{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

My little princess

My little princess


Part 23


ویو ات

با حرص روی تخت نشستم همین کم مونده بود زندگی بشم الان جیمین‌ چیکار می‌کنه نکنه بابام بگه بلایی سرش بیارن نه نه حتی از فکر کردن بهش وحشت داشتم

دو ماه بعد...


تو این دو ماه نه من از اتاق اومد بیرون نه از جیمین‌ خبری شد چند روزی بود سرم درد میکرد حالت تهوع داشتم پریودیم هم عقب افتاده بود فک اینکه حامله باشم روانیم میکرد آخه با یه بار مگه میشه با درد بلند شدم از پنجره به بیرون نگاه کردم با دیدن جیمین لبخند زدم چقدر عوض شده بود زیر چشاش گودی انداخته بود انگار هفته هاست که نمی‌خوابه شکسته تر به نظر میومد نگاهش به نگاهم افتاد لبخند زد

تهیونگ: نیشتو ببند
ات : کوفت ترسیدم چجوری اومدی داخل
تهیونگ: بابا میخواد تو رو ببینه
ات : منو میخواد چیکار
تهیونگ : چه بدونم بیا دیگه

با تهیونگ رفتیم اتاق بابا روی صندلی نشسته بود داشت یه چیزی میخوند تا منو دید اخم کرد

پادشاه: از اینکه دخترم هستی خجالت میکشم
ات: به جهنم
پادشاه: زبونت دراز شده
ات : بود
تهیونگ : ات بسه
ات : دروغ نمی‌گم که انگار من چیکار کردم منو دو ماه زندانی کرده
پادشاه: با جیمین ازدواج می‌کنی بخاطر آبرو ریزی که به بار آوردی


ناخودآگاه نیشم دوباره باز شده سریع خودمو جمع و جور کردم تهیونگ بزور خنده اشو گرفته بود رفتم بیرون داخل قصر یکم قدم زدم گشنم بود رفتم آشپزخونه کیک برداشتم داشتم می‌خوردم جیمین اومد داخل با خنده و تعجب بهم نگاه کرد بغلم کرد

جیمین‌: چقدر صورتت تپل شده
ات : کثافت
جیمین‌: واقعاً هم اضافه وزن کردی
ات: کجام
جیمین‌: همه جات
ات: اوممم آره امروز باید برم پیش دکتر حالم خوب نیست
جیمین‌: چرا فدات شم
ات: نمی‌دونم سردرد و حالت تهوع دارم
جیمین‌: بیا بریم اتاقت میگم دکتر بیاد
ات : بریم

رفتیم اتاق روی تخت دراز کشیدم سرمو بین دستام گرفتم دکتر میاد معاینه ام کرد با صورتش قرمز شد

ات : چی شد
دکتر : خانوم پرنسس شما حامله اید
ات : چی شد
دکتر : حامله
ات : نه نمیتونه
دکتر : براتون دارو درست میکنم میارم اونا رو بخورید برای سر درد تون خوبه
ات: ممنونم ولی لطفاً به کسی نگید این بین من و تو یه راز بمونه
دکتر : البته هر جور شما بگین

بعد از رفتن دکتر جیمین سریع اومد

جیمین‌: چیشد
ات : بدبخت شدیم
جیمین‌: بگو دیگه چی شده
ات : حامله ام
جیمین‌: عشقم می‌دونی که از شوخی خوشم نمیاد
ات : شوخی چیه حامله ام


ادامه دارد ...
دیدگاه ها (۲۱)

چند پارتی درخواستی

فیک تهیونگ

شب تولدم فصل 3پارت 19اسماتاز لباس کوک گرفتمو کشیدمش تو اتاق ...

عاشق part²رفتم داخل خونه چراغ ها خاموش بود و روی میز غذا بود...

رمان تهیونگ

دو هفته از موندن ات توی عمارت گذشته بود.ات کم‌کم به فضای عما...

پارت ۷: آخرین نفسیک شب، تهیونگ از درد تویِ تخت پیچید. سردردش...

شب تولدم فصل 3پارت 9سوار متورامون شدیم و رفیقای ات ترک متورا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط