فرا من

۹






جنا.... حالا بببینش خانواده ش که نمیخورنش. نکنه میترسی دیگه نبینیش ؟؟



با تعجب زل زدم به جنا
جنگکوک با عین این سکته ایی ها پوزخند زد وبا همون لحن سردش زل زدم تو چشم های جنا و گفت




جنگکوک.. این که از خدامه منتها نقشم بهم میخوره! میدونی که جنا؟ به این زودی کسی رو پیدا نمیکنم به این زودی که آنقدر محتاجم باشه واسه نقشه هام؟



با تعجب زل زدم بهش هنوز حرفش رو داشتم توی ذهنم مرور میکردم،! چی گفت ؟ صداش توی ذهنم اکو شد

تا این حد محتاج پیدا نمیکنم واسه نقشه هام....


گفت محتاج ؟من؟؟ من پارک یوری محتاج باشم ؟ اونم محتاج یک پسر!!!!!؟؟... یهو یکی از اعماق وجودم داد زد اگر.. محتاجشی که ساکتی نه؟!

یهو بغضم گرفت و صورتم سرخ شد . جنا که حالت من رو دید یهو هول شد اومد چیزی بگه که بلند شدم . لعنت به منی که به این خونه لعنتی پناه آوردم ‌این چی داشت میگفت
دستای یخ زدم رو مشت کردم و ‌با حرص بغض خیره شدم به چشم های سرد و مغرورش
کاش میشد از کاسه درشون بیارم
کل هیکلم میلرزید این جمله خیلی واسم گرون تموم شد
سعی کردم بغضم رو قورت بدم ولی نشد این رو کامل از صدام که میلرزید میشد فهمید
ولی بازم نمیزارم هر چی از دهنش در اومد بگه

من محتااااج بابام هم نیستم‌؟ پوزخند عصبی زدم و گفتم




یوری..‌. هه! من محتاااااااج ؟؟. اونم من



محتاج رو با تمسخر و حرص کشیدم با دستم به خودم اشاره کردم . با همون لرزه صدام ادامه دادم




یوری... خیلی تند رفتی آقا پسر! ترمز بگیر باهم بریم . تو فکر کردی من محتاج توام ؟




بغضم داشت هی بیشتر میشد دیگه کنترل حرفام و صدام دستم نبود با صدای تقریباً بلندی سکوت سنگین خونه رو شکستم




یوری.... من به تو که هیچی..به بالا تر از توهم محتاج نیستم.! دارم بهت لطف میکنم پس بهتره دهنت رو همین جوری باز نکنی هر چی از دهنت در اومد بگی ! دارم جلو مامانت ادای دخترای آویزون رو در می آوردم تا هم تو به هفت برسی هم من! پس بهتره چشمای کورت رو باز کنی و حواست رو بدی به من ! معنی این که الان اینجام این نیست که محتاجتم ؟ مهنیش این هست که آنقدر انسانیت تو وجودم هست که بعد از اون شد نحس که مجبور شدم بیام توی این خراب شده بیرونم نکردی کمکت کنم. ولی حالا میبینم که خیلی بی لیاقت تر از این حرفا هستی که بخواهم برات جبران کنم ( بنازم دست دست 👏👏)



یک قدم رفتم عقب که با صدای خیلی بلندی داد زدم




یوری... فکر کردی مجبورم بمونم ؟.. همین الان از این خراب شده میرم تا بینم کی میخواهد بگه که من محتاج توام ؟




دو تاشون داشتن با بهت نگاهم میکردن . ولی واسه منی که یکم دیگه بغضم میترکید هیچی مهم نبود!؛ حتا نفسم به زور میکشیدم
این من رو تحقیر کردن بود

نشون میدم محتاج کیه! روم رو برگردونم و بی توجه به بهت زده جنا دویدم سمت پله ها
هنوز به پله سوم نرسیده بودم که بغضم شکست ....
با نفرت و عصبی پاکشون کردم
از این ضعفم و بغضم لعنتی که داشت خفن میکرد متنفر بودم


نمی‌دونم این اسم ها چقدر وزن داشت که راه نفس کشیدم باز شد
کاش صورتم اسکی نبود تا بر میگشتم یکی میزدم توی صورتش.. تا بهش میفهموندم که داره چی رو به کی نسبت میده...

بد دست رو نقطه ضعفم گذاشتی جنگکوک بد!

با این که چشمام تار میدید ولی تو هستم اتاق دیشب رو پیدا کنم . دیگه یک لحظه هم توی این خراب شده نمی مونم . همین حالا میرم. حالا معلوم میشه کی به کی به کی محتاج ؟






( جنگکوک)



با بهت به رفتنش نگاه کردم


مگه چی گفتم که این جوری بغض کردم ؟؟



با همون بهت که توی صورتم بود برگشتم سمت جنا که داشت با عصبانیت نگاهم میکرد.

طبق عادت همیشگیم که گیج میشم یک تار آبروم رو دادم. بالا و گفتم




جنگکوک... مگه چی گفتم که این طوری بهم ریخت ؟؟



جنا دلخور نگاهم کرد



جنا.. این چه حرفی بود زدی ؟ یوری محتاج تو هست جنگکوک ؟



با حرص بلند شدم و دست توی موهام کشیدم و گفتم





جنگکوک... فکر نمیکنم اونقدرا هم حرفم بد بوده باشه ؟ این هم جای اون همه زبان درازیش



جنا با حرص نگاهم کرد
دیدگاه ها (۱۲)

پارت هشتسوهو: چ...چیکوک:شو..شوخی کردم باباسوهو رفت کوک هم رف...

«فصل۲ The magic of lov »part ۱۷۸عميق زل زدم توي چشماي مشکي ...

P³⁷The name of the story: A Ruined, Forced Love(عشق تباه شده...

رمان(تا وقتی که عاشقت شدم )^_^

پارت چهار سونیا: میدونستی نامجون مافیا هست( پوز خند)یوری: چ....

رمان عشق ممنوع

{انیمه/اوسی/فن آرت/آرت/اوسی مای هیرو آکادمی}به به ببینید چه ...

──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──نـقــاب⁹³آروم نزدیک تخت رفتم.لب‌هام می‌لرزید.ب...

پارت ۴نقشه ای از قرار فردا روی تخته کشیدم لب زدم گفتم« ببین ...

/عشق فراموش شده/[p7] ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط