نیمه ی من

part 9


جیمین . بچه ها نظرتون چی بریم یکم برقصیم ؟

ماری . آره بریم

ماری و جیمین
ته و سانا
رونا و جیهوپ
رفتن و رقصیدن

جنگکوک و ات نشسته بودن که جنگکوک رفت تا نوشیدنی بگیره ات سرش رو به دیوار تکیه داد و لم داد به صندلی همینجوری بود که بعد از چند ثانیه دستی رو پاش حس کرد
چشاش رو باز کرد و دید جنگکوک یکی از دستاش رو توی پای ات و آن یکی رو دور کمرش گذاشته

ات . چیکار میکنی ؟

جنگکوک . یادته گفتم مهمونی داریم هفته دیگه؟

ات . خو چه ربطی داره ؟

جنگکوک . ربط داره یه مرد میز جلویی نشسته اون یکی از همونایی که توی اون مهمونی هست و یجور پادوی اون زنیکه ی ... هست بهش آمار میده مجبورم و همچینید اون یکی پسره میز بغل میز جلو مون بهت زل زده

ات . اوهوم باش

ویو سانا .

دیدم جنگکوک دستشو گذاشته دور کمر و پای ات بع تهیونگ و بچه ها اشاره کردم و اونام عکس گرفتن

سانا . بچه ها

هوپی . ها

سانا . موافقید این دوتا رو به هم برسونیم ؟

راوی . دوست عزیز تا من نخوام اینا به هم نمیرسن

سانا . تو خفه شو

راوی . چشم

تهیونگ . آرههههه به همم میان

ماری . ولی چطور

سانا . فردا قبل اردو یکی رو میگیم بیاد ات رو اذیت کنه بکشونه تو یه اتاق همون موقع جنگکوک میره کمکش کنه اون دوتا توی اتاق زندانی میشن بعد صدا تیر اندازی و اینا در میاریم اونموق جنگکوک میخواد از ات محافظت کنه از اونجا به بعد این دوتا با هم صمیمی میشن

تهیونگ . یا میتونیم یه کاری کنم تو اردو توی یه اتاق بیوفتن

جیمین . اسکل تو جنگل قرار بریم چادر میزنیم

تهیونگ . عهه خب پس توی یه چادر بیوفتن

سانا . اینم خوبه

ویو پیش ات و جنگکوک .

ات . قصد نداری دستتو برداری ؟

جنگکوک . نه ( خمار ، عصبی

ات . حالت خوبه ؟ عرق کردی

جنگکوک . نه

ات دستشو گذاشت رو پیشونی جنگکوک بدنش خیلی گرم بود

ات . جنگکوک تب داری میخوای بریم بیمارستان ؟

جنگکوک . آره

جنگکوک . بچه ها من باید برم دکتر حالم خوب نیست ات کمکم میکنه

ویو راوی . ( خودم)

ات و جنگکوک راهی شدن جنگکوک پشت فرمون نشست حالش خوب نبود توی یه کوچه زد بغل

ات . چرا وایسادی ؟

جنگکوک . ات باید یچی بهت بگم

ات . چی ؟

جنگکوک . ات من دوست دارم

ات . چی ؟ وای مسخره میکنی ؟

جنگکوک . نه به خدا دوست دارم

ات . جنگکوک توهم داری میزنی باید بریم دکتر حالت خوب نیست تب داری

جنگکوک . تب ندارم تح...ریک شدم

ات . راست میگی ؟

جنگکوک . دوست دارم

حمله ور شد به سمت ات و بوسه های عمیق میزاشت رو لبای ات

ات . من مطمئن نیستم

جنگکوک . هر وقت مطمئن شدی من منتظرت میمونم

ات . میشه من رو ببری خونمون ؟

.
.
.
ادامه دارد ...
دیدگاه ها (۱)

My dady پارت①سانا: ات اتتتتت جواب سوال ۵ چی میشههات:...... س...

مربی موتور سوار

پارت ششسانا: اگر حرفم رو باور نکردی اشکال ندارهفقط بهم گوش ک...

ات ویورفتم بیرون دیدم تهیونگ شلوار مردعنکبوتی منو پوشیدههههه...

دو هفته از موندن ات توی عمارت گذشته بود.ات کم‌کم به فضای عما...

تک_پارتی وقتی با دوست پیرامون رفتیم دستشویی مدرسه و اهم اهم ...

فیک تهیونگ

dark life = 43ات کتاب رو بست. «چی؟»تهیونگ بلند شد و دستش رو ...

یک سگ زیادی ولگرد

شب تولدم پارت 13جونگ کوک: روت حساسم پرنسسم نباید با اون لباس...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط