{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

. پادشاه به نجارش گفت :

. پادشاه به نجارش گفت :
فردا اعدامت میکنم...
نجار آن شب نتوانست بخوابد ...
همسر نجار گفت :
مانند هر شب بخواب ...
"پروردگارت یگانه است و درهای گشا یش بسیار "
کلام همسرش آرامشی بر دلش ایجاد کرد و چشمانش سنگین شد و خوابید ...
صبح صدای پای سربازان را شنید...
چهره اش دگرگون شد و با نا امیدی، پشیمانی و افسوس به همسرش نگاه کرد که دریغا باورت کردم ...
با دست لرزان در را باز کرد و دستانش را جلو برد تا سربازان زنجیر کنند...
دو سرباز با تعجب گفتند : ...
پادشاه مرده و از تو میخواهیم تابوتی برایش بسازی ... چهره نجار برقی زد و نگاهی از روی عذرخواهی به همسرش انداخت ...
همسرش لبخندی زد و گفت :" مانند هر شب آرام بخواب , زیرا پروردگار یکتا هست و درهای گشایش بسیارند "

فکر زیادی بنده را خسته می کند ...
" درحالی که خداوند تبارک و تعالی مالک و تدبیر کننده کارهاست "
خدا تکیه گاهی محکم
آرام بخواب خدا بیداراست.... 
دیدگاه ها (۱۵)

𝑻𝒉𝒆 𝑲𝒊𝒏𝒈’𝒔 𝑨𝒓𝒕𝒊𝒔𝒕𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟏𝟑نه ماه بعد...ارتش به پایتخت بازگشت.ی...

𝐓𝐡𝐞 𝐩𝐫𝐢𝐧𝐜𝐞𝐬𝐬, 𝐥𝐚𝐬𝐭 𝐬𝐦𝐢𝐥𝐞:𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟏قصر سلطنتی، از همیشه باشکوه‌ت...

⛓️⃝𝔹𝕝𝕠𝕠𝕕 ℂ𝕙𝕒𝕚𝕟𝕤⛓️⃝ 𓆩☠︎𓆪☠︎زنجیره‌های خونی。˚۰˚☽˚⁀➷。⋆ ༄‧‌⁺˚・༓☾ ...

پادشاه به نجارش گفت : فردا اعدامت میکنم....

پادشاه به نجارش گفت : فردا اعدامت میکنم....

پادشاه به نجارش گفت : فردا اعدامت میکنم....

پادشاه به نجارش گفت : فردا اعدامت میکنم....

پادشاه به نجارش گفت : فردا اعدامت میکنم....

پادشاه به نجارش گفت : فردا اعدامت میکنم... نجار آن شب نتوا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط