my favourite drug 74
با اینکه میتونستم تموم این زمانی رو که برای بازی دادنش گذاشته بودم رو جوری جلو میبردم که همه چیز بین ما واقعی بود و بزرگترین کارارو که توی عمرش ندیده براش انجام بدم و خوش بخت ترین زن دنیا بکنمش ولی غرور لعنتیم!
این غرور لعنتی که همش داره بهم یاداواری میکنه که شما فقط ۷ ماه دیگه زن و شوهرین خیلی خیلی ....دردناکه.
باید تصمیمات جدید توی زندگیم بگیرم...و لارا اولین تصمیم جدید منه!
تا خواستم دستمو دورش بندازم یهو ازم فاصله گرفت.. سریع دستمو کشیدم که نگام کرد ولی با دیدن چشماش چشمامو دزدیدم...
این چه ضایع بازی ایه که دارم در میارم؟
من که اینهمه دختر دیدم چرا الان هول شدم؟
همین دیشب این دختر زیر دستام به اوج رسید و حالا برای اینکه دستمو دورش بندازم اینقدر دارم ضایع بازی درمیارم!
مین هو«بابای جونگ کوک» با دیدن سر و صدای جمع داد زد:
-تمومش میکنین یا نه؟خجالت بکشین مثلا مهمون اومده خونمون ماری چرا اینقدر بی ملاحظه ای؟
لارا گفت:
-ولی ماری حتی یک کلمه هم حرف نزد اقای جئون
مین هو خواست چیزی بگه ولی با دیدن نگاه جدیم خودشو جمع کرد و رو به لارا گفت:
-حق با توعه دخترم این روزا حواس برام نمیمونه.. ببخشید ماری بابا جون.
ماری چیزی نگفت ولی شوکه شده بود،شاید چون اولین باره که مین هو ازش معذرت خواهی کرده.
همه مشغول حرف زدن شدن...
به مین جی نگاه کردم که داشت توی تبلتش بازی میکرد،حرفایی که اون بالا بهم زد خیلی منو به خودم آورد،من خیلی به لارا بی توجهی کردم..
اینقدر عصبی بودم که یادم نبود چیزی خورده یا نه،این دختر زن منه...نباید بزارم بازم ازم دور شه!
دستمو دورش حلقه کردم و به خودم نزدیکش کردم...
هیچ ریکشنی نشون نداد،نوازشش کردم و تظاهر کردم به کتابم ادامه میدم..
کمی که گذشت سرش رو اروم روی شونم گذاشت که سریع ضربان قلبم رفت بالا...
با صدای ارومی گفت:
-چی میخونی؟
اسمشو گفتم و بهش نشون دادم که ذوق زده گفت:
-جدی؟جلد دومش هم اومده؟
گفتم:
-تو اینو خوندی؟
گفت:
-معلومه که اره،کاراکتر پسرش خیلی جذابه وای فقط اونجایی که...
به جمع نگاه کرد و اروم تر گفت:
-قابل گفتن نیست..
گفتم:
-از چی خجالت میکشی؟بهم بگو.. میخوای برای شروع کن بگم؟
با اون چشمای دکمه ایش نگام کرد و سرشو اروم تکون داد.. آب دهنمو قورت دادم و سعی کردم تمرکزم رو جمع کنم:
-اشناییشون عالی بود اما..
سریع گفت:
-اما کی فکرشو میکرد دشمن بشن اره...ام ببخشید ادامه بده
اروم خندیدم:
-اره دقیقا همینه... پسره موقعی که دختره بهش پناه برده بود نمیدونست چیکار کنه،کیو بکشه دختره رو یا اون عوضی ای رو که بهش اسیب زده
نگام کرد:
-وووییی ببین من اینجاش داشتم میمردم یعنی جدی حس میکردم دارم سکته میزنم..
این غرور لعنتی که همش داره بهم یاداواری میکنه که شما فقط ۷ ماه دیگه زن و شوهرین خیلی خیلی ....دردناکه.
باید تصمیمات جدید توی زندگیم بگیرم...و لارا اولین تصمیم جدید منه!
تا خواستم دستمو دورش بندازم یهو ازم فاصله گرفت.. سریع دستمو کشیدم که نگام کرد ولی با دیدن چشماش چشمامو دزدیدم...
این چه ضایع بازی ایه که دارم در میارم؟
من که اینهمه دختر دیدم چرا الان هول شدم؟
همین دیشب این دختر زیر دستام به اوج رسید و حالا برای اینکه دستمو دورش بندازم اینقدر دارم ضایع بازی درمیارم!
مین هو«بابای جونگ کوک» با دیدن سر و صدای جمع داد زد:
-تمومش میکنین یا نه؟خجالت بکشین مثلا مهمون اومده خونمون ماری چرا اینقدر بی ملاحظه ای؟
لارا گفت:
-ولی ماری حتی یک کلمه هم حرف نزد اقای جئون
مین هو خواست چیزی بگه ولی با دیدن نگاه جدیم خودشو جمع کرد و رو به لارا گفت:
-حق با توعه دخترم این روزا حواس برام نمیمونه.. ببخشید ماری بابا جون.
ماری چیزی نگفت ولی شوکه شده بود،شاید چون اولین باره که مین هو ازش معذرت خواهی کرده.
همه مشغول حرف زدن شدن...
به مین جی نگاه کردم که داشت توی تبلتش بازی میکرد،حرفایی که اون بالا بهم زد خیلی منو به خودم آورد،من خیلی به لارا بی توجهی کردم..
اینقدر عصبی بودم که یادم نبود چیزی خورده یا نه،این دختر زن منه...نباید بزارم بازم ازم دور شه!
دستمو دورش حلقه کردم و به خودم نزدیکش کردم...
هیچ ریکشنی نشون نداد،نوازشش کردم و تظاهر کردم به کتابم ادامه میدم..
کمی که گذشت سرش رو اروم روی شونم گذاشت که سریع ضربان قلبم رفت بالا...
با صدای ارومی گفت:
-چی میخونی؟
اسمشو گفتم و بهش نشون دادم که ذوق زده گفت:
-جدی؟جلد دومش هم اومده؟
گفتم:
-تو اینو خوندی؟
گفت:
-معلومه که اره،کاراکتر پسرش خیلی جذابه وای فقط اونجایی که...
به جمع نگاه کرد و اروم تر گفت:
-قابل گفتن نیست..
گفتم:
-از چی خجالت میکشی؟بهم بگو.. میخوای برای شروع کن بگم؟
با اون چشمای دکمه ایش نگام کرد و سرشو اروم تکون داد.. آب دهنمو قورت دادم و سعی کردم تمرکزم رو جمع کنم:
-اشناییشون عالی بود اما..
سریع گفت:
-اما کی فکرشو میکرد دشمن بشن اره...ام ببخشید ادامه بده
اروم خندیدم:
-اره دقیقا همینه... پسره موقعی که دختره بهش پناه برده بود نمیدونست چیکار کنه،کیو بکشه دختره رو یا اون عوضی ای رو که بهش اسیب زده
نگام کرد:
-وووییی ببین من اینجاش داشتم میمردم یعنی جدی حس میکردم دارم سکته میزنم..
- ۷۶.۴k
- ۲۶ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط