شرابی از جنس نفرت

پارت پنج

ویو فئودور:
وقتی پیشخدمت ازم پرسید کجا میشینم به دازای نگاهی پرسش گرانه انداختم که اره یا نه.
وقتی گفت یه گپی بزنیم ته دلم یه حس پیروز مندانه بهم دست داد چون میدونستم نقشم داره درست پیش میره.
به پیشخدمت گفتم همینجا میشینم و بعد رفت.
صندلی رو به رویه دازای رو کمی عقب بردم و روش نشستم.
پرسیدم:«گفتی یه گپی بزنیم.مثلا درمورد چی؟»
دیدم تکیه داد و گفت:«نمیدونم،شاید درمورد چیزی که نمیتونیم به بقیه بگیم؟ یا اتفاقاتی که در طول روز برامون افتاده؟ چون فعلا تنها کسایی هستیم که میتونیم همو درک کنیم.»
خیلی خوبه. دقیقا همینو پیشبینی میکردم. الان بهترین کار اینکه قبولش کنم.
گفتم:«هـــــــع؟که اینطور...باشه...امروز کار خاصی ندارم پس مشکلی نیست»
اتفاقا کار خاص دارم زیادم دارم ولی الان جلب اعتماد دازای مهم ترین کار امروزه.
دیدم جواب داد:«میدونی چیه؟ با اینکه باورم نمیشه امروز تو اولین نفری هستی که با تنفر بهم نگاه نکرد. »
اها پس هنوز نفهمیده کار منه یا مافیای بندر و اژانس هم هنوز نفهمیدن جفتشون یه دلیل دارن که از دازای متنفر بشن. این یه ضعفه ولی همزمان یه برگ برنده هست که اگه بفهمن احتمال اینکه دازای نبخشتشون زیاده.
گفتم:«ها؟چرا؟»
نیشخندی زدم و گفتم:«ولیدیدی گفتم؟اخرش ما نابغه ها تنها میمونیم.کسی درکمون نمیکنه!ما فقط میتونیم به هم اتکا کنیم.»
گفت:«اگه نابغه بودن یعینی این که خب من نمیخوام انقدر تحلیل گر باشم!ولی خب مقصدت از اینکه فقط میتونیم به هم اتکا کنیم چیه؟»
میدونستم ممکنه اینو بپرسه پس خیلی خونسرد جوابشو دادم:«چون میتونیم همو درک کنیم،همو پیشبینی کنیم،با هم کار کنیم و قوی تر بشیم.»
و منم میتونم زودتر به حدفم برسم.
گفت:«واقعا نمیتونم بفهمم اخرش میخوای به چی برسی و قصدت چیه.تو همیشه تنها کار میکنی و از بقیه فقط استفاده میکنی ولی حالا چرا اینو میگی؟»
نیشخندی زدم و گفتم:«عـــه؟دازای،تو که خودت بهتر میدونی...قوی ها دنبال یار قوی میگردن که باهم قدرتشون رو بسنجن...و من؟اره تنها کار میکنم ولی نه چون نمیخوام با کسی کار کنم،چون یاری به قدرت تو پیدا نکردم!تو بیشتر از چیزی که فکر میکنی هستی،فقط کسی اینو نمیبینه!»
تو چشماش کمی تردید دیدم که بیشتر بهم حس پیروزی میداد.
فقط کافیه کاری کنم که نسبت به همه بی اعتماد بشه همین. و من تنها کسیم که میتونه اینجوری با ذهنش بازی کنه.
پیشخدمت دوباره برگشت و قهوه منو رو میز گذاشت، و بعد از تعظیم ریزی گفت:«بفرمایید.اگه چیز دیگه ای خواستید فقط صدام کنید»
و به کارت رویه سینش که روش نوشته بود " یوکی" اشاره کرد. پس اسمش یوکی بود. باشه ای گفتم و جرعه ای از قهوه‌م رو خوردم. و به دازای نگاه کردم.

_
پایان پارت پنج
دیدگاه ها (۴)

رمان سوم پارت چهارم ࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘͡✿⃘͡࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚<< فردا صبح و...

دهکده جادویی بانگو پارت ۱۲( پایان فصل اول )

روباه کوچولوی من پارت سه 😕꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚>> داخل اتاق@ویو چ...

رمان چهارم پارت اول ࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘͡✿⃘͡࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ویو چویا دوبا...

ابلیس

#خدا #زندگی#هدیه #مادر #فرزند#دلنوشت #استوری #تکست #مادرانه ...

می دونین درد ماها از چیه ؟!اینکه چرا همیشه باید کار اینجوری ...

پارت ۴۵

شکوفه های گیلاس 🌸 🌸پارت ۱۱🌸*ویو چویاداشتم تویه خیابون راه می...

"من... نمیتونم بکشمت. " پارت دو. دازای بدونه نگاه به چوی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط