P̸̛̬̩̳̺̾̾̈̈́͘͝ą̴̡͙̹̞̥̒̽͗̓ȑ̶̢̧̜͈̺̟̭̙̻̂͂͋̍̈́̊t̴̪͊͒̈́̀ ̵̢͇͑6̸
P̸̛̬̩̳̺̾̾̈̈́͘͝ą̴̡͙̹̞̥̒̽͗̓ȑ̶̢̧̜͈̺̟̭̙̻̂͂͋̍̈́̊t̴̪͊͒̈́̀ ̵̢͇͑6̸̢̬͎̙̮͍̪̊̓͊͋͒͂̕̚͘͝.
به او خیره شده بودم و زمان از دستم در رفته بود که ناگهان....
خدمتکاری با صدای آرام و محترمانه گفت: ... ببخشید خانم بفرمایید بشینید....
دستش را دنبال کردم به سر دیر میز اشاره میکرد
آرام آرام و با احتیاط به سمت صندلی رفتم عصایم را کنار صندلی گذاشتم و سعی کردم با احتیاط بشینم ....
موقعیت نشستنم را درست کردم ....
که بلافاصله او عینکش را برداشت و روزنامه را روی میز گذاشت....
خدمتکار سریع عینک و روزنامه را از روی میز برداشت ...
و بقیه ی خدمتکاران ... شروع کردند به چیدن ظروف غذا....
این همه تنوع غذا را تا به حال یک جا ندیده بودم....
چیدن ظروف که تمام شد ....او با صدای امرانه و آروم گفت: مرخصید..
همه پشت سرهم به صورت منظم از سالن خارج شدند...
اینجا همه چیز به صورت دیوانه واری مرتب و تمیز بود....
از این موضوع ها بگذریم...
کلی سوال در ذهنم داشتم که اگر نمیپرسیدم
ممکن بود خفه شم...
سوال اول را در ذهنم آماده کرده بودم «اینجا کجاست» تا میخواستم دهان باز کنم و بپرسم
بدون اینکه نگاهی بکند گفت : نیازی نیست بدونی اینجا کجاست....
این را گفت و مشغول کشیدن غذا در بشقابش شد.
سوال بعدی را در ذهنم آماده کرده بودم«اسمت چیه»
ولی باز تا خواستم به زبان بیارم سریع گفت:
من جئونم .... جئون جونگ کوک...
تا همین حد اطلاعات برات کافیه.
تا خواستم دهن باز کنم
سریع گفت: لطفاً دیگه با سوالاتت وقتمو نگیر....
ویو ا/ت:
رفتار های این مرد واقعاً برام عجیب بود نمی دونم اسمشو بزارم عجیب یا جذاب ولی تا حالا درباره ی کسی تا این حد کنجکاو نشده بودم...
آنقدر درگیر فکر کردم بودم که دقیقه از دستم در رفته بود ناگهان با صدایش به خودم آمدم...
گفت:میخوای از گشنگی بمیری؟
گفتم :..ن..نه
گفت : پس بخور
شروع کردم به کشیدن غذا در ظرفم...
سه قاشق غذا را خوردم ... قاشق چهارم غذا ... یهو پرید تو گلوم
شروع کردم به سرفه کردن
رنگم کمی قرمز شده بود
از شدت سوزش گلوم خم شدم
ناگهان سرم را که بالا آوردم...
او را با یک لیوان آب در دست دیدم
حالت چهره اش خنثی بود..
گفت: نمیخوام جنازه ی یه جاسوس بیوفته رو دستم....
(نمیدونم... فکر کنم بد شده)
به او خیره شده بودم و زمان از دستم در رفته بود که ناگهان....
خدمتکاری با صدای آرام و محترمانه گفت: ... ببخشید خانم بفرمایید بشینید....
دستش را دنبال کردم به سر دیر میز اشاره میکرد
آرام آرام و با احتیاط به سمت صندلی رفتم عصایم را کنار صندلی گذاشتم و سعی کردم با احتیاط بشینم ....
موقعیت نشستنم را درست کردم ....
که بلافاصله او عینکش را برداشت و روزنامه را روی میز گذاشت....
خدمتکار سریع عینک و روزنامه را از روی میز برداشت ...
و بقیه ی خدمتکاران ... شروع کردند به چیدن ظروف غذا....
این همه تنوع غذا را تا به حال یک جا ندیده بودم....
چیدن ظروف که تمام شد ....او با صدای امرانه و آروم گفت: مرخصید..
همه پشت سرهم به صورت منظم از سالن خارج شدند...
اینجا همه چیز به صورت دیوانه واری مرتب و تمیز بود....
از این موضوع ها بگذریم...
کلی سوال در ذهنم داشتم که اگر نمیپرسیدم
ممکن بود خفه شم...
سوال اول را در ذهنم آماده کرده بودم «اینجا کجاست» تا میخواستم دهان باز کنم و بپرسم
بدون اینکه نگاهی بکند گفت : نیازی نیست بدونی اینجا کجاست....
این را گفت و مشغول کشیدن غذا در بشقابش شد.
سوال بعدی را در ذهنم آماده کرده بودم«اسمت چیه»
ولی باز تا خواستم به زبان بیارم سریع گفت:
من جئونم .... جئون جونگ کوک...
تا همین حد اطلاعات برات کافیه.
تا خواستم دهن باز کنم
سریع گفت: لطفاً دیگه با سوالاتت وقتمو نگیر....
ویو ا/ت:
رفتار های این مرد واقعاً برام عجیب بود نمی دونم اسمشو بزارم عجیب یا جذاب ولی تا حالا درباره ی کسی تا این حد کنجکاو نشده بودم...
آنقدر درگیر فکر کردم بودم که دقیقه از دستم در رفته بود ناگهان با صدایش به خودم آمدم...
گفت:میخوای از گشنگی بمیری؟
گفتم :..ن..نه
گفت : پس بخور
شروع کردم به کشیدن غذا در ظرفم...
سه قاشق غذا را خوردم ... قاشق چهارم غذا ... یهو پرید تو گلوم
شروع کردم به سرفه کردن
رنگم کمی قرمز شده بود
از شدت سوزش گلوم خم شدم
ناگهان سرم را که بالا آوردم...
او را با یک لیوان آب در دست دیدم
حالت چهره اش خنثی بود..
گفت: نمیخوام جنازه ی یه جاسوس بیوفته رو دستم....
(نمیدونم... فکر کنم بد شده)
- ۵.۲k
- ۰۲ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط