پارت: 29 (بخش1)
پارت: 29 (بخش1)
**زاویه دید: هیزل**
میگن وقتی بدنت به نهایتِ خستگی میرسه مغزت به طور خودکار خاموش دردی رو حس نکنی اما برای من برعکس بود. ریههایم مثل کوره میسوختند، طعمِ گسِ آهن و خون ته گلوم پیچیده بود و هر بار که کفشهای میخدارم روی پیستِ قرمزِ تارتان فرود میاومد، حس میکردم یه میخِ نامرئی تو شقیقهام فرو میره.
اما با همهی این دردهای فیزیکی مغزِ لعنتیم حتی یک ثانیه هم خاموش نمیشد. کلماتِ زین مثل یه نوارِ گیرکرده با هر قدم تو سرم اکو میشد: *پروژهی خیریه... خستهکننده... دردسر...*
صدای سوتِ گوشخراشِ مربی دیویس نوارِ تو سرم رو پاره کرد.
پاهام خودبهخود ترمز کردن. روی چمنهای کنار پیست خم شدم و دستهام رو محکم گذاشتم رو زانوهام. قفسهی سینهام با وحشت بالا و پایین میرفت و هوا رو میبلعید.
«ایوانز! این چه وضعشه؟» صدای مربی دیویس از بالای سرم اومد. سایهی بزرگش افتاد روم.
سرم رو با زور آوردم بالا. مربی با اون کلاهِ لبهدارش و کرنومتری که تو دستش عرق کرده بود، با یه اخمِ غلیظ نگاهم میکرد.
«خوبم مربی...» صدام بین نفسنفس زدنهام تکهتکه میشد قطرههای درشتِ عرق از روی پیشونیم سر میخورد و چشمام رو میسوزوند «فقط... فقط یه کم دیشب بد خوابیدم»
مربی هریس کرنومتر رو با عصبانیت تکون داد. «بد خوابیدی؟ هیزل تایمت افتضاحه فاجعهست تو همیشه مثل یه ماشینِ کوکی دقیق بودی الان شبیه یه ماشینِ اوراقی شدی که موتورش تو سربالایی سوخته مسابقهی انتخابیِ استعدادیابها چند روز دیگهست این همون سرعتیه که میخوای باهاش به اون بورسیهی کوفتی برسی؟»
حرفش مثل یه سطل آبِ یخ بود که ریختن رو سرم ترسِ از دست دادنِ همهچیز مثل آدرنالین تو رگهام دوید. سریع صاف ایستادم با اینکه هنوز پاهام میلرزید «نه من میدوم. قول میدم تایمم رو درست کنم فقط یه شانسِ دیگه بهم بدین.»
مربی یه نگاهِ موشکافانه به صورتِ رنگپریدهام انداخت. هوایی که تو سینهاش بود رو فوت کرد بیرون. «ببین دختر نمیدونم بیرون از این پیست چه گندی تو زندگیت بالا اومده اما اینجا جای این اداها نیست. اگه نمیتونی خودت رو جمعوجور کنی بگو تا از لیستِ اصلی خطت بزنم و یکی دیگه رو بذارم جات. من رو آیندهی تیمم ریسک نمیکنم.»
رفت. بدون اینکه منتظر جوابم بمونه برگشت سمتِ بقیهی بچهها.
همونجا خشکم زد.(خطت بزنم...)
«هیزل؟»
بوی اسپریِ بادیاسپلشِ وانیلیِ کلوئی قبل از خودش بهم رسید. با یه بطری آبِ معدنیِ خنک که روش شبنم نشسته بود، اومد سمتم. نگاهش... وای از نگاهش. پر از اون ترحمِ چندشآوری بود که ازش متنفر بودم انگار داشت به یه تولهسگِ تصادفی نگاه میکرد
بطری رو گرفت سمتم «بگیر، رنگت شده گچِ دیوار. میخوای بریم تو رختکن یه کم بشینی؟»
بطری رو از دستش کشیدم اما بازش نکردم. فقط تو مشتم فشارش دادم. «نمیخوام بشینم. باید دوباره بدوم.»
کلوئی یه قدم اومد جلوتر و صداش رو آورد پایین، جوری که انگار میترسید کسی بشنوه: «بیخیال هیز داری خودتو به کشتن میدی. از وقتی که از اون رختکن لعنتی اومدی بیرون، شبیه ارواح شدی. اصلاً چیزی خوردی؟ کارِ زینه، مگه نه؟ اون عوضی بهت چی گفت که...»
«خوبم کلوئی!» صدام بلندتر از چیزی که میخواستم بیرون اومد چند نفر از بچههای تیم که اونطرفتر داشتن حرکات کششی انجام میدادن برگشتن سمتمون.
کلوئی جا خورد و یه قدم رفت عقب چشماش گرد شد.
نفس لرزانی کشیدم و دستِ آزادم رو کشیدم لای موهای خیسم. «ببین... من خوبم، باشه؟ اصلاً هم به اون آدمِ عوضی ربطی نداره هیچی برای گفتن نیست، پس لطفاً انقدر گیر نده و تحلیلم نکن.»
کلوئی لبش رو گاز گرفت. «تحلیلت نمیکنم هیزل. نگرانتم! تو داری خودت رو از تو نابود میکنی و نمیذاری هیچکس نزدیکت بشه!»
«چون نیازی ندارم کسی نزدیکم بشه!» سرم رو انداختم پایین و به بندِ کفشهام خیره شدم. گلوم از بغض و خشکیِ هوا درد میکرد. «ببخشید... من فقط... باید روی دویدنم تمرکز کنم همین.»
و قبل از اینکه بتونه حرف دیگهای بزنه، راهم رو کشیدم و رفتم سمتِ خطِ شروع....
**زاویه دید: هیزل**
میگن وقتی بدنت به نهایتِ خستگی میرسه مغزت به طور خودکار خاموش دردی رو حس نکنی اما برای من برعکس بود. ریههایم مثل کوره میسوختند، طعمِ گسِ آهن و خون ته گلوم پیچیده بود و هر بار که کفشهای میخدارم روی پیستِ قرمزِ تارتان فرود میاومد، حس میکردم یه میخِ نامرئی تو شقیقهام فرو میره.
اما با همهی این دردهای فیزیکی مغزِ لعنتیم حتی یک ثانیه هم خاموش نمیشد. کلماتِ زین مثل یه نوارِ گیرکرده با هر قدم تو سرم اکو میشد: *پروژهی خیریه... خستهکننده... دردسر...*
صدای سوتِ گوشخراشِ مربی دیویس نوارِ تو سرم رو پاره کرد.
پاهام خودبهخود ترمز کردن. روی چمنهای کنار پیست خم شدم و دستهام رو محکم گذاشتم رو زانوهام. قفسهی سینهام با وحشت بالا و پایین میرفت و هوا رو میبلعید.
«ایوانز! این چه وضعشه؟» صدای مربی دیویس از بالای سرم اومد. سایهی بزرگش افتاد روم.
سرم رو با زور آوردم بالا. مربی با اون کلاهِ لبهدارش و کرنومتری که تو دستش عرق کرده بود، با یه اخمِ غلیظ نگاهم میکرد.
«خوبم مربی...» صدام بین نفسنفس زدنهام تکهتکه میشد قطرههای درشتِ عرق از روی پیشونیم سر میخورد و چشمام رو میسوزوند «فقط... فقط یه کم دیشب بد خوابیدم»
مربی هریس کرنومتر رو با عصبانیت تکون داد. «بد خوابیدی؟ هیزل تایمت افتضاحه فاجعهست تو همیشه مثل یه ماشینِ کوکی دقیق بودی الان شبیه یه ماشینِ اوراقی شدی که موتورش تو سربالایی سوخته مسابقهی انتخابیِ استعدادیابها چند روز دیگهست این همون سرعتیه که میخوای باهاش به اون بورسیهی کوفتی برسی؟»
حرفش مثل یه سطل آبِ یخ بود که ریختن رو سرم ترسِ از دست دادنِ همهچیز مثل آدرنالین تو رگهام دوید. سریع صاف ایستادم با اینکه هنوز پاهام میلرزید «نه من میدوم. قول میدم تایمم رو درست کنم فقط یه شانسِ دیگه بهم بدین.»
مربی یه نگاهِ موشکافانه به صورتِ رنگپریدهام انداخت. هوایی که تو سینهاش بود رو فوت کرد بیرون. «ببین دختر نمیدونم بیرون از این پیست چه گندی تو زندگیت بالا اومده اما اینجا جای این اداها نیست. اگه نمیتونی خودت رو جمعوجور کنی بگو تا از لیستِ اصلی خطت بزنم و یکی دیگه رو بذارم جات. من رو آیندهی تیمم ریسک نمیکنم.»
رفت. بدون اینکه منتظر جوابم بمونه برگشت سمتِ بقیهی بچهها.
همونجا خشکم زد.(خطت بزنم...)
«هیزل؟»
بوی اسپریِ بادیاسپلشِ وانیلیِ کلوئی قبل از خودش بهم رسید. با یه بطری آبِ معدنیِ خنک که روش شبنم نشسته بود، اومد سمتم. نگاهش... وای از نگاهش. پر از اون ترحمِ چندشآوری بود که ازش متنفر بودم انگار داشت به یه تولهسگِ تصادفی نگاه میکرد
بطری رو گرفت سمتم «بگیر، رنگت شده گچِ دیوار. میخوای بریم تو رختکن یه کم بشینی؟»
بطری رو از دستش کشیدم اما بازش نکردم. فقط تو مشتم فشارش دادم. «نمیخوام بشینم. باید دوباره بدوم.»
کلوئی یه قدم اومد جلوتر و صداش رو آورد پایین، جوری که انگار میترسید کسی بشنوه: «بیخیال هیز داری خودتو به کشتن میدی. از وقتی که از اون رختکن لعنتی اومدی بیرون، شبیه ارواح شدی. اصلاً چیزی خوردی؟ کارِ زینه، مگه نه؟ اون عوضی بهت چی گفت که...»
«خوبم کلوئی!» صدام بلندتر از چیزی که میخواستم بیرون اومد چند نفر از بچههای تیم که اونطرفتر داشتن حرکات کششی انجام میدادن برگشتن سمتمون.
کلوئی جا خورد و یه قدم رفت عقب چشماش گرد شد.
نفس لرزانی کشیدم و دستِ آزادم رو کشیدم لای موهای خیسم. «ببین... من خوبم، باشه؟ اصلاً هم به اون آدمِ عوضی ربطی نداره هیچی برای گفتن نیست، پس لطفاً انقدر گیر نده و تحلیلم نکن.»
کلوئی لبش رو گاز گرفت. «تحلیلت نمیکنم هیزل. نگرانتم! تو داری خودت رو از تو نابود میکنی و نمیذاری هیچکس نزدیکت بشه!»
«چون نیازی ندارم کسی نزدیکم بشه!» سرم رو انداختم پایین و به بندِ کفشهام خیره شدم. گلوم از بغض و خشکیِ هوا درد میکرد. «ببخشید... من فقط... باید روی دویدنم تمرکز کنم همین.»
و قبل از اینکه بتونه حرف دیگهای بزنه، راهم رو کشیدم و رفتم سمتِ خطِ شروع....
- ۱.۱k
- ۲۹ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط