dark life = 24
ساعت هشت شب بود. عمارت کیم تهیونگ، درست مثل خودش، مبدل به یه جهنم باشکوه و فریبنده شده بود. لوسترهای کریستالی با نور شمعهای زرد میسوختند، پردههای مخمل شرابی تا کف زمین کشیده شده بودند و بوی عطرهای گرانقیمت و دود سیگار برگ، فضا رو سنگین کرده بود. مهمونها، مردهایی با کت و شلوارهای سفارشی و زنهایی با لباسهای براق و جواهرات چشمکزن، توی سالن اصلی پرسه میزدند. همهشون از یه جنس بودند. از جنس تاریکی. از جنس پول، قدرت و جنایت. مafiaهای شهر، قاچاقچیها، فروشندههای اسلحه و کسانی که اسمشون حتی توی پروندههای پلیس هم جایی نداشت.
و در مرکز این غرش تاریکی، کیم تهیونگ ایستاده بود.
کت و شلوار سهتکهی مشکی مخملی، با یه پیراهن سیاه زیرش و یه کراوات ابریشمی که انگار از خون بافته شده باشه. موهاش رو با ظرافت به عقب شونه کرده بود و یه تیکه موی سرکش روی پیشونیش افتاده بود. دستش یه گیلاس ویسکی رو نگه داشته بود و با یه لبخند سرد و مغرور، به مهمونهاش نگاه میکرد. اون پادشاه این قلمرو بود. و امشب، قصد داشت ملکهش رو معرفی کنه.
ات توی اتاقش، جلوی آینه، به تصویر خودش خیره شده بود. لباسی که تهیونگ براش انتخاب کرده بود، مثل یه کابوس زیبا بود. یه لباس بلند مخملی به رنگ قرمز تیره، مثل خون خشکشده، با یه شکاف بلند که از ران چپش شروع میشد و تا پایین میرسید. بالاتنهاش مثل یه کرست تنگ بود که کمر باریکش رو بیشتر از همیشه بیرون میکشید و سینههاش رو مثل یه مجسمهی یونانی برجسته میکرد. شونههاش لخت بود، فقط یه شنل نازک و شفاف از جنس تور مشکی روی بازوهاش افتاده بود. موهاش رو آرایشگرش، با هزار سنجاق و اسپری، به شکل یه تاج پیچیده و بلند درآورده بود، و از لای اون پیچشها، چند تار آزاد روی گردنش افتاده بود. آرایشش سنگین بود؛ خط چشم تیره، رژ لب قرمز خونی و رژگونهای که به پوست سفیدش حرارت میداد. ولی چشمهاش... چشمهاش هنوز خالی بود. با اینکه آرایشگرش کلی تلاش کرده بود، هیچ برقی توی نگاهش نبود.
آرایشگر، یه زن لاغر با موهای کوتاه و عینک، وقتی کارش تموم شد، یه قدم عقب رفت و با تحسین گفت: «وای... خیلی زیبا شدین. آقای کیم قطعاً...»
ات حرفش رو قطع کرد. «لطفاً برو.»
زن سریع وسایلش رو جمع کرد و از اتاق بیرون رفت. ات تنها موند. به تصویر خودش نگاه کرد. دختری که شبیه یه ملکهی تاریکی شده بود، ولی ته چشمانش، یه پرندهی وحشتزده قایم شده بود. دستهاش رو مشت کرد و به خودش گفت: بازی کن. تو یه روانشناسی. تو میتونی ذهنش رو بخونی. از این سلاح استفاده کن.
در باز شد و تهیونگ وارد شد. وقتی ات رو دید، لحظهای ایستاد. واقعاً ایستاد. نگاهش از سر تا پای ات پایین رفت و دوباره بالا اومد. یه نفس عمیق کشید و لبخند زد. اون لبخند واقعی بود؛ نه اون لبخند مار همیشگی. یه لبخند مالکانه، پر از شهوت و تحسین.
«خدای من...» زمزمه کرد و نزدیک شد. دستش رو دراز کرد و یه تار مو از روی گردن ات کنار زد. انگشتش روی پوست گردنش لرزید. «تو یه اثر هنری هستی، ات. یه اثر هنری که فقط من حق دیدنش رو دارم.»
ات سرش رو پایین انداخت. باید مطیع به نظر میرسید. «ممنون... آقای کیم.»
تهیونگ سرش رو بالا آورد و به چشمانش خیره شد. «آقای کیم؟» ابروهاش رو بالا انداخت. «امشب نه. امشب صدای من "تهیونگ"ه. میخوام همه بدونن که تو مال منی. پس لبخند بزن، عزیزم. یه لبخند قشنگ. مثل ملکهها.»
ات به زور لبخند زد. تهیونگ راضی به نظر میرسید. دستش رو دور کمرش حلقه کرد و اون رو به سمت در هدایت کرد. «بیا. وقتشه که به دنیای من قدم بذاری.»
و در مرکز این غرش تاریکی، کیم تهیونگ ایستاده بود.
کت و شلوار سهتکهی مشکی مخملی، با یه پیراهن سیاه زیرش و یه کراوات ابریشمی که انگار از خون بافته شده باشه. موهاش رو با ظرافت به عقب شونه کرده بود و یه تیکه موی سرکش روی پیشونیش افتاده بود. دستش یه گیلاس ویسکی رو نگه داشته بود و با یه لبخند سرد و مغرور، به مهمونهاش نگاه میکرد. اون پادشاه این قلمرو بود. و امشب، قصد داشت ملکهش رو معرفی کنه.
ات توی اتاقش، جلوی آینه، به تصویر خودش خیره شده بود. لباسی که تهیونگ براش انتخاب کرده بود، مثل یه کابوس زیبا بود. یه لباس بلند مخملی به رنگ قرمز تیره، مثل خون خشکشده، با یه شکاف بلند که از ران چپش شروع میشد و تا پایین میرسید. بالاتنهاش مثل یه کرست تنگ بود که کمر باریکش رو بیشتر از همیشه بیرون میکشید و سینههاش رو مثل یه مجسمهی یونانی برجسته میکرد. شونههاش لخت بود، فقط یه شنل نازک و شفاف از جنس تور مشکی روی بازوهاش افتاده بود. موهاش رو آرایشگرش، با هزار سنجاق و اسپری، به شکل یه تاج پیچیده و بلند درآورده بود، و از لای اون پیچشها، چند تار آزاد روی گردنش افتاده بود. آرایشش سنگین بود؛ خط چشم تیره، رژ لب قرمز خونی و رژگونهای که به پوست سفیدش حرارت میداد. ولی چشمهاش... چشمهاش هنوز خالی بود. با اینکه آرایشگرش کلی تلاش کرده بود، هیچ برقی توی نگاهش نبود.
آرایشگر، یه زن لاغر با موهای کوتاه و عینک، وقتی کارش تموم شد، یه قدم عقب رفت و با تحسین گفت: «وای... خیلی زیبا شدین. آقای کیم قطعاً...»
ات حرفش رو قطع کرد. «لطفاً برو.»
زن سریع وسایلش رو جمع کرد و از اتاق بیرون رفت. ات تنها موند. به تصویر خودش نگاه کرد. دختری که شبیه یه ملکهی تاریکی شده بود، ولی ته چشمانش، یه پرندهی وحشتزده قایم شده بود. دستهاش رو مشت کرد و به خودش گفت: بازی کن. تو یه روانشناسی. تو میتونی ذهنش رو بخونی. از این سلاح استفاده کن.
در باز شد و تهیونگ وارد شد. وقتی ات رو دید، لحظهای ایستاد. واقعاً ایستاد. نگاهش از سر تا پای ات پایین رفت و دوباره بالا اومد. یه نفس عمیق کشید و لبخند زد. اون لبخند واقعی بود؛ نه اون لبخند مار همیشگی. یه لبخند مالکانه، پر از شهوت و تحسین.
«خدای من...» زمزمه کرد و نزدیک شد. دستش رو دراز کرد و یه تار مو از روی گردن ات کنار زد. انگشتش روی پوست گردنش لرزید. «تو یه اثر هنری هستی، ات. یه اثر هنری که فقط من حق دیدنش رو دارم.»
ات سرش رو پایین انداخت. باید مطیع به نظر میرسید. «ممنون... آقای کیم.»
تهیونگ سرش رو بالا آورد و به چشمانش خیره شد. «آقای کیم؟» ابروهاش رو بالا انداخت. «امشب نه. امشب صدای من "تهیونگ"ه. میخوام همه بدونن که تو مال منی. پس لبخند بزن، عزیزم. یه لبخند قشنگ. مثل ملکهها.»
ات به زور لبخند زد. تهیونگ راضی به نظر میرسید. دستش رو دور کمرش حلقه کرد و اون رو به سمت در هدایت کرد. «بیا. وقتشه که به دنیای من قدم بذاری.»
- ۱۳.۹k
- ۲۱ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط