{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رمان تهکوک

گروگانگیر من 🖤
my hostage 🖤
p8
پارت ۸

در که باز شد همه ی دوست های قدیمی تهیونگ نمایان شدن
همه با کت و شلوار و پیراهن سفید
عمارت خیلی تمیز بود و برق میزد
البته چیز عجیبی هم نبود...با وجود این همه خدمتکار عادی بود

$سلام تهیونگ...
و نامجون دستش رو اورد جلو تا دست بده
تهیونگ نگاهی تمسخر امیز کرد و سرش رو کمی چرخوند
نامجون دستش رو کشید عقب و روی کت کشید انگار بخواد گرد و خاک یا یک همچین چیزی رو بتکاند...جین اروم زد به پشت نامجون تا حرکت کنه

همه سلام دادن...

$سلام ات،میبینم بچه داری...

*سلام(اروم)

-چه خبر ات؟

*ممم...سلامتی

جیمین:خوبی؟

*...

^(سرفه)بفرمایین این طرف بشینین

همه رفتن توی پذیرایی نشستن...همه چیز خوب بود تا زمانی که نامجون به حرف اومد

$خب...ات...تایین جنسیت کردین؟

ات سر اون حرف زخم توی دلش تازه شد
با ترس نگاهش رو به تهیونگ داد
تهیونگ عین خیالش نبود... همونجوری فقط به رو به رو خیره شده بود...
بدون هیچ حسی،نه شادی نه غم نه خشم...هیچی!

*ب..بله...

-پسر بود؟

*^...

×چی شد؟فکر میکردم پسره؟

÷مگه خودت نگفتی پسر هست؟

$پس دختره؟...حالا چی؟

ته همونجور که نگاهش و به دیوار دوخته بود با صدایی بدون شک،بدون تردید،بدون ترس...زمزمه کرد
^میکشمش

$اها...یک لحظه...چی؟

^میکشمش!

-تهیونگ...خل شدی؟

^همین که گفتم!

دختر دستش رو روی صورتش گذاشت و رفت سمت دست شویی...
از اون طرف همه داشتن سعی میکردن جلوی ته رو بگیرن

ات رفت رو به روی اینه به خودش و به بچه نگاه کرد...
اروم زمزمه کرد

*شششش اتفاقی نمی‌افته مامانی...

بعد شروع کرد به اب زدن به دست و صورتش
قطرات اب اشک هایی رو که مثل ابشار نیاگارا(یا خدا) میریختن رو روی صورت محو میکرد!

هق هق های ضعیفی به پذیرایی میرسید
ات دیر کرده بود...
توی همهمه ی دعوا و جر و بحث صدای شر شر اب و هق هق ها گم میشد...ولی یکی صدا رو شنید...
...

ادامه دارد...
شرایط پارت بعد
فالو تا وقتی ۶۰ تایی بشیم
لایک ۴
بازنشر۲ الی ۴
کامنت ۳
دیدگاه ها (۴)

رمان تهکوک

۵۰ تایییی شدیییممممماخه من فداتون بشم...اومدم هم تبریک بگم.....

رمان تهکوک

رمان تهکوک

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط