{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

دوباره سلام خداجونم

دوباره سلام خداجونم

ببخشید که یکم دیر میام اخه سرکارم روزها ولی الان باز اومدم

ادامه داستانم را برات تعریف کنم تا اونجایی برات گفتم که اون

حاج اقاهه اومد برامون لباس اورد وگفت برید حمام لباسایی را

که اوردم بپوشید منم شب مام پیشتون مارفتیم حمام لباسارو

پوشیدیدم لباسا نو بودند خیلی خوشحال بودیم تازه از پولی هم

که اون حاج اقاهه داده بود اضافی اوردیم دیگه اون روز کار نکردیم

چون خوشحال بودیم رفتیم یکم تو پارک با دوستامون بازی کردیم

شب رفتیم اونجایی که میخوابیدیم بازم اون پسرا بودند وقتی هم

دیدند لباسامون نو است گفتند پس پولاتونو میرید لباس میگیرید به

ما نمیدید ماهم گفتیم اینارو یک حاج اقا برامون اورد اوناهم جیب هامونو

گشتند باقی پ.لامون راگرفتند ماهم گریه کردیم همونجا نشستیم

اخرشب بود دیدیم اون حاج اقاهه باچندتا مامور اومد چقدر خوشحال شدیم

ازمون پرسید همین ها اذیتتون میکنند ماهم گفتیم اره وبهشم گفتیم

امشبم پولامونو گرفتند اون حاج اقاهه بهشون گفت پول ایناروپس بدید

اوناهم ترسیدند بعد اون حاج اقاهه به مامورها گفت اینارو بازداشت کنید

باخودتون ببرید پاسگاه ما اونقدر خوشحال شدیم که اونا دیگه پیشمون

نیستند وقتی مامورها اونارو بردند اون حج اقا گفت همین جا واسید

براتون برم شام بیارم خیلی خوشحال
دیدگاه ها (۵)

بچه ها،حالم جدی محبوبهمن شیش سال ابتداییم رو یه مدرسه دولتی ...

از نفرت تا عشق درخواستیپارت 2ات: فاکک(ترس) جونگ کوک: پس بالا...

پسرم 14 سالمع ..یع بار تو همین عید رفته بودیم دهاتمون اندیکا...

F2-P14

[ازدواج اجباری] پارت 13ما خیلی ناراحت بودیم چون دوست نداشتیم...

پارت ۳م♡ج:خب من امادم بریم♡:سوار ماشین شدیم وحرکت کردیم سمت ...

پارت ۱۱#ارنبعد از اینکه یه کتک حسابی از آنی خوردیم رفتیم که ...

*still with me*PT20

پارت شش ازدواج اجباریـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ...

سلاح سرد(پارت30)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط