دهکده جادویی بانگو پارت ۱۲( پایان فصل اول )
(برای یاداوری یه سر به پارت هفت بزنین )
_اهای دازای
دازای سرشو برمیگردونه.
رامپو بود.
_مگه کونیکیدا سان بهت نگفت بری سر کارت؟
انقدر الاف نچرخ_
با دقت به اتسوشی نگاه میکنه
:اون یه الفه؟
دازای:اوه رامپو سان. داشتم فکر میکردم چه جالبه اگه عضو جدید شه
اتسوشی :جااانن؟ عضو چی؟
دازای :اوه بهت نگفتم؟ اژانس مون. اژانسی متشکل از افراد غیر طبیعی و کسایی که با قدرت هاشون میتونن مشکل ها رو حل کنن. علاوه بر اینکه باعث حفظ امنیت میشن میتونن جایی برای موندن داشته باشن.
اتسوشی با صدای خسته و نا امید : غیر ممکنه.من حتی نمیدونم قدرت دارم یا نه ( تو ذهنش:ولی باید هر چه زودتر حافظه رامپو سان و دازای سان رو برگردونم و بقیه رو پیدا کنم، پس شاید این تنها راه باشه)
دازای اتسوشی رو میکشه یه گوشه و در گوشش میگه :اینو بسپار به من. تو هم خاطرات قبلیتو یادته مگه نه؟
اتسوشی شوکه شده:شما_
ولییی _چرا زودتر نگفتین؟
دازای با شیطنت :هه هه، خوندن ذهنت خیلی راحته
اتسوشی:(تو ذهنش:اوه یادم رفت، مثلا یه جادوگره) ولی هنوزم غیر ممکنه که بتونم
تو اژانس استخدام شم_
دازای میپره وسط حرفش:قبلا برات جورش کردم
اتسوشی: نمیشد زودتر بهم بگین ؟😐
دازای:خب بیا باید معرفیت کنم
(حوصله و ایده این قسمتو ندارم. تصور کنین خیلی رندوم اتسوشی رو برد اژانس و معرفی کرد. بخوام بنویسم کلیشه میشه.)
(یه فکت رندوم :زندگی همه اینجا شبیه زندگی قبلیشونه)
دازای:اتسوشی کون، یه لحظه بیا.
_چیزی شده؟
دازای:تو اون دنیا احتمالا اتفاق خوبی نمیوفته اگه اینهمه غیبمون بزنه. تا جایی که میدونم اون موهبت دار به شکل یه ادم تو همین دنیا مخفی شده.
_ باید چیکار کنیم؟
دازای :اول باید یکیو ببینی، مثل اینکه فقط اژانس تو این دنیا گیر نیوفتاده
_منظورتون چیه؟ مگه اون موهبت دار از مافیا نبود؟
دازای:مثل اینکه درگیر یه جنگ تمام عیار شدیم، تا جاییکه میدونم به مافیا خیانت کرده و برای تنزل فرشتگان( فیودور اینا) کار میکنه باید با مافیا دست به یکی کنیم.
یکی هست که باید ببینیش.
(پایان بخش اول. )
_اهای دازای
دازای سرشو برمیگردونه.
رامپو بود.
_مگه کونیکیدا سان بهت نگفت بری سر کارت؟
انقدر الاف نچرخ_
با دقت به اتسوشی نگاه میکنه
:اون یه الفه؟
دازای:اوه رامپو سان. داشتم فکر میکردم چه جالبه اگه عضو جدید شه
اتسوشی :جااانن؟ عضو چی؟
دازای :اوه بهت نگفتم؟ اژانس مون. اژانسی متشکل از افراد غیر طبیعی و کسایی که با قدرت هاشون میتونن مشکل ها رو حل کنن. علاوه بر اینکه باعث حفظ امنیت میشن میتونن جایی برای موندن داشته باشن.
اتسوشی با صدای خسته و نا امید : غیر ممکنه.من حتی نمیدونم قدرت دارم یا نه ( تو ذهنش:ولی باید هر چه زودتر حافظه رامپو سان و دازای سان رو برگردونم و بقیه رو پیدا کنم، پس شاید این تنها راه باشه)
دازای اتسوشی رو میکشه یه گوشه و در گوشش میگه :اینو بسپار به من. تو هم خاطرات قبلیتو یادته مگه نه؟
اتسوشی شوکه شده:شما_
ولییی _چرا زودتر نگفتین؟
دازای با شیطنت :هه هه، خوندن ذهنت خیلی راحته
اتسوشی:(تو ذهنش:اوه یادم رفت، مثلا یه جادوگره) ولی هنوزم غیر ممکنه که بتونم
تو اژانس استخدام شم_
دازای میپره وسط حرفش:قبلا برات جورش کردم
اتسوشی: نمیشد زودتر بهم بگین ؟😐
دازای:خب بیا باید معرفیت کنم
(حوصله و ایده این قسمتو ندارم. تصور کنین خیلی رندوم اتسوشی رو برد اژانس و معرفی کرد. بخوام بنویسم کلیشه میشه.)
(یه فکت رندوم :زندگی همه اینجا شبیه زندگی قبلیشونه)
دازای:اتسوشی کون، یه لحظه بیا.
_چیزی شده؟
دازای:تو اون دنیا احتمالا اتفاق خوبی نمیوفته اگه اینهمه غیبمون بزنه. تا جایی که میدونم اون موهبت دار به شکل یه ادم تو همین دنیا مخفی شده.
_ باید چیکار کنیم؟
دازای :اول باید یکیو ببینی، مثل اینکه فقط اژانس تو این دنیا گیر نیوفتاده
_منظورتون چیه؟ مگه اون موهبت دار از مافیا نبود؟
دازای:مثل اینکه درگیر یه جنگ تمام عیار شدیم، تا جاییکه میدونم به مافیا خیانت کرده و برای تنزل فرشتگان( فیودور اینا) کار میکنه باید با مافیا دست به یکی کنیم.
یکی هست که باید ببینیش.
(پایان بخش اول. )
- ۱۷.۵k
- ۱۵ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط