{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──

──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──
نـقــاب⁹³
آروم نزدیک تخت رفتم.
لب‌هام می‌لرزید.
بقیه کسایی که توی اتاق بودن خارج شدن.
+جونگ‌کوک..
چشم‌هاش به سختی باز شد.
نگاهش برای چند لحظه روی صورتم ثابت موند.
_چرا گریه کردی؟
با شنیدن صداش،بغضی که توی گلوم گیر کرده بود شکست.
با گریه گفتم:چرا..چرا میخوای..
نتونستم جمله‌مو تموم کنم.
دست‌هام می‌لرزید.
+چرا میخوای ترکم کنی؟
جونگ‌کوک با تعجب نگاهم کرد.
_چی شده؟
آروم روی صندلی کنار تخت نشستمو
دستی که دوبرابر دستم بود رو گرفتم.
گذاشتم یه طرف صورتم و با صدای لرزونم گفتم:من نمی‌خوام از دستت بدم..
اشک‌هام روی دستش می‌ریخت.
+تو..تو یه هفته نبودی،و حالا که اومدی..فقط میتونی یه روز کنارم باشی؟..این یه روز دلتنگی منو رفع نمیکنه..تو..
نتونستم ادامه بدم.
سرمو پایین انداختم و با گریه گفتم:فهمیدم چقدر بهت وابسته شدم
چند لحظه سکوت کردم.
+تو شدی بخشی از روزای من..از فکرام..از نگرانی‌هام
اشک‌هام رو با پشت دست پاک کردم و گفتم:من حتی نمی‌دونم از کی انقدر برام مهم شدی
جونگ‌کوک هنوز با تعجب نگاهم می‌کرد.
آروم گفت:رینا..
سرمو تکون دادم.
+فقط..اگه قراره چیزی بگی،نگو که باید با رفتنت کنار بیام
نگاهمو ازش گرفتم و ادامه دادم:من هنوز آماده نیستم..
چند ثانیه فقط نگاهم کرد.
بعد خیلی آروم گفت:کی بهت گفت من قراره بمیرم؟
خشکم زد.
نگاهمو بالا آوردم.
+دکتر..
جونگ‌کوک ابروهاشو درهم کشید.
_دکتر چی گفت؟
با بغض لب زدم:گفت بیشتر از یه روز دووم نمیاری
دستی که یه طرف صورتم نشسته بود،آروم گونه‌مو نوازش کرد.
لبخند بی روحی روی لب های خشکش نشست‌.
آروم گفت:خوبه که دچار سوء تفاهم شدی..اگه اینطور نمیشد هیچ وقت حس واقعیت رو بهم نمی‌گفتی
سوء تفاهم؟
با اخم نگاهش کردم.
نگاهشو توی صورتم چرخوند و گفت:منظور اون حتما یکی از افراد هام بوده..من،حالم خوبه،فقط یه چاقوی ساده خوردم
با شنیدن حرفش،چند ثانیه فقط نگاهش کردم.
با همون صدای لرزون و چشم های اشکیم گفتم:یعنی..تو قرار نیست بمیری؟
دستش صورتمو‌ رها کرد.
خیلی آروم سرشو تکون داد و گفت:نه
یه نفس عمیق کشیدم و دستمو روی صورتم کشیدم.
+پس من تمام این مدت..
نتونستم جمله‌مو تموم کنم.
هم خجالت می‌کشیدم..
هم از اینکه حالش خوب بود،یه جور عجیبی خیالم راحت شده بود...

#فیک#رمان#جیمین#بی_تی_اس#نقاب#وی#تهیونگ#جونگکوک#شوگا#نامجون#جی_هوپ#جین#سناریو
دیدگاه ها (۸۳)

──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──نـقــاب⁹²جونگ‌کوک توی حیاط بود.اما..اما تنش غر...

──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──نـقــاب⁹¹من رینا بودم.وارث اصلی اون خانواده.و ...

پارت ۲ویو ا.ت رسیدیم خونه و از ماشین پیاده شدیم رفتیم داخل م...

──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──نـقــاب⁴⁶انگار تهیونگ هم از علاقه جیان به جونگ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط