فیک عشق و نفرت از ارن و لیوای
#عشق_و_نفرت
پارت 28
یهو صدای شلیک اومد.
ارن و لیوای ترسیدن و سریع گوشاشونو گرفتن. بعد لحظاتی چشماشون رو باز کردن که دیدن آن مرد افتاد روی زمین. پشت آن مرد ، آرمین ایستاده بود که با افتادن مرد ، آرمین که در دستش تفنگ بود ، دیده شد.
لیوای:"ارمینننن"
.
.
.
.
.
آرمین:"بنظر من اون یکی از آدمای جان بود!"
لیوای:"آخه جان خودش معلوم نیست کجاست! تازشم اون از کجا فهمیده امروز روز عروسیمونه؟"
ارن:"و مهم ترش....، از کجا فهمیده مکان عروسیمون اینجاست؟"
آرمین:" من به اروین شک دارم!"
لیوای:"اروین؟ اما...چرا؟؟؟"
آرمین:" چون کنی گفت که آروین هرطور که شده عروسی میاد. بخاطر جان هم قرار نبود کا نیاد."
لیوای:"خب ؟"
آرمین:"امروز تو عروسی من داشتم چک میکردم که چه کسایی اومده بود و چه کسایی نیومده بود. اروین گفته بود هرطور که شده میام ، ولی امروز تو عروسی حضور نداشت!"
ارن و لیوای چشماشون گشاد شد.
آرمین ادامه داد:" پس یعنی ممکنه سریع رفته باشه برای اطلاع دادن برای جان! و خودش از این حادثه باخبر بود و نیومد!"
ارن:"بنظر من اگه واقعا نقشه بود حداقل خودش هم میومد تا کسی شک نکنه بهش!"
لیوای:" منظورت چیه ارن؟"
ارن:" یعنی ممکنه جان ، اروین رو مجبور به گفتن این قضیه کرده! و اروین الان ممکنه پیش جان باشه!"
ارمین:"اوه!ارن راست میگی! احتمال این بیشتره! شاید اروین واقعا دوست داشت بیاد عروسی!"
ارن:"من قبلا با هیروکی حرف زدم و قولش زدم. من تمام مخفیگاه های اونارو میشناسم! ممکنه تو یکی از اونها ، اروین هم باشه!!
.
.
.
ارن:"ایناها! این یکی از مخفیگاه هاست .
*
ارن:"این دومیشه"
*
*
*
*
ارن:"این دیگه اخریشه که من آتیشش زدم!"
آرمین وارد شد و دید چند نفر آنجا سوختن.
ارمین:"بچه ها! ممکنه اروین اینجا هم نباشه ولی بیایید خوب بگردیم تا شاید چیز مهم پیدا کردیم!"
لیوای:"راست میگه! بیایید."
ارن درحال گشتن بود که یهو پاش به یچیز میخوره. پایین نگاه میکنه و میبینه پاش خورده به دستگیره در مخفی.
ارن:"بچها الان یادم افتاد. نگاه کنید این یه در مخفیه. باید اونجا بریم!"
لیوای:"چرا؟ دقیقا پشت در مخفی چی هست؟"
ارن:" خوب حقیقتا ممکنه اروین و جان اینجا باشن. "
ارمین:"یعنی چی؟ منظورت چیه؟؟"
ارن:"چون هیروکی خودش خودشو به آتیش گرفت تا بسوزه . و لحظه مرگ ، کنار در مخفی داشت جون میداد. ولی الان هیچ کدوم از این سه اسکلت ها کنار این در نیست."
آرمین و لیوای چشماشون گشاد شد و ارمین گفت:" ی...یعنی..."
لیوای:" جان اینجاست و وقتی میخواست در رو باز کنه اسکلت رو اونور شوت کرده!"
ارن:"دقیقا!"
لیوای:"بیایید بریم اروینو نجات بدیم!"
آرمین جلو لیوای رو گرفت و گفت:"نه لیوای! ما هنوز مطمئن نیستیم اون پایین دقیقا چی هست . شاید اصلا هیروکی درحال سوختن رفته اونور! و مهم ترش ، ما اصلا مطمئن نیستم که جان ، اروین رو گروگان گرفته! شاید اصلا اون دوتا هم دستن! شاید روز عروسی با خودش فکر کرد که هممون میمیریم پس بعدا شک نمیتونیم بکنیم!"
ارن:"ارمین راست میگه!"
لیوای:"لعنتی....پس چیکار کنیم؟؟"
یهو از داخل اون در مخفی صدا اومد.
.
.
.
پایان
ادامه دارد
پارت 28
یهو صدای شلیک اومد.
ارن و لیوای ترسیدن و سریع گوشاشونو گرفتن. بعد لحظاتی چشماشون رو باز کردن که دیدن آن مرد افتاد روی زمین. پشت آن مرد ، آرمین ایستاده بود که با افتادن مرد ، آرمین که در دستش تفنگ بود ، دیده شد.
لیوای:"ارمینننن"
.
.
.
.
.
آرمین:"بنظر من اون یکی از آدمای جان بود!"
لیوای:"آخه جان خودش معلوم نیست کجاست! تازشم اون از کجا فهمیده امروز روز عروسیمونه؟"
ارن:"و مهم ترش....، از کجا فهمیده مکان عروسیمون اینجاست؟"
آرمین:" من به اروین شک دارم!"
لیوای:"اروین؟ اما...چرا؟؟؟"
آرمین:" چون کنی گفت که آروین هرطور که شده عروسی میاد. بخاطر جان هم قرار نبود کا نیاد."
لیوای:"خب ؟"
آرمین:"امروز تو عروسی من داشتم چک میکردم که چه کسایی اومده بود و چه کسایی نیومده بود. اروین گفته بود هرطور که شده میام ، ولی امروز تو عروسی حضور نداشت!"
ارن و لیوای چشماشون گشاد شد.
آرمین ادامه داد:" پس یعنی ممکنه سریع رفته باشه برای اطلاع دادن برای جان! و خودش از این حادثه باخبر بود و نیومد!"
ارن:"بنظر من اگه واقعا نقشه بود حداقل خودش هم میومد تا کسی شک نکنه بهش!"
لیوای:" منظورت چیه ارن؟"
ارن:" یعنی ممکنه جان ، اروین رو مجبور به گفتن این قضیه کرده! و اروین الان ممکنه پیش جان باشه!"
ارمین:"اوه!ارن راست میگی! احتمال این بیشتره! شاید اروین واقعا دوست داشت بیاد عروسی!"
ارن:"من قبلا با هیروکی حرف زدم و قولش زدم. من تمام مخفیگاه های اونارو میشناسم! ممکنه تو یکی از اونها ، اروین هم باشه!!
.
.
.
ارن:"ایناها! این یکی از مخفیگاه هاست .
*
ارن:"این دومیشه"
*
*
*
*
ارن:"این دیگه اخریشه که من آتیشش زدم!"
آرمین وارد شد و دید چند نفر آنجا سوختن.
ارمین:"بچه ها! ممکنه اروین اینجا هم نباشه ولی بیایید خوب بگردیم تا شاید چیز مهم پیدا کردیم!"
لیوای:"راست میگه! بیایید."
ارن درحال گشتن بود که یهو پاش به یچیز میخوره. پایین نگاه میکنه و میبینه پاش خورده به دستگیره در مخفی.
ارن:"بچها الان یادم افتاد. نگاه کنید این یه در مخفیه. باید اونجا بریم!"
لیوای:"چرا؟ دقیقا پشت در مخفی چی هست؟"
ارن:" خوب حقیقتا ممکنه اروین و جان اینجا باشن. "
ارمین:"یعنی چی؟ منظورت چیه؟؟"
ارن:"چون هیروکی خودش خودشو به آتیش گرفت تا بسوزه . و لحظه مرگ ، کنار در مخفی داشت جون میداد. ولی الان هیچ کدوم از این سه اسکلت ها کنار این در نیست."
آرمین و لیوای چشماشون گشاد شد و ارمین گفت:" ی...یعنی..."
لیوای:" جان اینجاست و وقتی میخواست در رو باز کنه اسکلت رو اونور شوت کرده!"
ارن:"دقیقا!"
لیوای:"بیایید بریم اروینو نجات بدیم!"
آرمین جلو لیوای رو گرفت و گفت:"نه لیوای! ما هنوز مطمئن نیستیم اون پایین دقیقا چی هست . شاید اصلا هیروکی درحال سوختن رفته اونور! و مهم ترش ، ما اصلا مطمئن نیستم که جان ، اروین رو گروگان گرفته! شاید اصلا اون دوتا هم دستن! شاید روز عروسی با خودش فکر کرد که هممون میمیریم پس بعدا شک نمیتونیم بکنیم!"
ارن:"ارمین راست میگه!"
لیوای:"لعنتی....پس چیکار کنیم؟؟"
یهو از داخل اون در مخفی صدا اومد.
.
.
.
پایان
ادامه دارد
- ۱۱.۱k
- ۲۵ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط