***داستان علی و مهناز***
***داستان علی و مهناز***
من روز اولی که علی رو دیدم در مدرسمون بود هر روز می یومد و تا در خونه من رو تعقیب می کرد. تا موقعی که درسمون تموم شد . دیگه ازش خبری نبود تا یه شب به اتفاق پدر و مادرش اومدن خواستگاری . خانواده ی هر دومون مخالف این وصلت بودن . اما ..............
من با کلی دردسر با علي ازدواج كردم…ما همديگرو به حد مرگ دوست داشتيم،سالهاي اول زندگيمون خيلي خوب بود…اما
چند سال كه گذشت كمبود بچه رو به وضوح حس مي كرديم…
مي دونستيم بچه دار نمي شيم…ولي نمي دونستيم كه مشكل از كدوم يكي ازماست…اولاش نمي خواستيم بدونيم…با خودمون مي گفتيم…عشقمون واسه يه زندگي رويايي كافيه…بچه ميخوايم چي كار؟…در واقع خودمونو گول مي زديم…
هم من هم اون…هر دومون عاشق بچه بوديم…
تا اين كه يه روز علي نشست رو به روم وگفت… مهناز اگه مشكل از من باشه …تو چي كار مي كني؟…فكر كردم تا شك نكنه كه دوسش ندارم…خيلي سريع بهش گفتم…من حاضرم به خاطرتو رو همه چي خط سياه بكشم…علي كه انگار خيالش راحت شده بود
يه نفس راحت كشيد و از سر ميز بلند شد و راه افتاد…
گفتم:تو چي؟گفت:من؟
گفتم:آره…اگه مشكل از من باشه…تو چي كار مي كني؟
برگشت…زل زد به چشام…گفت:تو به عشق من شك داري؟…فرصت جواب نداد وگفت:من وجود تو رو با هيچي عوض نمي كنم…
با لبخندي كه رو صورتم نمايان شد خيالش راحت شد كه من مطمئن شدم اون هنوزم منو دوس داره…
گفتم:پس فردا مي ريم آزمايشگاه…
گفت:موافقم…فردا مي ريم…
و رفتيم…نمي دونم چرا اما دلم مث سير و سركه مي جوشيد…اگه واقعا عيب از من بود چي؟…سر
خودمو با كار گرم كردم تا ديگه فرصت فكر كردن به اين حرفارو به خودم ندم…
طبق قرارمون صبح رفتيم آزمايشگاه…هم من هم اون…هر دو آزمايش داديم…بهمون گفتن جواب تايك هفته ديگه حاضره…
يه هفته واسمون قد صد سال طول كشيد…اضطرابو مي شد خيلي اسون تو چهره هردومون ديد…بااين حال به همديگه اطمينان مي داديم كه جواب ازمايش واسه هيچ كدوممون مهم نيس…
بالاخره اون روز رسيد…علي مث هميشه رفت سر كار و من خودم بايد جواب ازمايش رو ميگرفتم…دستام مث بيد ميلرزيد…داخل ازمايشگاه شدم…
علي كه اومد خسته بود…اما كنجكاو…ازم پرسيد جوابو گرفتي؟
كه منم زدم زير گريه…فهميد كه مشكل از منه…اما نمي دونم كه تغيير چهره اش از ناراحتي بود…يا ازخوشحالي…روزا مي گذشتن و علي روز به روز نسبت به من سردتر و سردتر مي شد…تا اينكه يه روز كه ديگه صبرم از اين رفتاراش طاق شده بود…بهش گفتم:علي…توچته؟چرا اين جوري ميكني…؟
اونم عقده شو خالي كرد گفت:من بچه دوس دارم مهناز…مگه گناهم چيه؟…من نمي تونم يه عمر بي بچه تو يه خونه سر كنم…
دهنم خشك شده بود…چشام پراشك…گفتم اما تو خودت گفتي همه جوره منودوس داري…گفتي حاضري بخاطرم قيد بچه رو بزني…پس چي شد؟
گفت:آره گفتم…اما اشتباه كردم…الان مي بينم نمي تونم…نمي كشم…
نخواستم بحث رو ادامه بدم…پي يه جاي خلوت مي گشتم تا يه دل سير گريه كنم…واتاقو انتخاب كردم…
من و علي ديگه با هم حرفي نزديم…تااينكه علی احضاريه اورد برام و گفت مي خوام طلاقت بدم…يا زن بگيرم…نمي تونم خرج دو نفرو با هم بدم…بنابراين از فردا تو واسه خودت…منم واسه خودم…
دلم شكست…نمي تونستم باور كنم كسي كه يه عمر به حرفاي قشنگش دل خوش كرده بودم…حالا به همه چي پا زده…
ديگه طاقت نياوردم لباسامو پوشيدموساكمم بستم…برگه جواب ازمايش هنوز توي جيب مانتوام بود…درش اوردم يه نامه نوشتم و گذاشتم روش و هر دو رو كنار گلدون گذاشتم…احضاريه رو برداشتم و از خونه زدم بيرون…
توي نامه نوشت بودم:
علي جان…سلام…
اميدوارم پاي حرفت وایساده باشي و منو طلاق بدي…چون اگه اين كارو نكني خودم ازت جدا مي شم…مي دوني كه مي تونم…دادگاه اين حقو به من مي ده كه از مردي كه بچه دار نميشه جدا شم…وقتي جواب ازمايشارو گرفتم و ديدم كه عيب از توئه…باور كن اون قدربرام بي اهميت بود كه حاضربودم برگه رو همون جا پاره كنم…اما نمي دونم چرا خواستم يه بار ديگه عشقت به من ثابت شه…
توي دادگاه منتظرتم…امضا…مهناز
من روز اولی که علی رو دیدم در مدرسمون بود هر روز می یومد و تا در خونه من رو تعقیب می کرد. تا موقعی که درسمون تموم شد . دیگه ازش خبری نبود تا یه شب به اتفاق پدر و مادرش اومدن خواستگاری . خانواده ی هر دومون مخالف این وصلت بودن . اما ..............
من با کلی دردسر با علي ازدواج كردم…ما همديگرو به حد مرگ دوست داشتيم،سالهاي اول زندگيمون خيلي خوب بود…اما
چند سال كه گذشت كمبود بچه رو به وضوح حس مي كرديم…
مي دونستيم بچه دار نمي شيم…ولي نمي دونستيم كه مشكل از كدوم يكي ازماست…اولاش نمي خواستيم بدونيم…با خودمون مي گفتيم…عشقمون واسه يه زندگي رويايي كافيه…بچه ميخوايم چي كار؟…در واقع خودمونو گول مي زديم…
هم من هم اون…هر دومون عاشق بچه بوديم…
تا اين كه يه روز علي نشست رو به روم وگفت… مهناز اگه مشكل از من باشه …تو چي كار مي كني؟…فكر كردم تا شك نكنه كه دوسش ندارم…خيلي سريع بهش گفتم…من حاضرم به خاطرتو رو همه چي خط سياه بكشم…علي كه انگار خيالش راحت شده بود
يه نفس راحت كشيد و از سر ميز بلند شد و راه افتاد…
گفتم:تو چي؟گفت:من؟
گفتم:آره…اگه مشكل از من باشه…تو چي كار مي كني؟
برگشت…زل زد به چشام…گفت:تو به عشق من شك داري؟…فرصت جواب نداد وگفت:من وجود تو رو با هيچي عوض نمي كنم…
با لبخندي كه رو صورتم نمايان شد خيالش راحت شد كه من مطمئن شدم اون هنوزم منو دوس داره…
گفتم:پس فردا مي ريم آزمايشگاه…
گفت:موافقم…فردا مي ريم…
و رفتيم…نمي دونم چرا اما دلم مث سير و سركه مي جوشيد…اگه واقعا عيب از من بود چي؟…سر
خودمو با كار گرم كردم تا ديگه فرصت فكر كردن به اين حرفارو به خودم ندم…
طبق قرارمون صبح رفتيم آزمايشگاه…هم من هم اون…هر دو آزمايش داديم…بهمون گفتن جواب تايك هفته ديگه حاضره…
يه هفته واسمون قد صد سال طول كشيد…اضطرابو مي شد خيلي اسون تو چهره هردومون ديد…بااين حال به همديگه اطمينان مي داديم كه جواب ازمايش واسه هيچ كدوممون مهم نيس…
بالاخره اون روز رسيد…علي مث هميشه رفت سر كار و من خودم بايد جواب ازمايش رو ميگرفتم…دستام مث بيد ميلرزيد…داخل ازمايشگاه شدم…
علي كه اومد خسته بود…اما كنجكاو…ازم پرسيد جوابو گرفتي؟
كه منم زدم زير گريه…فهميد كه مشكل از منه…اما نمي دونم كه تغيير چهره اش از ناراحتي بود…يا ازخوشحالي…روزا مي گذشتن و علي روز به روز نسبت به من سردتر و سردتر مي شد…تا اينكه يه روز كه ديگه صبرم از اين رفتاراش طاق شده بود…بهش گفتم:علي…توچته؟چرا اين جوري ميكني…؟
اونم عقده شو خالي كرد گفت:من بچه دوس دارم مهناز…مگه گناهم چيه؟…من نمي تونم يه عمر بي بچه تو يه خونه سر كنم…
دهنم خشك شده بود…چشام پراشك…گفتم اما تو خودت گفتي همه جوره منودوس داري…گفتي حاضري بخاطرم قيد بچه رو بزني…پس چي شد؟
گفت:آره گفتم…اما اشتباه كردم…الان مي بينم نمي تونم…نمي كشم…
نخواستم بحث رو ادامه بدم…پي يه جاي خلوت مي گشتم تا يه دل سير گريه كنم…واتاقو انتخاب كردم…
من و علي ديگه با هم حرفي نزديم…تااينكه علی احضاريه اورد برام و گفت مي خوام طلاقت بدم…يا زن بگيرم…نمي تونم خرج دو نفرو با هم بدم…بنابراين از فردا تو واسه خودت…منم واسه خودم…
دلم شكست…نمي تونستم باور كنم كسي كه يه عمر به حرفاي قشنگش دل خوش كرده بودم…حالا به همه چي پا زده…
ديگه طاقت نياوردم لباسامو پوشيدموساكمم بستم…برگه جواب ازمايش هنوز توي جيب مانتوام بود…درش اوردم يه نامه نوشتم و گذاشتم روش و هر دو رو كنار گلدون گذاشتم…احضاريه رو برداشتم و از خونه زدم بيرون…
توي نامه نوشت بودم:
علي جان…سلام…
اميدوارم پاي حرفت وایساده باشي و منو طلاق بدي…چون اگه اين كارو نكني خودم ازت جدا مي شم…مي دوني كه مي تونم…دادگاه اين حقو به من مي ده كه از مردي كه بچه دار نميشه جدا شم…وقتي جواب ازمايشارو گرفتم و ديدم كه عيب از توئه…باور كن اون قدربرام بي اهميت بود كه حاضربودم برگه رو همون جا پاره كنم…اما نمي دونم چرا خواستم يه بار ديگه عشقت به من ثابت شه…
توي دادگاه منتظرتم…امضا…مهناز
- ۱۸.۱k
- ۲۲ دی ۱۳۹۲
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط