{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

من و دوستم به مناسبت اخرین روز مدرسه.

دازای : اتسوشی مدرسه تمام از شر معلم و مدیر و... خلاص شدیم.
اتسوشی : دازای سان چرا از مدرسه متنفرین؟
دازای یه دفتر در میاره روز یچیزی مینویسه بعد میزاره جلو اتسوشی.
دازای : بیا این مسئله ریاضی رو حل کن.
اتسوشی همینطوری به دازای نگاه میکنه. دازایم همینطوری داره به اتسوشی نگاه میکنه.
بعد اتسوشی یهو از تو کیفش یه شیپور در میاره دازایم که تعجب کرده میره تو کیف اتسوشی رو نگاه میکنه یه فر در میاره و فیلم بالا رو به وجود میارن.
چویا و اکوتاگاوا هم دارن همینطوری جر میخورن.که دازای یهو میاد طرف چویا میگرش باهاش میرقصه.
چویا : ه‌ه‌ه‌ه‌ه‌...وایــــــــ..ه‌ه..دیگه نمیتونم.. ه‌ه‌ه..جلوی خندمو بگیرم.
و از شدت خنده پخش زمین میشه و دلشو میگیره اکوتاگاوا هم مثل چویا و چویا یهو خندش قطع میشه و به اکوتاگاوا نگاه میکنه و هیگوچی و گین و هیروتسو و موری و... دارن به اکوتاگاوا نگاه میکنن و خلاصه همه پشماشون ریخته.
هیگوچی : اکوتاگاوا سنپای خوبین سرتون خورده به جایی؟😳
چویا : هیگوچی نترس این فقط یه خوابه برو.😊
هیگوچی از کلاس میره بیرون.
کل کلاس : اکوتاگاوا خجالت بکش بدبخت پشماش ریخت.
دیدگاه ها (۵)

سفید و سیاه🤍🖤# قسمت ۲۹: «همه میفهمن» 🤍🖤**صحنه ۱ - داخلی: کاف...

با من بمان دازای : من دیگه نمیتونم ااهههآتسوشی: الاناست که ...

رمان آخرین دیدار پارت۲⭒،حوصله ام سر رفت گفتم پارت بدمدازای ...

[•] عمارت عشق [•] part: 8چویا خشکش زد. ...

روباه کوچولوی من پارت سه 😕꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚>> داخل اتاق@ویو چ...

شکوفه های گیلاس 🌸 🌸پارت ۱۱🌸*ویو چویاداشتم تویه خیابون راه می...

رمان بهترین من☆اهمم تصمیم گرفتم رمان بنویسم خیلی درخواست داش...

سناریو بانگو~

part:۸

ابلیس

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط