#عشق_یا_گلوله؟
#عشق_یا_گلوله؟
𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ¹
𝑷𝒂𝒓𝒕 : ¹⁸
ویو میکا_____
ماشین هنوز با سرعت از جادههای تاریک بوسان رد میشد.
صدای موتور، سکوت سنگین داخل ماشین رو پر کرده بود.
جیمین کنارم نشسته بود؛ یک دستش روی پهلوش بود و صورتش مثل همیشه سرد و بیاحساس.
اما من هنوز ذهنم گیرِ لیان بود.
اون چهره...
اون لبخند...
من قبلاً دیده بودمش.
مطمئن بودم.
ولی کجا؟
میکا: «من باید برم ادارهم تا ببینم همچین پروندهای از لیان داشتیم یا نه.»
جیمین بدون اینکه نگاهم کنه گفت:
جیمین: «نه، نمیشه.»
برگشتم سمتش.
میکا: «چرا؟»
جیمین: «چون نمیخوام.»
میکا: «پس خودت هر غلطی میخوای بکن، اه.»
جیمین بالاخره نگاهم کرد.
جیمین: «بهتر. دیگه کسی تو کارم دخالت نمیکنه.»
چشمام گرد شد.
میکا: «وایسا ببینم... تو الان بهم میگی من دخالت میکنم ها؟؟؟؟»
جیمین: «دقیقاً.»
میکا: «تو بودی منو بردی اونجا! یادت رفته؟»
جیمین: «نه.»
میکا: «پس چرا الان طلبکاری؟»
جیمین: «چون قرار نبود وسط کار، خودت برای خودت تصمیم بگیری.»
میکا: «من پلیسم. وظیفهمه تصمیم بگیرم.»
جیمین با خونسردی جواب داد:
جیمین: «تو پلیسی که من میدونم پلیسه.»
چند ثانیه ساکت شدم.
این جمله رو عمداً گفت.
میخواست یادم بندازه که دیگه نمیتونم هویت واقعیم رو ازش پنهان کنم.
میکا: «خیلی پررویی.»
جیمین: «میدونم.»
میکا: «یه روز یکی پیدا میشه جواب این اعتمادبهنفست رو بده.»
جیمین: «منتظرم.»
چشمهام رو چرخوندم و به پنجره خیره شدم.
ولی چند ثانیه بعد دوباره برگشتم سمتش.
میکا: «لیان منو میشناسه.»
جیمین: «میدونم.»
میکا: «نه، منظورم اینه که واقعاً منو میشناسه. اون طوری نگام کرد که انگار قبلاً منو دیده.»
جیمین چیزی نگفت.
میکا: «منم قبلاً یه جا دیدمش.»
جیمین: «کجا؟»
میکا: «نمیدونم.»
جیمین ابروش رو کمی بالا برد.
جیمین: «پس چرا اینقدر مطمئنی؟»
میکا: «چون حافظهم اونقدرها هم داغون نیست.»
جیمین: «شاید هست.»
میکا: «تو خفه شو.»
جیمین: «نه.»
از لحنش معلوم بود حتی حوصله بحث کردن هم نداره.
چند لحظه بعد گفت:
جیمین: «اسم کاملش رو میدونی؟»
میکا: «لیان.»
جیمین: «این اسم کافی نیست.»
میکا: «برای همین میخوام برم اداره.»
جیمین: «گفتم نه.»
میکا: «و منم گفتم میخوام برم.»
جیمین سرش رو به صندلی تکیه داد.
جیمین: «تو واقعاً یهدندهای.»
میکا: «بالاخره یه چیزی ازم فهمیدی.»
جیمین: «متأسفانه.»
لبخند کوتاهی زدم.
اما لبخندم خیلی زود محو شد.
چون یک چیز دیگه یادم اومد.
میکا: «صبر کن...»
جیمین نگاهم کرد.
میکا: «اون گردنبند.»
جیمین: «چی؟»
میکا: «همون علامتی که روی گردنبند همهشون بود.»
جیمین ساکت شد.
میکا: «من اون علامت رو هم قبلاً دیدم.»
چشمهای جیمین برای اولین بار کمی جدیتر شد.
جیمین: «کجا؟»
میکا: «نمیدونم.»
جیمین: «پس داری وقت منو میگیری.»
میکا: «نه. دارم سعی میکنم یادم بیاد.»
جیمین چند ثانیه فقط نگاهم کرد.
بعد خیلی آرام گفت:
جیمین: «از این لحظه، هر چیزی که درباره لیان یادت اومد، اول به من میگی.»
میکا: «نه.»
جیمین: «چی؟»
میکا: «اول خودم بررسی میکنم.»
جیمین با خونسردی خیرهم شد.
جیمین: «میکا.»
اسمم رو که گفت، دیگه خبری از «رزا» نبود.
میکا: «چی؟»
جیمین: «داری فراموش میکنی الان دقیقاً با کی طرفی.»
میکا: «نه.»
چشم تو چشمش شدم.
میکا: «اتفاقاً خیلی خوب میدونم.»
چند ثانیه سکوت بینمون افتاد.
بعد جیمین خیلی سرد گفت:
جیمین: «پس باید بدونی اگه لیان واقعاً تو رو میشناسه...»
مکث کرد.
جیمین: «اون فقط یه نفر نیست که تو قبلاً دیدیش.»
نگاهم روی صورتش ثابت موند.
میکا: «پس کیه؟»
جیمین: «این همون چیزیه که قراره بفهمیم.»
و درست همون لحظه...
گوشی جیمین زنگ خورد.
صفحه رو نگاه کرد.
چهرهاش هیچ تغییری نکرد.
فقط گفت:
جیمین: «لیانه.»
قلبم یک لحظه فرو ریخت.
جیمین تماس رو جواب داد.
صدای خونسرد لیان از اون طرف خط بلند شد:
لیان: «پارک جیمین... فکر کنم یه چیزی رو جا گذاشتی.»
جیمین: «چی؟»
چند ثانیه سکوت.
لیان: «میکا.»
تلفن قطع شد و ...
نگاهم مستقیم روی جیمین قفل شد.
لیان اسم واقعی منو میدونست.
ادامه دارد.....
لایک کنید و نظر بدینننن🔪🎀
𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ¹
𝑷𝒂𝒓𝒕 : ¹⁸
ویو میکا_____
ماشین هنوز با سرعت از جادههای تاریک بوسان رد میشد.
صدای موتور، سکوت سنگین داخل ماشین رو پر کرده بود.
جیمین کنارم نشسته بود؛ یک دستش روی پهلوش بود و صورتش مثل همیشه سرد و بیاحساس.
اما من هنوز ذهنم گیرِ لیان بود.
اون چهره...
اون لبخند...
من قبلاً دیده بودمش.
مطمئن بودم.
ولی کجا؟
میکا: «من باید برم ادارهم تا ببینم همچین پروندهای از لیان داشتیم یا نه.»
جیمین بدون اینکه نگاهم کنه گفت:
جیمین: «نه، نمیشه.»
برگشتم سمتش.
میکا: «چرا؟»
جیمین: «چون نمیخوام.»
میکا: «پس خودت هر غلطی میخوای بکن، اه.»
جیمین بالاخره نگاهم کرد.
جیمین: «بهتر. دیگه کسی تو کارم دخالت نمیکنه.»
چشمام گرد شد.
میکا: «وایسا ببینم... تو الان بهم میگی من دخالت میکنم ها؟؟؟؟»
جیمین: «دقیقاً.»
میکا: «تو بودی منو بردی اونجا! یادت رفته؟»
جیمین: «نه.»
میکا: «پس چرا الان طلبکاری؟»
جیمین: «چون قرار نبود وسط کار، خودت برای خودت تصمیم بگیری.»
میکا: «من پلیسم. وظیفهمه تصمیم بگیرم.»
جیمین با خونسردی جواب داد:
جیمین: «تو پلیسی که من میدونم پلیسه.»
چند ثانیه ساکت شدم.
این جمله رو عمداً گفت.
میخواست یادم بندازه که دیگه نمیتونم هویت واقعیم رو ازش پنهان کنم.
میکا: «خیلی پررویی.»
جیمین: «میدونم.»
میکا: «یه روز یکی پیدا میشه جواب این اعتمادبهنفست رو بده.»
جیمین: «منتظرم.»
چشمهام رو چرخوندم و به پنجره خیره شدم.
ولی چند ثانیه بعد دوباره برگشتم سمتش.
میکا: «لیان منو میشناسه.»
جیمین: «میدونم.»
میکا: «نه، منظورم اینه که واقعاً منو میشناسه. اون طوری نگام کرد که انگار قبلاً منو دیده.»
جیمین چیزی نگفت.
میکا: «منم قبلاً یه جا دیدمش.»
جیمین: «کجا؟»
میکا: «نمیدونم.»
جیمین ابروش رو کمی بالا برد.
جیمین: «پس چرا اینقدر مطمئنی؟»
میکا: «چون حافظهم اونقدرها هم داغون نیست.»
جیمین: «شاید هست.»
میکا: «تو خفه شو.»
جیمین: «نه.»
از لحنش معلوم بود حتی حوصله بحث کردن هم نداره.
چند لحظه بعد گفت:
جیمین: «اسم کاملش رو میدونی؟»
میکا: «لیان.»
جیمین: «این اسم کافی نیست.»
میکا: «برای همین میخوام برم اداره.»
جیمین: «گفتم نه.»
میکا: «و منم گفتم میخوام برم.»
جیمین سرش رو به صندلی تکیه داد.
جیمین: «تو واقعاً یهدندهای.»
میکا: «بالاخره یه چیزی ازم فهمیدی.»
جیمین: «متأسفانه.»
لبخند کوتاهی زدم.
اما لبخندم خیلی زود محو شد.
چون یک چیز دیگه یادم اومد.
میکا: «صبر کن...»
جیمین نگاهم کرد.
میکا: «اون گردنبند.»
جیمین: «چی؟»
میکا: «همون علامتی که روی گردنبند همهشون بود.»
جیمین ساکت شد.
میکا: «من اون علامت رو هم قبلاً دیدم.»
چشمهای جیمین برای اولین بار کمی جدیتر شد.
جیمین: «کجا؟»
میکا: «نمیدونم.»
جیمین: «پس داری وقت منو میگیری.»
میکا: «نه. دارم سعی میکنم یادم بیاد.»
جیمین چند ثانیه فقط نگاهم کرد.
بعد خیلی آرام گفت:
جیمین: «از این لحظه، هر چیزی که درباره لیان یادت اومد، اول به من میگی.»
میکا: «نه.»
جیمین: «چی؟»
میکا: «اول خودم بررسی میکنم.»
جیمین با خونسردی خیرهم شد.
جیمین: «میکا.»
اسمم رو که گفت، دیگه خبری از «رزا» نبود.
میکا: «چی؟»
جیمین: «داری فراموش میکنی الان دقیقاً با کی طرفی.»
میکا: «نه.»
چشم تو چشمش شدم.
میکا: «اتفاقاً خیلی خوب میدونم.»
چند ثانیه سکوت بینمون افتاد.
بعد جیمین خیلی سرد گفت:
جیمین: «پس باید بدونی اگه لیان واقعاً تو رو میشناسه...»
مکث کرد.
جیمین: «اون فقط یه نفر نیست که تو قبلاً دیدیش.»
نگاهم روی صورتش ثابت موند.
میکا: «پس کیه؟»
جیمین: «این همون چیزیه که قراره بفهمیم.»
و درست همون لحظه...
گوشی جیمین زنگ خورد.
صفحه رو نگاه کرد.
چهرهاش هیچ تغییری نکرد.
فقط گفت:
جیمین: «لیانه.»
قلبم یک لحظه فرو ریخت.
جیمین تماس رو جواب داد.
صدای خونسرد لیان از اون طرف خط بلند شد:
لیان: «پارک جیمین... فکر کنم یه چیزی رو جا گذاشتی.»
جیمین: «چی؟»
چند ثانیه سکوت.
لیان: «میکا.»
تلفن قطع شد و ...
نگاهم مستقیم روی جیمین قفل شد.
لیان اسم واقعی منو میدونست.
ادامه دارد.....
لایک کنید و نظر بدینننن🔪🎀
- ۳.۶k
- ۲۷ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط