{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

«فصل۲ The magic of lov »

«فصل۲ The magic of lov »
part ۱۷۸

عميق زل زدم توي چشماي مشکي خوش رنگش و تمام کلماتی که میدیدم رو بیان کردم درد،غم،کنار نیومدن خودخوري و سرزنش خودت..

به زور گفتم:خون..

اخم کرد و گنگ گفت: خون؟

اشک تو چشمم جمع شد و سر تکون دادم و گفتم: خون و درد شديدي میبینم تو چشمایی که مطمینم یه روزي

خندون و عاشق بودن.

تند نگاه ازم کند.

فکش سفت شد و مطمینم کرد که درست میگم و تلخ

گفت:عاشق؟

با بغض گفتم:آره..عاشق..

با غیض گفت: همیشه بعد پریدن مستي از سرت پيشگو

میشی و فال میگیری؟
با بغض گفتم آره..عاشق..

با غیض گفت: همیشه بعد پریدن مستي از سرت پيشگو ميشي و فال ميگيري؟

داغون بازومو بغل کردم و نرم خندیدم و گفتم:نه..خيلي

وقته تو نگاهت دیدمش..

سکوت چند دقيقه اي بين هر دومون شکل گرفت و بعد

شکوندش..

جدي

گفت: روز اول..یادته؟ اواين باري که همو دیدیم جلوي خونه دوستم بود گمانم چي صدام زدي؟ ويليام..اره..ويليام

صدام زدي..

قلبم هوري ریخت و تنم یخ کرد

دنيل-كي بود يارو؟ واقعا شبیه من بود؟

واقعا نمیدونه؟

سریع و تلخ :گفتم نه ظاهرش شايد يه كم ولي باطنش...نه... اصلا.. اصلا شبیه تو نبود و نیست..

دنيل-چي شد؟

مال خيلي سال پیشه..خيلي..

و توي دلم گفتم مال حدود ۵۰۰سال پیشه..

دنیل اما هنوز به فکرشي..

من همیشه به فکر توام..

اما پردرد گفتم نه...اصلا...

دنیل چه اتفاقی براش یا بهتره بگم براتون افتاد؟ با بغض به روبروم نگاه کردم و لرزون گفتم ازدواج کرد.. صاحب دوتا پسرم شده..

اشکم اروم روي صورتم جاري شد. خيلي تند پاکش کردم..

دنیل یه خائن انقدر ارزش غصه خوردن داره؟ سریع و مقطع گفتم اولا من غصه نمیخورم..دوما خائن نبود.. من.. من ترکش کردم... يعني.. نخواستم برم.. مجبور

شدم..
نبود من ترکش

شدم..

نخواستم برم. مجبور

ابرو بالا انداخت و گفت: خوووب.. موضع عوض شد...فك کردم اون رهات کرده. پس خیلی هم مقصر نبوده..تو رهاش کردي و اونم ازدواج کرده. حق داشت.. منطقیه...

زل زدم بهش.

طرز تفكرش واقعا همین بود.

با اشك حلقه زده توی چشمام گفتم اره.. من مجبور شدم و بدون خواست خودم ترکش کردم حق داشت زندگیش رو ادامه بده..حق داشت ازدواج کنه اما..دقیقا همون سالی که

رفتم؟ زل زد تو چشمام.

سرمو تکون دادم و گفتم چند ماه یا شاید چند هفته بعد رفتنم ازدواج کرد. اونم با دختري . که میشناختمش..

خيلي عميق تو چشمام نگاه میکرد.

حتي يه سال برام صبر نکرد که شاید برگردم..

دنيل-برگشتي؟

چشمامو بستم و به زور گفتم نه..

نفس خيلي عميقي کشيد.

چشمامو باز کردم و با عشق نگاش کردم.

خیره بود به روبروش

برنگشتم ولی پیداش کردم..همینجااا..

دنيل-مطميني دوستت داشت؟

اخ..

احساس کردم قلبم منقبض شد.

دنیل - حداقل انقدر که تو دوسش داشتي؟

دستاي لرزونم رو مشت کردم و گفتم:هیچ وقت به

احساسات صادقش شك نكردم..

زل زدم توي چشماي مشکي که دقیقا چشماي ويليامم بود و گفتم: چشمای مشکیش هیچ وقت بهم دروغ نمیگفت..

دنیا اگه حالت ٥١ بهتر ميكنه.
د
زل زدم توي چشماي مشکي که دقیقا چشماي ويليامم بود و گفتم: چشمای مشکیش هیچ وقت بهم دروغ نمیگفت..

دنیا اگه حالت ٥١ بهتر ميكنه.
دنیل اگه حالت رو بهتر میکنه..

همونجور خیره بهش موندم

ادامه داد: شاید اونم مجبور شد ازدواج کنه... چشمامو باريك كردم و دقیق نگاش کردم.

چي؟

نگاه ازم کند و به اسمون خیره شد.

مجبور شد؟

من مجبور بودم برم و اون مجبور شد ازدواج کنه؟

عميق زل زدم به دنیل

چرا این حرف رو زد؟

منظورش چیه؟

همونجور خیره نگاش کردم.
دیدگاه ها (۱)

«فصل۲ The magic of lov »part ۱۷۹منظورش چیه؟ همونجور خیره نگ...

«فصل۲ The magic of lov »part ۱۸۰نقطه سرخطتت میشه و.. چشماشو...

«فصل۲ The magic of lov »part ۱۷۷متعجب گفتم چي؟ هول گفت بیین...

«فصل۲ The magic of lov »part ۱۷۶نگاهمو تند و ناخودآگاه به ل...

«فصل۲ The magic of lov »part ۱۲۷با حرص نگام کرد. خشن گفتم خ...

«فصل۲ The magic of lov »part ۱۰۲تهیونگ-کر به نظر میرسم؟ با ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط