{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ابلیس

part 71
لب پنجره ایستاده بود و سیگار ودکا دستش بود و به تاریکی وجود خودش در آسمان شب نگاه می‌کرد.
دود رو با آهی از سر خستگی بیرون داد و ودکا رو با نفس بالا رفت و رو لبه پنجره کوبید اما نه در حدی که شکسته بشه.
مدت زیادی بود که مافیا نرفته بود و تو عمارت خودشو زندانی کرده بود و نه حوصله کسیو داشت و نه حوصله کاریو..خودش با خاطراتش.
دلش می‌خواست بخوابه اما مدت زیادی بود خواب به چشمش نمیومد و حالا این یه نوع بیماری براش شده بود...می‌خواست بخوابه و مو حنایی اش رو تو خواب ببینه اما بجاش کابوس ها بهش حمله ور می‌شدن و این باعث شده بود دازای از شدت بی خوابی از حال بره یا بهش دارو تزریق بشه تا بتونه بدون کابوس بخوابه...یه خواب اجباری یا یه مرگ موقت.
ناگهان به خودش اومد و دید که دوباره گونه هاش خیس شدنو یه شیشه کامل ودکا خالی شده...
لنگ زنان خودشو رو تختش پرت کرد و سرفه کوتاهی کرد
_ چویا...منم همراهت ببر...تاحالا زندگی انقدر سخت نبوده...منو عاشقت کردیو بعدشم ول کردی...دست مریزاد
خندیده ی تلخی سر داد و نفس عمیق کشید
در اتاق به صدا در اومد و دازای فقط نگاهشو به در داد که بعد کسیو دید که انتظارش رو هم نداشت
_ لویی؟‌
" دازای...تو...ه...هیچی ولش کن "
سمتش رفت و شیشه خالی رو نگاه کرد و چشماش از تعجب گرد شدن
" میخوای خودتو بکشی؟ "
دازای سکوت کردو به سقف خیره بود
" چه بلایی سرت اومده؟ "
کنارش رو تخت نشست و تا خواست دستشو سمتش ببره دازای عقب کشید و با بغض گفت
_ ف...فقط چویا حق داره...بهم...دست بزنه
لویی برای بار سوم متعجب شد...چه بلایی سرش اومده بود؟
" دازای‌...چیشده؟ "
_ چرا اومدی؟...تنهام بزار
" اومدم چون بهم خبر دادن سه روزه هیچی نخوردی "
_ چرا باید برات مهم باشه؟
" چون دوست دارم...هر چند بازم تو اون دختره رو انتخاب میکنی "
دازای اشکش تشک زیرش رو خیس کردو با چشمای غمگین و عزادارش به لویی نگاه کرد و با یه لبخند و صدای لرزیده گفت
_ لویی...
بغض سنگینش رو قورت داد و با خنده گفت
_ اون دختر...دیگه...
ناخواسته بغضش شکست و اشکاش با خنده تلخش ترکیب شدن
_ دیگه نیست...تموم شد...لویی من...من از دست دادمش.‌..نتونستم...هق...نتونستم مراقبش باشم
لویی چویا رو رقیب پر قدرتی میدید اما با شنیدن این خبر ناگهان حس همدردی بهش دست دادو سرشو پایین انداخت
" من متاسفم! "
دازای مست بودو اهمیت نمی‌داد کی کنارشه فقط می‌خواست بار رو قلبشو کمی خالی کنه...داشت نابود میشد یه حس تنهایی ابدی بهش دست داده بود...الان تنها چیزی که منتظرش بود مرگ بود...تا بتونه دوباره چویا رو ببینه اما اینم امیدی پوچ بود...چویا کجا و دازای کجا.
یهو دازای فریاد زدو سرشو بین دستاش گرفت و گفت
_ نمیکشم...بسمه خستم...خیلی خستم...لویی تو بگو من چیکار کنم...دارم از درون میپاچم تا کی بگم خوبم...
به قلبش چنگ انداخت و اونقدر چنگ انداخت که رو سینش زخم شد و شروع به خونریزی کرد
_ این لعنتی...این کوفتی خیلی درد میکنه...دارم میسوزم...چرا قلب سیاه من باید برای یکی اینطوری درد بگیره
لویی میدونست این کارش باعث میشه دازای بلای بدی سرش بیاره اما اهمیت نداد و محکم بغلش کرد و دستشو محکم گرفت تا بدتر خودشو زخمی نکنه
" هیش...آروم باش میفهممت "
رو موهاش دست میکشید و پشت گردنشو نوازش می‌کرد...به خوبی دازای رو می‌شناخت و میدونست با این حرکت زود آروم میشه و قبلنا اینطوری تو بغلش می‌خوابید
_ من از تنهایی...دوباره...میترسم
صداش انگار از ته چاه به گوش می‌رسید و مثل بچه ای مظلوم و آروم تو بغل لویی آروم گرفت و اون حس جنون از بین رفت و بخاطر مست بودن زیادش و انرژی ای که صرف کرده بود از حال رفت و همونطور تو بغل لویی موند
" آروم بخواب پسر کوچولوی من... "
_____________________________________________________________
ادامه دارد...
( خودم گریم گرفت )
دیدگاه ها (۳۴)

[•] عمارت عشق [•] part: 8چویا خشکش زد. ...

رمان سوم پارت هفتم 🔪࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘͡✿⃘͡࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ویو راوی 😏>> ...

بهار بدون تو

ابلیس

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط