سرمو تکون دادم...
سرمو تکون دادم...
داشتم میرفتم بالا سرم خیلی یهو درد گرفت..از وسط مغزم تیر میکشید نمیدونم چم بود...
رفتم زنگ زدم...ماتینا درو باز کرد...
منو ارتینو که دید تعجب کرد ..
آرتین میخواست سو تفاهم نشه گفت
-مهتاب دمه در بود..منم داشتم میومدم..همیدگرو دیدیمو اومدیم بالا..
ماتیناهم یکی از ابروشو انداخت بالا و یه جوری نگاه کرد..
رفتیم تو...آرتین نشست...
منم رفتم چایی بریزم بیارم...
یهو ماهان وقتی دید سینی چایی دستمه ازاون ور داد زد
-انگار مهتاب عروسه ...رفتن خواستگاریش که داره چایی میاره..همه خندیدن..
ارتینم فقط یه نیش خنده کم زد..
درد!!ماهانه ایکبیری...
رفتم چاییو گرفتم جلو همه..تارسیدم به آرتین یه نگاهه زیرچشمی به من کردو...برداشت
بعد بشقابارو چیدمو کاردارو گزاشتمو میورو بردم...
سرم واقعا داشت گیج میرفت الان بود که بیفتم..ولی اگه من میرفتم کی پذیرایی میکرد..
وایسادم تابرن...
اونا اعلام کردن که خیلی عجله دارنو هرچه زودتر عروسی گرفته شه...
قرار شد پس فردا بریم برای عقدشون..باباهم که از قبل وسایلو برای مهدیو ..خونه..همه چیرو کنار گذاشته بود
اینا رفتن...منم انقدر خسته بودم رفتم گرفتم خوابیدم....
قرار شد فردا بریم لباس عروس ببینیم..منم لباس بگیرم...
قرار شد بریم بزرگترین مرکز لباس عروس تو تهران...خیلیم تعریفشو شنیدم....
مهدیو من رفتیم دنباله ماتینا...ماتینا گفت
-داداشم هم میاد..نزاشت همینجوری برم...
هوفففففف
آرتینم اومد از در بیرون...مهدیو آرتین سلام دادن...منم برنگشتم بهش سلام بدم ..اونم همینطور..ماهانم اومد گفت منم میام
..وای انگار کجا میریما...ماتینا و آرتین نزاشتن ولی مهدی قانعشون کرد بزارن بیاد
یه نگاهی که به آرتین کردم دیدم...یه لباس سیاه..پوشیده..یه مانتو مانند سفید بوداونم روش نمیدونم... چقدر خوشتیب شده بود..والا ما که تاحالا اینو بد تیپ ندیدیم...
سوار ماشین شدیم...
خوبه جا شدیم...
من تمامه راه به بیرون ...نگاه میکردم...
رسیدیم دمه مرکز...
وای چقطر خوشگل بود دکورش...
واووووو
بغلش هم چنتا پاساژ بود...تا رفتیم بریم تو..یه زنه گفت
-اونایی که میخوان لباس عروس ببینن و خریداری کنن یا سفارش بدن باید شوهره آیندشون همراهشون باشه...
من از پشته ویترین..یه لباس عروسو دیدم
خیلی خوشگل بود خیلییییی...
چشممو گرفت بدجور..
به مهدی تا اینکه نرفته بود تو گفتم ..که منم میخوام بیام همینجوری اینو بپوشم خیلی خوشگله...
مهدی زد زیره خنده و گفت
-دختر آخه..کو شوهرت...اصن مگه تو میخوایازدواج کنی که میخوای لباس عروس بپوشی
-مهدی لطفااااا خیلی خوشگله همینجوری میخوام بپوشمش
-من نمیدونم...برو اول شوهرتو پیدا کن...اصن واسه شوهر کردنت میایم اینجا
-نع نع نععع...اصن من قرار نیس ازدواج کنم ای خدا...لطفااا
-نمیزارن بیای تو...
با ناراحتی گفتم
-باشه...
یه نگاه کردم به آرتین با تعجب و نیشخند به من داشت نگاه میکرد...
رفتم روی صندلی نشستم...
خیلی امید داشتم برم تو اونو بپوشم...
ماهانم پیش آرتین وایساده بود...
یهو صدای ماهان..اومد که
-ارتین کجا میری من تنها بمونم آخه
حوصله نداشتم سرمو از گوشی دربیارم ببینم کجا میره....
یهو صدای زنه اومد که گفت
-خانوم بفرمایید برید تو شوهر آیدتون رفتنا..پاشید
با تعجب گفتم
-بامنید؟
-آره دیگ بدونه درنگی رفتم ببینم شوهره آیندم کیه؟..وا
تا رسیدم دمش ...آرتین بود..
اومد دسته منو محکم گرفتو دمه گوشم گفت..برو هرچی مبخوای بپوش..
گفتم گناهداری..آوردمت تو
بدونه اعتراضی رفتم سمته یه خانومه..آدرسه اون لباس عروسم دادم..آورد واسم..رفتم تویه اتاقچه ای..
یهو آرتین هم اومد با عصبانیت گفتم
-تو اینجا چیکار میکنی؟...
-نمیدونم اون خانومه اونوره..منو فرستاد اینجا
-حالا من چجوری جلوتو لباس عوض کنم؟...
-خب من میرم بیرون...ولی بعد صدام کن
-باشه
رفت منم لباسمو با خیاله راحت درآوردمو به کمک دختر خانومی لباسو پوشیدم...
وای وای وای وای وای...کف کردم....
چقدر خوشگلللل بود...خیلی قشنگ تو تنم بود.خیلی خیلی خیلی....
اصن نمیتونستم درش بیارم...یه چرخی باهاش زدم...انگار این لباس واسه من بود...
وای طرحه روی دستام...یه طرح های خیلی قشنگی روی پارچه ی دستم بود
بعد حالته پرنسسی پفی داشت که کمرم هم انگار گل و درخت و برگ حک شده بود..و روی یه پارچه ی خیلی نازک بود...
و حالته سینه هامم خیلی قشنگ بود ادامه ی همون طرحه آستینام بود..نمیدونم واقعا چجوری توصیفش کنم
بعد از کمر به پایین یه طرح های گل و برگ و اینا بودوسطه لباس عروس خالی بود..آخرشم دوباره از همین گل و ....خیلی خداییی لباس عروسه خوشگلی بود....
انقدر تو دید زدنه خودم غرق بودم که نفهمیدم آرتین کی اومده تو...
واقعا درتعجب بودم...خیلی عجیب نگام میکرد...انگار کفش بریده بود
...دستاش تو جیبش بود و داشت منو نگاه میکرد...
داشتم میرفتم بالا سرم خیلی یهو درد گرفت..از وسط مغزم تیر میکشید نمیدونم چم بود...
رفتم زنگ زدم...ماتینا درو باز کرد...
منو ارتینو که دید تعجب کرد ..
آرتین میخواست سو تفاهم نشه گفت
-مهتاب دمه در بود..منم داشتم میومدم..همیدگرو دیدیمو اومدیم بالا..
ماتیناهم یکی از ابروشو انداخت بالا و یه جوری نگاه کرد..
رفتیم تو...آرتین نشست...
منم رفتم چایی بریزم بیارم...
یهو ماهان وقتی دید سینی چایی دستمه ازاون ور داد زد
-انگار مهتاب عروسه ...رفتن خواستگاریش که داره چایی میاره..همه خندیدن..
ارتینم فقط یه نیش خنده کم زد..
درد!!ماهانه ایکبیری...
رفتم چاییو گرفتم جلو همه..تارسیدم به آرتین یه نگاهه زیرچشمی به من کردو...برداشت
بعد بشقابارو چیدمو کاردارو گزاشتمو میورو بردم...
سرم واقعا داشت گیج میرفت الان بود که بیفتم..ولی اگه من میرفتم کی پذیرایی میکرد..
وایسادم تابرن...
اونا اعلام کردن که خیلی عجله دارنو هرچه زودتر عروسی گرفته شه...
قرار شد پس فردا بریم برای عقدشون..باباهم که از قبل وسایلو برای مهدیو ..خونه..همه چیرو کنار گذاشته بود
اینا رفتن...منم انقدر خسته بودم رفتم گرفتم خوابیدم....
قرار شد فردا بریم لباس عروس ببینیم..منم لباس بگیرم...
قرار شد بریم بزرگترین مرکز لباس عروس تو تهران...خیلیم تعریفشو شنیدم....
مهدیو من رفتیم دنباله ماتینا...ماتینا گفت
-داداشم هم میاد..نزاشت همینجوری برم...
هوفففففف
آرتینم اومد از در بیرون...مهدیو آرتین سلام دادن...منم برنگشتم بهش سلام بدم ..اونم همینطور..ماهانم اومد گفت منم میام
..وای انگار کجا میریما...ماتینا و آرتین نزاشتن ولی مهدی قانعشون کرد بزارن بیاد
یه نگاهی که به آرتین کردم دیدم...یه لباس سیاه..پوشیده..یه مانتو مانند سفید بوداونم روش نمیدونم... چقدر خوشتیب شده بود..والا ما که تاحالا اینو بد تیپ ندیدیم...
سوار ماشین شدیم...
خوبه جا شدیم...
من تمامه راه به بیرون ...نگاه میکردم...
رسیدیم دمه مرکز...
وای چقطر خوشگل بود دکورش...
واووووو
بغلش هم چنتا پاساژ بود...تا رفتیم بریم تو..یه زنه گفت
-اونایی که میخوان لباس عروس ببینن و خریداری کنن یا سفارش بدن باید شوهره آیندشون همراهشون باشه...
من از پشته ویترین..یه لباس عروسو دیدم
خیلی خوشگل بود خیلییییی...
چشممو گرفت بدجور..
به مهدی تا اینکه نرفته بود تو گفتم ..که منم میخوام بیام همینجوری اینو بپوشم خیلی خوشگله...
مهدی زد زیره خنده و گفت
-دختر آخه..کو شوهرت...اصن مگه تو میخوایازدواج کنی که میخوای لباس عروس بپوشی
-مهدی لطفااااا خیلی خوشگله همینجوری میخوام بپوشمش
-من نمیدونم...برو اول شوهرتو پیدا کن...اصن واسه شوهر کردنت میایم اینجا
-نع نع نععع...اصن من قرار نیس ازدواج کنم ای خدا...لطفااا
-نمیزارن بیای تو...
با ناراحتی گفتم
-باشه...
یه نگاه کردم به آرتین با تعجب و نیشخند به من داشت نگاه میکرد...
رفتم روی صندلی نشستم...
خیلی امید داشتم برم تو اونو بپوشم...
ماهانم پیش آرتین وایساده بود...
یهو صدای ماهان..اومد که
-ارتین کجا میری من تنها بمونم آخه
حوصله نداشتم سرمو از گوشی دربیارم ببینم کجا میره....
یهو صدای زنه اومد که گفت
-خانوم بفرمایید برید تو شوهر آیدتون رفتنا..پاشید
با تعجب گفتم
-بامنید؟
-آره دیگ بدونه درنگی رفتم ببینم شوهره آیندم کیه؟..وا
تا رسیدم دمش ...آرتین بود..
اومد دسته منو محکم گرفتو دمه گوشم گفت..برو هرچی مبخوای بپوش..
گفتم گناهداری..آوردمت تو
بدونه اعتراضی رفتم سمته یه خانومه..آدرسه اون لباس عروسم دادم..آورد واسم..رفتم تویه اتاقچه ای..
یهو آرتین هم اومد با عصبانیت گفتم
-تو اینجا چیکار میکنی؟...
-نمیدونم اون خانومه اونوره..منو فرستاد اینجا
-حالا من چجوری جلوتو لباس عوض کنم؟...
-خب من میرم بیرون...ولی بعد صدام کن
-باشه
رفت منم لباسمو با خیاله راحت درآوردمو به کمک دختر خانومی لباسو پوشیدم...
وای وای وای وای وای...کف کردم....
چقدر خوشگلللل بود...خیلی قشنگ تو تنم بود.خیلی خیلی خیلی....
اصن نمیتونستم درش بیارم...یه چرخی باهاش زدم...انگار این لباس واسه من بود...
وای طرحه روی دستام...یه طرح های خیلی قشنگی روی پارچه ی دستم بود
بعد حالته پرنسسی پفی داشت که کمرم هم انگار گل و درخت و برگ حک شده بود..و روی یه پارچه ی خیلی نازک بود...
و حالته سینه هامم خیلی قشنگ بود ادامه ی همون طرحه آستینام بود..نمیدونم واقعا چجوری توصیفش کنم
بعد از کمر به پایین یه طرح های گل و برگ و اینا بودوسطه لباس عروس خالی بود..آخرشم دوباره از همین گل و ....خیلی خداییی لباس عروسه خوشگلی بود....
انقدر تو دید زدنه خودم غرق بودم که نفهمیدم آرتین کی اومده تو...
واقعا درتعجب بودم...خیلی عجیب نگام میکرد...انگار کفش بریده بود
...دستاش تو جیبش بود و داشت منو نگاه میکرد...
- ۱۲.۱k
- ۱۰ اردیبهشت ۱۳۹۷
دیدگاه ها (۲۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط