{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

هَـوَلِـتَـم دُخـتَـر>>👧🏻🌶

هَـوَلِـتَـم دُخـتَـر>>👧🏻🌶
#پارت_85
تنها چیزی که عوض نشده بود ..
اخم هاش بود ..
با دیدن سر وضعم اخماش رفت تو هم..
آمد سمتم ترسیده خواستم برم داخل که سریع بهم رسید ‌..
از پشت کامل بهم چسبیده بود ..
زیر گوشم عصبی لب زد :
+می.خاری نه؟
سری به منفی تکون دادم که هولم داد سمت خونه درو باز کردیم وارد شدیم ..
سارا با دیدن ما تمام ذوقش خوابید..
اهورا به سکینه و سارا اهمیتی نداد دستمو کشید به سمت اتاق ..
ترسیده به سکینه نگاه کردم ..
که نگران گوشه ای ایستاده بود ..
سعی کردم دستمو از بین دستش بردارم
_ ولم کن عوضی!
برگشت سمتم جوری نگام کرد که خفه شدم..
+همینکه نکشتمت خودش خیلیه!
منو باش فکر میکردم آروم شده نگو روانی تر شده!
در اتاقو باز کرد منو پرت کرد روی تخت ..
با دیدن وضعیتم عربده زد :
+ این چه گوهیه تنت کردی ها؟
حتی رنگ لباس زیرتم از زیر این دامن کوتاه دیده میشه!!
با شنیدن این حرفش خجالت زده لب گزیدم..
_م..من..
فکمو فشرد
+ تو چی ها!؟
انقدر بی غیرت فرضم کردی که با این وضعت رفتی تو حیاط ؟
دستمو گذاشتم رو دستش که نگاهش آروم تر شد ..
تنمو به آغوش کشید ..
دیدگاه ها (۳۹)

اقااااا فالوششش کنیددددد بهترینهه عاشقققق رمانششش میشیدددد و...

هَـوَلِـتَـم دُخـتَـر>>👧🏻🌶#پارت_86+خوشت میاد عصبیم کنی ؟نفس ...

هَـوَلِـتَـم دُخـتَـر>>👧🏻🌶#پارت_84با دیدن تاپ و دامن کوتاهی ...

شخصیت#ملیس🥹🤏🏽🌷

هَـوَلِـتَـم دُخـتَـر>>👧🏻🌶#پارت_69که همون لحظه سارا وارد آشپ...

هَـوَلِـتَـم دُخـتَـر>>👧🏻🌶#پارت_62+خانوم خانوما خریدای خوشگل...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط