شاهکاری به نام دروغ

🎭A masterpiece called a lie🎭
پارت پونزدهم🔍
این قسمت=[عملیات ماست مالی در اشپزخونه]

بعد از اون افتضاح وسطِ سالن، دیگه نتونستم توی مهمونی بمونم. یعنی می‌تونستما، ولی هر طرف که نگاه می‌کردم، اون خدمتکار دست‌و پاچلفتی جلوی چشمم بود. اون لنگه کفش لعنتیش که پرت شد وسط سالن، انگار یه صحنه‌ی اسلوموشن توی مغزم حک شده بود.
جیمین هم که کلاً بی‌خیال دنیا، هی می‌اومد می‌گفت:

÷"تهیونگ، اگه می‌خوای بندازیش بیرون فقط بگو، لازم نیست با نگاهت سوراخش کنی."

کلافه شدم. واقعاً کلافه. زدم بیرون. مسیرم رو کج کردم سمت آشپزخونه.به خودم گفتم می‌خوام سرکشی کنم ببینم وضعیت پذیرایی چطوره. ولی دروغ بود. داشتم خودم رو گول می‌زدم. فقط می‌خواستم ببینم اون دختره چطور اون سوتی خفن رو ماست‌مالی کرده
وارد آشپزخونه شدم. بوی غذاهای گرون‌قیمت میومد، ولی فضا ساکت بود. ته سالن، پشت قفسه‌های بزرگ ظروف، صدای غرولند شنیدم.
صداش رو شناختم. یونسو بود.
آروم رفتم جلو، جوری که نفهمه. داشت با خودش حرف می‌زد و داشت وسایل نقره رو با حرص می‌سابید:

+"خاک تو سرت یونسو...یعنی خاک...آخه کی وسط مهمونی مافیا کفشش درمیاد؟ اونم جلویِ رئیس؟ الان حتماً فکر می‌کنه من یه جاسوس ناشیم... که هستم! اصلاً فکر می‌کنه عقب‌موندم! چرا انقدر بدشانسم؟ کاش زمین دهن باز می‌کرد و می‌رفتم توش، ولی نه، با کفش دراومده!"

همون‌طور که داشت با خودش کلنجار می‌رفت، یهو محکم دستش خورد به یه دیس نقره‌ای. دیس با صدای وحشتناکی خورد زمین و شروع کرد به چرخیدن. یونسو پرید که بگیرتش، ولی پاش لیز خورد و با کله خورد زمین!
دیگه نتونستم جلوی خودم رو بگیرم. با صدای بلند زدم زیر خنده. یونسو جوری از جا پرید که فکر کنم دو متر ارتفاع گرفت. برگشت و وقتی من رو دید، قیافش شد عین گچ دیوار.

+"ق... قربان؟"

سریع بلند شد، ولی انقدر هول شده بود که دستشو گذاشت توی ظرف سس کنار دستش!

+"من... چیزه... داشتم... تمیز می‌کردم... این دیس نقره‌ای... یهو خودش افتاد! بخدا من دست نزدم!"

اومدم جلو. نمی‌دونم چرا، ولی دلم می‌خواست اذیتش کنم. دست‌به‌سینه بهش نگاه کردم.

-"دیس خودش افتاد؟ مگه دیس مافیا هم فرار می‌کنه؟"

سرش رو انداخت پایین. دست سسیش رو قایم کرد پشتش، ولی رد سس روی پیش‌بند سفیدش کاملاً تابلو بود.

+"قربان، اگه می‌خواین اخراجم کنید... می‌فهمم. واقعاً امروز... سیرک راه انداختم."

نمی‌دونم چیشد، ولی یهو دلم سوخت. شاید هم نه، شاید فقط می‌خواستم بیشتر باهاش حرف بزنم. قدم برداشتم سمتش. اون ترسید و یه قدم رفت عقب، پشتش خورد به دیوار.

-"اخراج؟"

نفسم رو دادم بیرون. نزدیک‌تر شدم. بوی صابون و استرس می‌داد.

-"نه... فقط از این به بعد سعی کن کفشات رو با چسب دوقلو بچسبونی. ما اینجا دلقک لازم نداریم... ولی شاید... یه خدمتکار دست‌ و پا چلفتی، برایِ وقتی که حوصلم سر میره، بد نباشه."

چشمای گرد و عسلیش جوری بهم نگاه می‌کرد که انگار از حرفم هیچی نفهمیده. کی می‌تونست بفهمه؟ خودمم نفهمیدم چی گفتم! خدمتکار برای وقتی حوصلم سر میره؟واقعاً که، تهیونگ! تو داری چیکار می‌کنی؟

🏴‍☠️ادامه دارد...🏴‍☠️
#A_masterpiece_called_a_lie

داستان زندگی یونسو❌
دژاوو زندگی خودم✅😅😂
دیدگاه ها (۳)

شاهکاری به نام دروغ

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹‌p82سینی از دستش رها شد.نینا بدون فکر خود...

My‌ little marshmallow∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆p23خیلی فکر کرد ب...

پارت۸(کاتسوکی با حرص از روی تخت بلند شد و چند بار طولِ اتاقش...

زیبای کوچک فریبکار

◝ تیمــــآرم‌ کــن . .◟- #ParT_13 "┄┄┄┄┄┅┅┄<<😈🔥>>┄┅┅┄┄┄┄سمت ...

آواز عشق♣️part 5♣️ا/ت ویوسوار آسانسور شدیم و رسیدیم پایین و ...

(کشتار مافیا) «پارت 4ویو سوجین: داخل آشپزخونه شدم خیلی بزرگ ...

### 👁️ پارت سوم: تالار سایه‌هاماشین رو خاموش کردم. سکوتِ سنگ...

دختر و پارتی

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط