^فیک جونگکوک^(پارت۲۴)

خب، بگذریم…
دقیقا یک هفته از روز عروسی گذشته بود.
یا بهتره بگم از اون باتلاقی که به طرز عجیبی تونستم تقریبا زنده ازش بیرون بیام.
هنوزم وقتی یاد اون روز میفتم، حس میکنم یکی یه مشت شن ریخته توی مغزم و همه‌ چیزو به‌ هم زده.
امروز هم، درست بعد از گذشت همون یک هفته‌ لعنتی، قرار بود پدر جونگکوک به اینجا بیاد.
نگفته بود برای چی میاد.
هیچ توضیحی هم نداده بود.
فقط خبر داده بودن که امشب اینجاست.
و همین بی‌ خبری از همه‌ چیز بدتر بود.
البته خیلی هم سخت نبود حدس زدن دلیل اومدنش.
احتمالا میخواست اوضاع بین من و پسرش رو از نزدیک بررسی کنه.
اینکه ببینه بینمون چه خبره، چطور با هم رفتار میکنیم، اصلا زندگی مشترکمون شبیه زندگی هست یا نه.
انگار قرار بود امشب یه جور امتحان نانوشته ازمون گرفته بشه؛ امتحانی که من نه براش آمادگی داشتم، نه حتی دلم میخواست توش شرکت کنم.
فقط خدا میدونست چه افتضاحی ممکن بود امشب به بار بیاد.
بدتر از همه‌ اینا، امشب جو وون هم خونه نبود.
رفته بود به دخترش سر بزنه و عملا منو وسط این وضعیت تنها گذاشته بود.
اگر بود، حداقل خیالم از بابت شام راحت میشد.
ولی حالا نه جو وون بود، نه کسی که مسئولیت اوضاع رو گردن بگیره، نه حتی کسی که بشه تقصیرها رو انداخت گردنش.
همین باعث شد خیلی زود به یه نتیجه‌ تلخ اما واضح برسم:
اگر جونگکوک طبق معمول خودش رو به اون راه بزنه و وانمود کنه که این مسئله اصلا بهش ربطی نداره، این منم که باید غذا درست کنم.
مگر اینکه آقا لطف کنه و تصمیم بگیره از بیرون غذا بگیره؛ که با شناختی که از اخلاق مزخرفش پیدا کرده بودم، احتمال اینکه همینطوری ساده و بی‌ دردسر کمک کنه، خیلی هم بالا نبود.
با این حال، وقتی بیشتر بهش فکر کردم، دیدم شاید بهتر باشه خودم دست‌ به‌ کار بشم.
بالاخره پدرش برای اولین بار بعد از عروسی میومد اینجا.
نمیخواستم با خودش فکر کنه به اصلطلاح شخصی که عروسشه حتی از پس یه شام ساده هم برنمیاد.
یا بدتر از اون، توی ذهنش مهر «هیچی بلد نیست» رو بچسبونه وسط پیشونیم.
برای همین گوشی رو برداشتم و اسم Jungkook رو بین مخاطبام پیدا کردم.
چند ثانیه به اسمش خیره شدم.
حتی دیدن اسمش هم میتونست اعصابمو خط‌خطی کنه.
نفس عمیقی کشیدم و روی دکمه‌ سبزرنگ تماس زدم.
گوشی رو کنار گوشم نگه داشتم و منتظر موندم.
بووووق… بووووق… بووووق…
درست بعد از سومین بوق، بالاخره تماس وصل شد و صداش توی گوشم پیچید.
همون صدای اروم و بی‌حوصله‌ای که انگار همیشه نصفه‌ نیمه از ته چاه بیرون میاد.
"الو؟"
حتی نذاشتم بیشتر از این چیزی بگه.
بی‌مقدمه و مستقیم گفتم:
"وسایلی که الان برات میفرستم رو بخر و بیارشون.سریع! بهشون نیاز دا_"
اما قبل از اینکه جملم کامل بشه، صدای چند بوق کوتاه و خشک توی گوشم پیچید.
تماس قطع شده بود.
برای چند ثانیه همونطور خشک‌م زده گوشی رو جلوی صورتم نگه داشتم.
بعد به صفحه خیره شدم؛ انگار شاید اگر بیشتر نگاهش کنم، تماس دوباره معجزه‌ وار برگرده.
ولی نه.
آقا خیلی راحت و با کمال وقاحت تماس رو قطع کرده بود.
فکم از عصبانیت منقبض شد.
دندونامو روی هم فشار دادم و زیر لب چیزی گفتم که بهتره کسی نشنوه.
واقعا این مرد یه‌ جور خاصی اعصاب ادمو میجوید.
نه توضیح، نه سوال، نه حتی یه "چی لازم داری؟" ساده.
فقط زنگو جواب داد و بعد مثل اینکه منشی شخصیش مزاحمش شده باشه، تماسو قطع کرد.
_________________
ادامه دارد...
دیدگاه ها (۵۱)

شیادی که حتی حرف هایش را هم مجانی نمیزد!

dark life = 40

🔴 یه کد ساده که می‌تونه بعد از سرقت گوشی به کمکت بیاد!📌 کافی...

ولی اون دختر ۶ ماهه گناه داشت خدا لعنت کنه ذات نر خراب رو ا...

کپشن:

زیبای کوچک فریبکار

اسلاید اول:💜: تهیونگ، من خیلی منتظر چهارشنبه‌ام! فکر اینکه ق...

این جمله بیرون از ایران حسابی سروصدا کرده، ولی اینجا انگار ت...

اهنگ پست دوم جانگ کوکترجمه اهنگترجمه متن آهنگ بیا توی خیابون...

𓆩 پارت ۵۳ 𓆪 🖤جیمین هنوز داشت به ات می‌خندید که گوشی‌اش زنگ خ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط