اشباح 3.
اشباح 3.
وضعیت در خیابان مولوی هم دست کمی از گوشه پارک شوش ندارد. آنها همه جا هستند در هرکوچه که سر بچرخانی گروه زیادی دورهم نشستهاند و آتش روشن کردهاند تا شاید گرم شوند. سر خیابان میایستم و میخواهم گپی بزنم. دو مرد روی سکوی مغازهای نشستهاند؛ یکی مشغول کشیدن است و دیگری خیلی حوصله حرف زدن ندارد. او که خودش را ورشکسته یک تولیدی لباس معرفی میکند، میگوید: «۱۵ ساله کنار خیابون میخوابیم. البته، چون شوفاژ داریم گرمه.» دائم سعی میکند چشم در چشم نشویم و انگار لبخند تمسخرآمیزی هم روی لبش گیر کرده: «اینجا هم خونه و زندگی ماست، فقط جاش عوض شده. قبلاً داخل بود و گرم، الان بیرونه و سرد. هزینهها هم بیشتره. راستش رو بخوای نه مواد میزنم و نه علاقهای دارم فقط گاهی مجبورم از یکی بگیرم و بفروشم که اون هم از رو نداری و گشنگیه، وگرنه من کجا و این زندگی کجا. واسه خودمون کسی بودیم. الان رو نبین!»
نگاهی به داخل کوچه میکنم. هرکس گوشهای دراز کشیده. یکی روی سکوی مغازه، دیگری روی دریچههایی که باد نه چندان گرم پارکینگ زیرزمینی از آن بیرون میزند. چند نفر دور آتش نشستهاند. چند زن هم بین جمعیت میچرخند و... اینجا تهران آنهاست.
همینطور که حرف میزند مرد بغل دستی از جیبش اسکناسی ۱۰ هزارتومانی در میآورد و کف دستش میگذارد. پول را میگیرد و سیگار تعارف میکند: «ارزش این تجربههایی که ما تو این خیابونا بهدست آوردیم خیلی زیاده، باید پول بدی تا بهت بگم. چون زندگیت رو نجات میده. شاید یه روزی تو هم مثه من به این روز افتادی، خدارو چه دیدی...» شاهزاده تاریکی میزند زیر خنده طوری که یعنی وقت خداحافظی است. به راهم ادامه میدهم. خیابان مولوی آنقدر شلوغ است و معتاد و کارتن خواب دور آتشها جمع شدهاند که راه رفتن در پیاده رو را سخت کرده. باور اینکه ساعت از ۱۲ شب گذشته سخت است.
کمی جلوتر، دور میدان محمدیه ماشینهای زیادی در ضلع شرقی پارک شده. انگار بازارچهای شبانه برپا شده باشد. کنار دیوار همه آزادانه مشغول کشیدن و خرید و فروش مواد هستند. باد سوزناکی میوزد و ماشینهای گشت دور میدان چرخی میزنند و میروند. کار از دستبند زدن و جمع کردن گذشته و انگار دیگر این شکل از زندگی شبانه در جنوب تهران، رسمیت پیدا کرده است. بیش از این نمیتوانم سرما را تحمل کنم، به خانه برمیگردم.
وضعیت در خیابان مولوی هم دست کمی از گوشه پارک شوش ندارد. آنها همه جا هستند در هرکوچه که سر بچرخانی گروه زیادی دورهم نشستهاند و آتش روشن کردهاند تا شاید گرم شوند. سر خیابان میایستم و میخواهم گپی بزنم. دو مرد روی سکوی مغازهای نشستهاند؛ یکی مشغول کشیدن است و دیگری خیلی حوصله حرف زدن ندارد. او که خودش را ورشکسته یک تولیدی لباس معرفی میکند، میگوید: «۱۵ ساله کنار خیابون میخوابیم. البته، چون شوفاژ داریم گرمه.» دائم سعی میکند چشم در چشم نشویم و انگار لبخند تمسخرآمیزی هم روی لبش گیر کرده: «اینجا هم خونه و زندگی ماست، فقط جاش عوض شده. قبلاً داخل بود و گرم، الان بیرونه و سرد. هزینهها هم بیشتره. راستش رو بخوای نه مواد میزنم و نه علاقهای دارم فقط گاهی مجبورم از یکی بگیرم و بفروشم که اون هم از رو نداری و گشنگیه، وگرنه من کجا و این زندگی کجا. واسه خودمون کسی بودیم. الان رو نبین!»
نگاهی به داخل کوچه میکنم. هرکس گوشهای دراز کشیده. یکی روی سکوی مغازه، دیگری روی دریچههایی که باد نه چندان گرم پارکینگ زیرزمینی از آن بیرون میزند. چند نفر دور آتش نشستهاند. چند زن هم بین جمعیت میچرخند و... اینجا تهران آنهاست.
همینطور که حرف میزند مرد بغل دستی از جیبش اسکناسی ۱۰ هزارتومانی در میآورد و کف دستش میگذارد. پول را میگیرد و سیگار تعارف میکند: «ارزش این تجربههایی که ما تو این خیابونا بهدست آوردیم خیلی زیاده، باید پول بدی تا بهت بگم. چون زندگیت رو نجات میده. شاید یه روزی تو هم مثه من به این روز افتادی، خدارو چه دیدی...» شاهزاده تاریکی میزند زیر خنده طوری که یعنی وقت خداحافظی است. به راهم ادامه میدهم. خیابان مولوی آنقدر شلوغ است و معتاد و کارتن خواب دور آتشها جمع شدهاند که راه رفتن در پیاده رو را سخت کرده. باور اینکه ساعت از ۱۲ شب گذشته سخت است.
کمی جلوتر، دور میدان محمدیه ماشینهای زیادی در ضلع شرقی پارک شده. انگار بازارچهای شبانه برپا شده باشد. کنار دیوار همه آزادانه مشغول کشیدن و خرید و فروش مواد هستند. باد سوزناکی میوزد و ماشینهای گشت دور میدان چرخی میزنند و میروند. کار از دستبند زدن و جمع کردن گذشته و انگار دیگر این شکل از زندگی شبانه در جنوب تهران، رسمیت پیدا کرده است. بیش از این نمیتوانم سرما را تحمل کنم، به خانه برمیگردم.
- ۱۰۷
- ۰۲ آذر ۱۳۹۷
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط