زیبای کوچک فریبکار

part⁴
متیو من رو کشید توی یه اتاقکِ کوچیک که بویِ رطوبت و صابون می‌داد. من همون‌طور که داشتم زیرِ لب از دستِ اون گل‌ولای و این حرکت‌های عجیبش غر می‌زدم، داشتم یه لیست از تمامِ اشتباهاتِ استراتژیکش رو با تیکه و کنایه براش ردیف می‌کردم.
-((واقعاً عالی بود متیو، اگه هدفِ ماموریت این بود که من رو تبدیل به یه مجسمه‌یِ گلی کنی، باید بهت تبریک بگم...))
هنوز حرفم تموم نشده بود که متیو شیرِ آب رو باز کرد. من منتظر بودم یه جریانِ ملایم بیاد، اما انگار یه لحظه دستش لغزید یا کنترلش رو از دست داد؛ یهو آب با یه فشارِ وحشتناک و تند، مثلِ یه ضربه، روی سرم خالی شد.
نفسم بند اومد. آب، سرد و سنگین، لباس‌ها رو چسبوند به بدنم. من که تازه می‌خواستم یه فحشِ درست و حسابی بهش بدم، متوجه یه چیزی شدم. متیو، اون مردِ همیشه بی‌خیال و سنگی، یه لحظه نگاهش رو از من دزدید. نگاهش رو چرخوند اون طرف، انگار که یه لحظه از اون وضعیتِ خیس‌شده‌یِ من، واقعاً جا خورده باشه یا خجالت کشیده باشه.
یه ثانیه مکث کردم. فهمیدم چی شده. متیو خجالت کشیده بود.
-(اوه، پس بالاخره یه چیزی هم هست که بتونه تو رو...)
هنوز جمله‌ام رو کامل نکردم که تصمیم گرفتم سریع از اون وضعیتِ خفت‌بار فرار کنم. می‌خواستم از اون اتاقکِ لعنتی جیم بشم، اما قبل از اینکه بتونم حتی یه قدم بردارم، یه وزنه‌یِ سنگین و گرم روی شونه‌هام افتاد. ردا بود. متیو بدونِ اینکه کلمه‌ای حرف بزنه یا حتی مستقیم به چشمام نگاه کنه، رداش رو انداخت روی من؛ انگار که می‌خواست هم من رو بپوشونه و هم اون لحظه‌یِ سنگین رو تموم کنه.
بعد از اون ماجرا، انگار دنیا باهام کنار اومده بود. با یه حالِ نسبتاً شنگول و حتی کمی سرِ کیف، داشتم از سالنِ اسلایدرین رد می‌شدم تا برم سمتِ خوابگاهِ دخترا. حواسم هم به چیزای دیگه نبود، فقط داشتم با خودم فکر می‌کردم که چطور از این وضعیتِ خیس‌شده خلاص بشم.
اما همین‌طور که داشتم قدم برمی‌داشتم، یه چیزی حواسم رو پرت کرد. یه صدایِ عجیب، یه جور زمزمه‌یِ پایین و مبهم که از یکی از اتاق‌ها می‌اومد. ایستادم. صدای تام بود، با تئودور… اما یه صدایِ دیگه هم بود. صدایی که خیلی آشنا بود، انگار از توی حافظه‌یِ دورِ من می‌اومد، اما نمی‌تونستم دقیقاً تشخیصش بدم کنجکاویِ جاسوس‌گونه‌ام بیدار شد. خیلی یواشکی، طوری که حتی صدایِ نفس کشیدنم هم بلند نشه، خودم رو به درِ اتاق نزدیک کردم. می‌خواستم بفهمم اون شخصِ سوم کیه و دارن در موردِ چی حرف می‌زنن. بدنم رو چسبوندم به دیوار و با احتیاط، فقط یه ذره فاصله گرفتم تا بتونم دقیق‌تر گوش کنم.
همه چیز داشت خوب پیش می‌رفت که یهو، انگار دنیا زیر پام خالی شد. در، با یه شدتِ وحشتناک و ناگهانی، از درون باز شد.
من که داشتم با تمامِ وجودم سعی می‌کردم نامرئی باشم، یهو صاف وسطِ مسیرِ در قرار گرفتم. با یه قیافه‌یِ کاملاً عصبانی و وحشت‌زده، خشکم زد؛ چون درست اون لحظه، چشمم به چشمِ کسی افتاد که نباید می‌دیدمش...
وقتی در با شتاب باز شد، من مستقیم با تئودور روبرو شدم. صورتش از اون حالتِ معمولی، الان بدجور عصبی و برافروخته بود. منم که از جا پریدم، برای اینکه نشون بدم اصلاً قرار نبود اینجا باشم و فقط یه اتفاقِ تصادفیه،برای اینکه اوضاع را جمع‌وجور کنم، وانمود کردم داشتم کش‌وقوس می‌دادم و دست‌هام را بالای سرم بردم. می‌دونستم تئودور جدیه، اما به‌اندازه‌ی تام یا متیو بدجنس و ترسناک به نظر نمی‌رسید. برای همین خیلی نگران نشدم؛ کنجکاوی‌ام بیشتر شده بودبا این حال، به جای اینکه فرار کنم، از اون موقعیتِ بد، چشمم به گوشه‌یِ اتاق افتاد و یه نفر رو دیدم: ریگولوس.
دیدنِ ریگولوس مثلِ یه ضربه‌یِ سرد بود که مستقیم نشست تو پشتم. بدنم یخ کرد، اما مغزم به جای فرار، دستور داد که “بیشتر نگاه کن”. می‌خواستم بفهمم اون اینجا چیکار می‌کنه، چطور ممکنه…
اما قبل از اینکه بتونم حتی یه ذره بیشتر زوم کنم یا بفهمم اون چه نقشه‌ای داره، دستِ تئودور رو حس کردم. اون با یه حرکتِ محکم و سریع، من رو از مسیرِ دیدِ اون شخص جدا کرد و بدنم رو به سمتِ در، پشتِ درِ بسته، هل داد. انگار می‌خواست من رو مثل یه چیزی که نباید دیده بشه، سریع بپوشونه و از اون صحنه حذف کنه.

به فکرمه شاید باید عنوانو تغییر بدم بزنم riddle's brother
دیدگاه ها (۲۷)

چند پارتی پارت ۱صدایِ خش‌خشِ برگ‌های پاییزی زیر پاهام، تنها ...

رقص مرگ و عشقp¹²مدرسه، تنها جایی بود که می‌تونستم نفس بکشم. ...

Cold melody part 8ساعاتی که بعد از اون اتفاقِ فاجعه‌بار گذشت...

رمان: فقط یک قدم تا توپارت ۲:تئودور به لاس زدن با ا.ت ادامه ...

شاهکاری به نام دروغ

~ بنسون بون در مصاحبه‌اش با شبکه‌ی خبری JTBC جونگکوک رو‌ منش...

بعضی وقت‌ها زندگی با یک غافلگیریِ غیرمنتظره، طوری غافلگیرت م...

### پارت ۸: خنجرِ پنهان در تاریکیبارون به شدت به شیشه‌هایِ ع...

Destiny part 12

پارت ششم: بیداری در کابوسِ آشناچند دقیقه‌ای که از اون اتاق گ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط