانیت پرسیدم :
.
_چه اتفاقی افتاده که این بلا رو سر خودت اوردی.
.
انگار از چیزی که گفتم خوشش نیومد و با اخم تو دل برو ای گفت:
.
+فقط تشنم شد و دنبال اشپزخونه میگشتم ولی همه جا تاریک بود و پام خورد به گلدون بعدشم تو نمیخواد به جای من عصبانی باشی .
.
زبون درازم هست قول میدم یه روزی اون زبون تیزشو کوتاه کنم.
.
پوزخندی زدم و با همون اخم گفتم :
.
_اگه بلایی سرت میوم...د .
.
عقلمو از دست دادم معلوم نبود داشتم چه زری میزدم.
.
وقتی بهش نگاه کردم اخمش تبدیل به خنده بچه گانه شد و بهم نگاه میکرد و زبون باز کرد و گفت:
.
+عمو.... .
.
_...چیه
.
+قول میدی به کسی درمورد امشب نگی.
.
لبخندی رو لبم نشست که برام غریبه بود.
.
سری تکون دادمو گفتم :
.
_..اره ..قول میدم ولی الان وقت خوابه برو بخواب بچه.
.
با ذوق بهم نگاه کرد و صورتش رو جلو اورد و لپم رو ماچ کرد دویید و رفت بیرون .
.
خشکم زده بود اروم اروم دستمو گذاشتم روی جاییی که بوسید با حس گرمی لپام به خودم اومدم و گفتم:
.
_تو دیونه ای دختر..
ادامه دارد......
سلام به عزیزانی که این فیک رو میخونن خواستم بگم که امروز دوتا پارت میزارم چون دیروز نزاشتم😊🌸
Season:¹
part:⁴
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
(ادامه ویو کوک)
تو همین فکرا غرق شده بودم که صدای شکستن شیئی رشته افکارم رو پاره کرد.
.
کدوم خری این موقع شب مزاحم خواب من شده.
.
از تخت بلند شدم وبه سمت در رفتم و قفل رو باز کردم .
.
با دختر کوچیکی مواجه شدم که غرق خونه و داره زار زار گریه میکنه .
.
حتما سلناست چون جز اون کسی نصفه شب نمیاد رو مخم .
.
دفع قبل تهدیدش کردم که اگه بیاد بد میبینه ولی بازم گوش نکرد.
.
به سمت اون دختر رفتم همه جا تاریک بود و چهرش خوب پیدا نبود.
.
جلوتر رفتم و قیافش واضح شد .
.
_این دیگه کیه نکنه این موهای صورتی.....
مال آرورا باشه .
.
قبل از اینکه چیزی بگم .
.
مستقیم نگاهی بهم کرد و با صدای لرزون گفت:
.
+عمو .... پام زخم شده کمکم میکنی ....ا..گه ...مامان....بفهمه منو میندازه بیرون.
.
مات و مبهوت بهش نگاه میکردم و با پوزخند گفتم:
.
_.....مامان غلط میکنه آبنبات کوچولوی منو بندازه بیرون.
.
واستا ببینم دارم چه گوهی میخورم این چی بود گفتم.
.
صدای هق هقش توجم رو جلب کرد و دوبره بهش نگاه کردم.
.
بین دو راهی گیر کرده بودم
.
اگه نمیرفتم کمکش تلف میشد.
.
واگه میرفتم و بهش اسیبی میرسید.
.
هیچ وقت خودمو نمی بخشیدم.
.
+هق... ع ..هق ..مو بیا کمکم کن هق پاهام میسوزه...هق.. .
.
شوکه شده بودم بین دو گزینه مونده بودم کمکش کنم یا نکنم .
.
مغزم جوابمو نمیداد انگار مونده بود چیکار کنه ولی یه صدایی از عمق وجودم برای اولین بار سکوت نکرد .
.
پاهامو تکون دادمو خودمو بهش رسوندم محکم در آغوش گرفتمش و براید استایل بغلش کردم اونم محکم چسبید بهم .
.
بغل گرمی داشت قلبش محکم میکوبید رو سینم نکنه میترسه.
.
با استراب خودمو رسوندم اتاقم گذاشتمش رو صندلی و زخمش رو پانسمان کردم.
.
اولین بارم بود که انقدر میترسیدم.
.
ولی یهو ترسم به عصبانیت تبدیل شد.
.
از این عصبانی بودم که چرا به خودش اسیب زد.
.
اخمام تو هم رفت و با کمی عصبانیت پرسیدم :
.
_چه اتفاقی افتاده که این بلا رو سر خودت اوردی.
.
انگار از چیزی که گفتم خوشش نیومد و با اخم تو دل برو ای گفت:
.
+فقط تشنم شد و دنبال اشپزخونه میگشتم ولی همه جا تاریک بود و پام خورد به گلدون بعدشم تو نمیخواد به جای من عصبانی باشی .
.
زبون درازم هست قول میدم یه روزی اون زبون تیزشو کوتاه کنم.
.
پوزخندی زدم و با همون اخم گفتم :
.
_اگه بلایی سرت میوم...د .
.
عقلمو از دست دادم معلوم نبود داشتم چه زری میزدم.
.
وقتی بهش نگاه کردم اخمش تبدیل به خنده بچه گانه شد و بهم نگاه میکرد و زبون باز کرد و گفت:
.
+عمو.... .
.
_...چیه
.
+قول میدی به کسی درمورد امشب نگی.
.
لبخندی رو لبم نشست که برام غریبه بود.
.
سری تکون دادمو گفتم :
.
_..اره ..قول میدم ولی الان وقت خوابه برو بخواب بچه.
.
با ذوق بهم نگاه کرد و صورتش رو جلو اورد و لپم رو ماچ کرد دویید و رفت بیرون .
.
خشکم زده بود اروم اروم دستمو گذاشتم روی جاییی که بوسید با حس گرمی لپام به خودم اومدم و گفتم:
.
_تو دیونه ای دختر..
ادامه دارد......
سلام به عزیزانی که این فیک رو میخونن خواستم بگم که امروز دوتا پارت میزارم چون دیروز نزاشتم😊🌸
- ۱.۱k
- ۲۱ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط